The friendship of a lion and a mouse

دوستی یک شیر و یک موش

The friendship of a lion and a mouse

دوستی یک شیر و یک موش

The friendship of a lion and a mouse:

دوستی یک شیر و یک موش:

There lived a tiny mouse in a big dense forest that was always in search of food. While searching in the forest, one day, it came near a lion's den. The good smell coming from the lion's den drew the little mouse inside it. The mouse found several pieces of animal meat on the floor. Those were all the leftovers of the animal the lion had eaten. Therefore, the mouse ate few pieces.

یک موش کوچک در یک جنگل انبوه بزرگ زندگی می کرد که همیشه در جستجوی غذا بود. در حین جستجو در جنگل، یک روز نزدیک لانه شیری رسید. بوی خوبی که از لانه شیر می آمد، موش کوچولو را به درون خود کشید. موش چند تکه گوشت حیوانات را روی زمین پیدا کرد. اینها همه باقیمانده حیوانی بود که شیر خورده بود. بنابراین، موش چند تکه خورد.

Later, it decided to eat the other pieces at night, so it stayed back in the den. Due to over eating, the mouse fell asleep inside the den. The lion returned to its den at dark but could not see the sleeping mouse as it was dark inside the den. The lion ate the entire piece of lamb it had brought and left the bones lying on the floor. After a sumptuous filling meal, the lion slept off and started snoring aloud.

بعداً تصمیم گرفت که قطعات دیگر را شب بخورد، بنابراین در لانه ماند. به دلیل خوردن زیاد، موش در داخل لانه خوابید. شیر در تاریکی به لانه خود بازگشت، اما نتوانست موش خوابیده را ببیند زیرا در داخل لانه تاریک بود. شیر تمام تکه بره ای را که آورده بود خورد و استخوان ها را روی زمین گذاشت. بعد از یک غذای پرمعنا، شیر خوابید و با صدای بلند شروع به خروپف کرد.

The loud snoring sounds woke the mouse up with a sudden jerk. When the mouse saw the lion sleeping in the den, he got scared and puzzled, and accidentally bumped in to the lion's leg.

صداهای بلند خروپف موش را با یک تکان ناگهانی بیدار کرد. وقتی موش شیر را در لانه خواب دید، ترسید و متحیر شد و تصادفاً به پای شیر برخورد کرد.

The mouse felt the smooth fur of the lion's body. While exploring it, the mouse reached the lion's ear and this led to waking up the lion. The disturbed lion, agitated, snorted loudly. "Who is it?"

موش پوست صاف بدن شیر را حس کرد. در حین کاوش موش به گوش شیر رسید و این باعث بیدار شدن شیر شد. شیر آشفته، آشفته، با صدای بلند خرخر کرد. "چه کسی است؟"

The frightened mouse declared his identity with a feeble voice. The lion was furious as it got disturbed during his sleep. So he said, "How dare you disturb my sleep and where are you?"

موش ترسیده با صدایی ضعیف هویت خود را اعلام کرد. شیر عصبانی شد زیرا در خواب آشفته شد. پس گفت: چگونه جرأت کردی خواب مرا به هم بزنی و کجایی؟

When the mouse responded, the lion had to light up a lamp as it was very dark inside the den and he could not possible see a tiny creature like a mouse.

وقتی موش پاسخ داد، شیر مجبور شد لامپی را روشن کند، زیرا داخل لانه بسیار تاریک بود و او نمی توانست موجودی کوچک مانند موش را ببیند.

With the light, the lion looked at his clean den. It was devoid of any bones or leftover meat. Moreover, there was no usual stink in the den due to the animal leftover meat and other stuff. He was quite amazed.

با نور، شیر به لانه تمیز خود نگاه کرد. بدون استخوان یا گوشت باقی مانده بود. علاوه بر این، به دلیل گوشت باقیمانده حیوانات و چیزهای دیگر، بوی بدی معمولی در لانه وجود نداشت. او کاملاً شگفت زده شده بود.

