The Fox and the Crane

روباه و جرثقیل

The Fox and the Crane

روباه و جرثقیل

The Fox and the Crane

روباه و جرثقیل

Once there was a fox. He lived in a jungle. A crane was his best friend. They visited each other's home now and then. One day, the fox invited the crane to dinner. He put the soup in a flat dish. The crane had a long beak. He could not take the soup. The fox licked the dish. The crane felt insulted.

یک بار یک روباه بود. او در یک جنگل زندگی می کرد. یک جرثقیل بهترین دوست او بود. آنها هر از گاهی به خانه یکدیگر سر می زدند. یک روز روباه جرثقیل را به شام ​​دعوت کرد. سوپ را در ظرفی صاف گذاشت. جرثقیل منقاری بلند داشت. او نتوانست سوپ را بخورد. روباه ظرف را لیسید. جرثقیل احساس کرد توهین شده است.

Now the crane wanted to take revenge. He invited the fox to dine with him. He served boiled rice in a jug. Its neck was narrow. The fox could eat nothing. The crane enjoyed the food very much. The fox felt sorry for his behavior.

حالا جرثقیل می خواست انتقام بگیرد. روباه را دعوت کرد تا با او ناهار بخورد. برنج آب پز را در کوزه سرو کرد. گردنش باریک بود. روباه نمی توانست چیزی بخورد. جرثقیل از غذا بسیار لذت برد. روباه از رفتار او متاسف شد.

Moral: As you sow, so shall you reap?

اخلاق: همانطور که بکارید، درو خواهید کرد؟