The Frog and The Ox

قورباغه و گاو

The Frog and The Ox

قورباغه و گاو

The Frog and The Ox

قورباغه و گاو

On a lily pad in the little stream that flowed at the bottom of the meadow, there lived an old Frog. He was a big frog and he was very proud of his size. All the other frogs were in awe of him and treated him with the greatest respect.

روی یک گل سوسن در نهر کوچکی که در ته چمنزار جاری بود، قورباغه ای پیر زندگی می کرد. او یک قورباغه بزرگ بود و به جثه خود بسیار افتخار می کرد. همه قورباغه های دیگر از او می ترسیدند و با بیشترین احترام با او رفتار می کردند.

So did all the other creatures. The shining blue dragonflies that hovered over the stream during the day took great care to keep far out of the reach of his long sticky tongue. So did the little midges that fluttered by in a soft cloud in the evenings. Even the fishes in the stream were careful not to annoy him. The Frog ruled his watery kingdom unchallenged.

همه موجودات دیگر هم همینطور. سنجاقک های آبی درخشانی که در طول روز بر روی رودخانه شناور بودند بسیار مراقب بودند تا زبان چسبناک بلند او را از دسترس دور نگه دارند. همینطور میگ های کوچکی که عصرها در ابری نرم بال می زدند. حتی ماهی های رودخانه هم مراقب بودند که او را اذیت نکنند. قورباغه بدون چالش بر پادشاهی آبکی خود حکومت کرد.

The Farmer who owned the meadow by the stream also had an old Ox. The Ox had worked hard for the Farmer all his life. He had helped him plough his fields. Yoked to an old wooden cart, he had carried his crops to market and his children to school. But now the Ox was growing old. He no longer had the strength to work as hard as he used to.

کشاورز که علفزار کنار نهر را در اختیار داشت یک گاو پیر نیز داشت. گاو تمام عمرش برای کشاورز زحمت کشیده بود. او در شخم زدن مزارع به او کمک کرده بود. او که به یک گاری چوبی قدیمی چسبیده بود، محصولاتش را به بازار و فرزندانش را به مدرسه برده بود. اما حالا گاو پیر شده بود. او دیگر قدرت کار کردن به سختی گذشته را نداشت.

The Farmer was fond of his old Ox and grateful for all the hard work he had done over the years. He did not want to sell him. Instead, he decided to let the Ox spend his old age in peace, in the meadow by the stream.

کشاورز به گاو پیر خود علاقه داشت و به خاطر تمام کارهای سختی که در این سالها انجام داده بود سپاسگزار بود. او نمی خواست او را بفروشد. درعوض، تصمیم گرفت به گاو اجازه دهد که دوران پیری خود را در علفزار کنار نهر در آرامش بگذراند.

One fine morning, the Ox moved into the meadow. He wandered around the meadow, surveying his new home. The grass was soft and green and wildflowers dotted the ground. The Ox was happy. He planned to spend his days grazing on the sweet juicy grass and basking in the sun.

یک روز صبح خوب، گاو به علفزار رفت. او در اطراف چمنزار پرسه می زد و خانه جدیدش را بررسی می کرد. چمن نرم و سبز بود و گل های وحشی روی زمین پراکنده بودند. گاو خوشحال شد. او قصد داشت روزهایش را با چریدن روی علف های آبدار شیرین و غرق شدن در آفتاب بگذراند.

The little creatures of the meadow stared at the Ox in fear and awe. The butterflies flew hurriedly out of his way. The hardworking ants and the busy bees stopped their work as the Ox walked slowly by. They had never seen any creature as big as the Ox. Not even the old Frog on the lily pad in the stream was quite this big! The Ox munched happily on the sweet grass. He did not even notice the tiny creatures.

موجودات کوچک علفزار با ترس و هیبت به گاو خیره شدند. پروانه ها با عجله از سر راهش پریدند. مورچه های سخت کوش و زنبورهای پرمشغله در حالی که گاو آهسته از کنارش می گذشت کار خود را متوقف کردند. آنها هرگز موجودی به بزرگی گاو ندیده بودند. حتی قورباغه ی پیری که روی بالشتک زنبق در جریان است به این اندازه بزرگ نبود! گاو با خوشحالی روی علف‌های شیرین می‌خورد. او حتی متوجه موجودات کوچک هم نشد.

The Frog heard the dragonflies chattering excitedly among themselves about the huge monster who had come to live in the meadow. The dragonflies had heard it from the bumblebee who had heard it from the ladybird who had heard it from the ants who had almost been trampled on by the monster as it stomped by.

قورباغه شنید که سنجاقک ها با هیجان در مورد هیولای بزرگی که برای زندگی در چمنزار آمده بود، در میان خود صحبت می کردند. سنجاقک‌ها آن را از زنبوری شنیده بودند که آن را از کفشدوزکی شنیده بود که آن را از مورچه‌هایی شنیده بود که تقریباً توسط هیولا زیر پا گذاشته شده بود.

'It is the largest, biggest, most enormous creature you ever saw!' cried the dragonflies. It has huge curving horns on its head and a tail so long and so strong that one whisk of it is enough to blow us all away!"

"این بزرگترین، بزرگترین، عظیم ترین موجودی است که تا به حال دیده اید!" سنجاقک ها فریاد زدند. روی سرش شاخ های انحنای بزرگی دارد و دمی آنقدر بلند و قوی است که یک هم زدن آن کافی است تا همه ما را از بین ببرد!»

The Frog did not believe a word that the dragonflies said. 'Ha! This monster of yours cannot be bigger than I am!' he cried. 'And horns and a tail, bah! They cannot be more fearsome than my long sticky tongue!'