In one corner, the lion looked at the petty little mouse. The mouse was shivering with fear. So the lion pondered for a while about how the mouse had managed to keep the den clean. Therefore, he decided that he would keep the mouse in his den so that it can have the leftover meat and bones. That much food will be more than sufficient for the mouse and this will also keep his den stink-free and tidy.

در گوشه ای، شیر به موش کوچک کوچک نگاه کرد. موش از ترس می لرزید. پس شیر برای مدتی به این فکر کرد که موش چگونه توانسته لانه را تمیز نگه دارد. از این رو تصمیم گرفت که موش را در لانه خود نگه دارد تا گوشت و استخوان های باقی مانده در آن وجود داشته باشد. این مقدار غذا برای موش بیش از اندازه کافی خواهد بود و همچنین لانه او را بدون بوی بد و مرتب نگه می دارد.

Then the lion in a grumpy and angry voice asked the mouse, "Why have you entered my den?" Petrified, the mouse retorted with folded hands and honestly told the lion that he had reached the den in search of food. He could not resist the good smell of the meat and was extremely sorry for his action. Hence, the mouse apologized and asked the lion to let him go.

سپس شیر با صدایی عبوس و عصبانی از موش پرسید: چرا وارد لانه من شدی؟ موش متحجر با دستان بسته پاسخ داد و صادقانه به شیر گفت که در جستجوی غذا به لانه رسیده است. او نتوانست در برابر بوی خوب گوشت مقاومت کند و از این اقدام خود به شدت پشیمان بود. از این رو موش عذرخواهی کرد و از شیر خواست که او را رها کند.

The lion told the mouse that he could stay in the den only if he allowed the lion to sleep properly. The mouse was too scared and did not understand what the lion meant. He kept begging the lion to leave him.

شیر به موش گفت که تنها در صورتی می تواند در لانه بماند که به شیر اجازه دهد درست بخوابد. موش خیلی ترسیده بود و معنی شیر را نمی فهمید. او مدام از شیر التماس می کرد که او را ترک کند.

Looking at the terrified mouse, the lion lowered his voice and said in soft tone, "Oh tiny mouse do not be scared and frightened. Just listen to me carefully. I go hunting every day and bring the carcass of some animal as part of my daily meal. I do not eat it completely. You are a small and tiny animal and hence you can easily eat the leftovers and make yourself happy. If you like eating the leftovers without searching for food, you can stay here and help me keep this place clean."

شیر با نگاهی به موش وحشت زده صدایش را پایین آورد و با لحنی آرام گفت: "ای موش های کوچک نترس و نترس، فقط با دقت به من گوش کن. من هر روز به شکار می روم و لاشه یک حیوان را به عنوان بخشی از بدنم می آورم. غذای روزانه من آن را به طور کامل نمی خورم مکان تمیز."

This revealed the soft and humble side of the lion's gigantic character.

این جنبه نرم و فروتن شخصیت غول پیکر شیر را آشکار کرد.

The mouse was taken aback with unlimited joy. To this he said, "Yes Mr. Lion, I shall stay in the den."

موش با شادی نامحدود غافلگیر شد. او گفت: "بله آقای شیر، من در لانه خواهم ماند."

However, the lion put forth one simple condition for the mouse. The lion said that he would have to keep the den clean. The mouse can eat the leftover meat and bones. If the mouse failed to complete the leftovers, he must throw the remaining away from the den. So the task of cleanliness of the den was given to the mouse in exchange of his stay and food. The mouse was more than happy to accept the offer.

با این حال، شیر یک شرط ساده برای موش قرار داد. شیر گفت که باید لانه را تمیز نگه دارد. موش می تواند گوشت و استخوان های باقی مانده را بخورد. اگر موش نتواند باقی مانده را تکمیل کند، باید باقیمانده را از لانه دور کند. بنابراین وظیفه نظافت لانه در ازای اقامت و غذا به موش داده شد. موش از پذیرفتن این پیشنهاد خوشحال شد.

