The Four Sons

چهار پسر

The Four Sons

چهار پسر

The Four Sons:

چهار پسر:

There lived an old man in a village. He had four sons. In spite of all his efforts, the old man could not make his sons earn for their living. In addition, they were always fighting among themselves.

پیرمردی در روستایی زندگی می کرد. او چهار پسر داشت. پیرمرد علی رغم همه تلاش هایش نتوانست برای پسرانش امرار معاش کند. علاوه بر این، آنها همیشه بین خودشان دعوا می کردند.

The old man thought of a plan. He called his sons and said, “Look my dear sons, in the barren land we have at the farmyard, there is a hidden treasure. If you should work together, you may find it."

پیرمرد نقشه ای اندیشید. پسرانش را صدا زد و گفت: «ببین پسران عزیزم، در زمین بایری که در حیاط مزرعه داریم، گنجی پنهان است. اگر باید با هم کار کنید، ممکن است آن را پیدا کنید."

In a wish to find the treasure the four sons worked hard by digging and digging all through the land. They got frustrated and returned to their father.

در آرزوی یافتن گنج، چهار پسر با حفاری و حفاری در سراسر زمین سخت کار کردند. آنها ناامید شدند و نزد پدر بازگشتند.

“There is no treasure in the land. They complained to their father.

«در زمین گنجی نیست. از پدرشان شکایت کردند.

“Now that you have softened the land. Why should not you cultivate it?" was the reply of their father to their query.

«حالا که زمین را نرم کردی. چرا نباید آن را پرورش دهید؟» پاسخ پدرشان به سؤال آنها بود.

Off went the sons. Soon the whole barren land was rich crops.

پسرها رفتند به زودی تمام زمین بایر محصولات غنی شد.

“This is the real treasure my sons" said the now proud father. Hard-work always is fruitful. The quarreling sons then on lived in harmony and became rich soon.

پدری که اکنون افتخار می کند، گفت: "این گنج واقعی است پسرانم." سخت کوشی همیشه مثمر ثمر است. پسران نزاع در آن زمان در هماهنگی زندگی کردند و به زودی ثروتمند شدند.