قورباغه یک کلمه که سنجاقک ها می گفتند را باور نکرد. ها! این هیولای شما نمی تواند بزرگتر از من باشد! او گریه کرد. و شاخ و دم، باه! آنها نمی توانند ترسناک تر از زبان چسبناک من باشند!

How could any creature be bigger than him? Was he not the largest, most magnificent frog in the world? The dragonflies were just being rude!

چگونه هر موجودی می تواند بزرگتر از او باشد؟ آیا او بزرگترین و باشکوه ترین قورباغه جهان نبود؟ سنجاقک ها فقط بی ادب بودند!

The Frog stuck out his long sticky tongue and would have caught at least a dozen of the dragonflies had they not dodged in time.

قورباغه زبان چسبناک بلند خود را بیرون آورد و اگر به موقع طفره نمی رفت حداقل ده ها سنجاقک را می گرفت.

Just then the Ox strolled down to the stream. He was thirsty and wanted a drink.

درست در آن زمان گاو به سمت رودخانه قدم زد. تشنه بود و نوشیدنی می خواست.

The dragonflies trembled in fear and rose up in a great shining cloud far above the reach of the Ox's curving horns and long tail.

سنجاقک‌ها از ترس می‌لرزیدند و در ابر درخشانی بسیار بالاتر از شاخ‌های خمیده و دم بلند گاو برخاستند.

The Ox drank his fill and walking away from the stream, settled down for a nap.

گاو سیر خود را نوشید و از رودخانه دور شد و برای چرت زدن مستقر شد.

The old Frog on his lily pad saw the Ox and wondered what all the fuss was about. The terrible monster was nothing but a silly old Ox! And not a very large one either! When the Ox had walked away, he called out. 'Hey. dragonflies, was this your terrible monster?'

قورباغه ی پیری که روی بالشتک زنبقش بود، گاو را دید و فکر کرد که این همه هیاهو برای چیست؟ هیولای وحشتناک چیزی نبود جز یک گاو پیر احمق! و نه خیلی بزرگ! وقتی گاو دور شد، صدا زد. 'سلام. سنجاقک، این هیولای وحشتناک شما بود؟

The dragonflies rustled their shining wings and replied. 'Yes, yes. Frog! Did you see how big he is?'

سنجاقک ها بال های درخشان خود را به صدا درآوردند و پاسخ دادند. بله، بله. قورباغه! دیدی چقدر بزرگه؟

The Frog laughed scornfully. 'Big? You call that big? Why, I can be twice as big as that if I want to! Watch!"

قورباغه با تمسخر خندید. بزرگ؟ شما به آن بزرگ می گویید؟ چرا، اگر بخواهم می توانم دو برابر آن بزرگتر باشم! تماشا کن!"

And the Frog took a deep breath, huffed and puffed and swelled up like a balloon.

و قورباغه نفس عمیقی کشید، پف کرد و پف کرد و مثل بادکنک متورم شد.

'There! Am I not as big as him now?' he asked the watching dragonflies, speaking with a little difficulty.

اونجا! آیا من الان به اندازه او بزرگ نیستم؟ او از سنجاقک های تماشاگر پرسید و با کمی مشکل صحبت کرد.

'Oh no. Frog, not yet!' cried the dragonflies. 'The monster is MUCH bigger. Look at him sleeping in the grass! He looks huge!'

اوه نه. قورباغه، هنوز نه! سنجاقک ها فریاد زدند. هیولا بسیار بزرگتر است. به او نگاه کنید که در چمن خوابیده است! او بزرگ به نظر می رسد!

'Well, then. Watch me!' said the Frog. He took a deep breath, huffed and puffed and swelled up some more. 'I must be bigger than him now!' he gasped.

خوب، پس. مراقب من باش! گفت قورباغه نفس عمیقی کشید، خفن کرد و پف کرد و کمی بیشتر ورم کرد. من باید الان از او بزرگتر باشم! او نفس نفس زد.

'Ah no, Frog.' Cried the dragonflies.

"آه نه، قورباغه." سنجاقک ها گریه کردند.

'The monster is MUCH bigger!'

"هیولا بسیار بزرگتر است!"

The Frog was quite irritated with the dragonflies. His skin was feeling tight and stretched. It was difficult to sit As he felt he would roll over any moment and his cheeks were so puffed that his eyes were almost squeezed shut. He could barely see over his huge belly. He was sure he must be at least as big as the Ox by now! He decided to make one more attempt. He would show the dragonflies who was bigger!

قورباغه کاملاً با سنجاقک ها عصبانی بود. پوستش سفت و کشیده شده بود. نشستن سخت بود چون احساس می کرد هر لحظه غلت می زند و گونه هایش چنان پف کرده بود که چشمانش تقریباً بسته شده بود. او به سختی می توانست بالای شکم بزرگش را ببیند. او مطمئن بود که باید حداقل به اندازه گاو نر باشد! او تصمیم گرفت یک بار دیگر تلاش کند. به سنجاقک ها نشان می داد که چه کسی بزرگتر است!

"Watch me,' he squeaked with great difficulty.

به سختی جیغ جیغ زد: «مواظب من باش.

He took as deep a breath as he could manage, huffed and puffed and swelled. He blew and he blew and he blew and he grew larger and larger and larger till suddenly.

تا جایی که می توانست نفس عمیقی کشید، خفن کرد و پف کرد و ورم کرد. دمید و دمید و دمید و بزرگتر و بزرگتر و بزرگتر شد تا ناگهان.

POP!

POP!

The Frog had burst!

قورباغه ترکیده بود!