After this short but sweet conversation, the lion asked the mouse to sleep in the corner of the den and he himself slept in the middle of the den. So as the mouse and the lion lay fast asleep in the den, the mouse suddenly started rolling freely on the floor of the den. Rolling on the floor while asleep happened to be a sleeping disorder the mouse had and he was completely unaware about this habit. So he kept rolling and by midnight, he came closer to the lion's body. As soon as the mouse came closer to the lion's body, he felt the warmth of the lion's fur and this helped him sleep deep and in a more comfortable manner. So, in his sleep the mouse wanted to feel more cozy and comfortable. So, the mouse unknowingly adjusted himself in the fold of the lion's huge leg.

پس از این گفتگوی کوتاه اما شیرین، شیر از موش خواست که در گوشه لانه بخوابد و خود او در وسط لانه خوابید. بنابراین هنگامی که موش و شیر در لانه به خواب عمیقی فرو رفته بودند، موش ناگهان شروع به غلتیدن آزادانه روی کف لانه کرد. غلت زدن روی زمین هنگام خواب اتفاقاً یک اختلال خواب بود که موش به آن مبتلا بود و او کاملاً از این عادت بی اطلاع بود. پس به غلت زدن ادامه داد و تا نیمه شب به جسد شیر نزدیک شد. به محض اینکه موش به بدن شیر نزدیک شد، گرمای پوست شیر ​​را احساس کرد و این به او کمک کرد تا عمیق و راحت‌تر بخوابد. بنابراین، در خواب، موش می خواست احساس راحتی و راحتی بیشتری کند. بنابراین، موش ناخودآگاه خود را در چین پای بزرگ شیر تنظیم کرد.

Owing to his humble nature, the lion felt fine with this and he even adjusted his leg so that the mouse can sleep peacefully. When the sunrays of the early morning fell on the lion's eyes, he woke up. The lion saw that the mouse was fast asleep on his leg. After watching the mouse sleep so calm and peacefully, the lion gently woke the mouse up, as he had to get up. While the lion pushed his paw, the mouse woke up. Seeing the lion's nose so close up, the little creature was extremely terrified and tried to jump off.

شیر به دلیل ذات متواضعش با این کار احساس خوبی داشت و حتی پای خود را طوری تنظیم کرد که موش بتواند آرام بخوابد. وقتی تابش آفتاب صبح زود بر چشمان شیر افتاد، از خواب بیدار شد. شیر دید که موش روی پایش به خواب رفته است. شیر بعد از تماشای خواب موش آرام و آرام، به آرامی موش را از خواب بیدار کرد، در حالی که او باید بلند می شد. در حالی که شیر پنجه اش را هل داد، موش از خواب بیدار شد. با دیدن بینی شیر از نزدیک، موجود کوچک به شدت ترسید و سعی کرد از آن بپرد.

However, the lion helped the mouse get down and prevented the mouse from hurting himself. After this kind gesture, the mighty lion asked the mouse to be not frightened and told him the reason why the mouse had to wake up; it was because he was sleeping on the lion's leg. After hearing this, the frightened mouse started laughing vigorously. Seeing his friend laugh, the lion broke into pangs of laughter too.

با این حال، شیر به موش کمک کرد تا پایین بیاید و از آسیب رساندن موش به خود جلوگیری کرد. پس از این حرکت مهربان، شیر توانا از موش خواست که نترسد و دلیل بیدار شدن موش را به او گفت. چون روی پای شیر خوابیده بود. موش هراسان پس از شنیدن این حرف به شدت شروع به خندیدن کرد. با دیدن خندیدن دوستش، شیر هم از خنده درید.

This was the onset of a beautiful bond of friendship between the tiny mouse and the mighty lion.

این شروع یک پیوند دوستی زیبا بین موش کوچک و شیر قدرتمند بود.