The Good Neighbour

همسایه خوب

The Good Neighbour

همسایه خوب

The Good Neighbour:

همسایه خوب:

Once upon a time there lived two neighbours. One was Kasim and the other was Fahin. Kasim had enormous wealth but Fahin had to fight for his daily bread. So Fahin was jealous of his neighbour’s wealth. Day by day the jealousy grew further more and finally it changed as real hatred. So Fahin naturally planned to plot against Kasim. As Kasim was intelligent he knew the mentality of Fahin.

روزی روزگاری دو همسایه زندگی می کردند. یکی قاسم و دیگری فهین. قاسم ثروت هنگفتی داشت اما فهین مجبور بود برای نان روزانه خود بجنگد. پس فهین به ثروت همسایه اش حسادت می کرد. روز به روز حسادت بیشتر شد و در نهایت به صورت نفرت واقعی تغییر کرد. بنابراین فهین طبیعتاً قصد داشت علیه قاسم توطئه کند. قاسم چون باهوش بود ذهنیت فهین را می شناخت.

Fahin thought of a plan to do harm to Kasim. For the whole day he wasted to make a plan without doing any work. Kasim knew that Fahin was jealous on his wealth and was wasting the time to plot against him.

فهین تدبیری اندیشید تا به قاسم آسیب برساند. تمام روز را بیهوده هدر داد تا بدون انجام کاری برنامه ریزی کند. قاسم می دانست که فهین به مال او حسادت می کند و وقت را تلف می کند تا علیه او توطئه کند.

Kasim did not want to disturb his neighbour by his wealth. He planned to change his place far away from Fahim’s place. So he went to a distant land and settled there. There he settled comfortably as a teacher of goodwill. All the time he was surrounded by people to listen to his words. As days passed he was considered as a holy man by the people who lived there. His name fame spread to far away places.

قاسم نمی خواست همسایه اش را با ثروتش مزاحم کند. قصد داشت جایش را خیلی دور از جای فهیم عوض کند. پس به سرزمینی دور رفت و در آنجا ساکن شد. آنجا به راحتی به عنوان معلم حسن نیت ساکن شد. تمام مدت او در محاصره مردم بود تا به سخنانش گوش دهد. با گذشت روزها، مردمی که در آنجا زندگی می کردند او را مردی مقدس می دانستند. شهرت نام او به جاهای دور رسید.

This news was heard by Fahin also. So he was very curious to see him soon. The Very next morning he started on his journey with wicked thoughts to see Kasim personally. Kasim didn’t mind the hatred of Fahin before, he welcomed Fahin warmly.

این خبر را فهین هم شنید. بنابراین او بسیار کنجکاو بود که او را به زودی ببیند. صبح روز بعد با افکار شیطانی سفر خود را آغاز کرد تا شخصاً قاسم را ببیند. قاسم قبلاً از نفرت فهین بدش نمی آمد، او به گرمی از فهین استقبال کرد.

Fahin acted as if he were a close friend of Kasim, but he had a secret plan in his mind. Kasim gave a nice dinner to Fahin, After the dinner both went out for yard of his house.

فهین طوری رفتار می کرد که انگار دوست صمیمی قاسم است، اما نقشه ای پنهانی در سر داشت. قاسم شام خوبی به فهین داد، بعد از شام هر دو به حیاط خانه اش رفتند.

There was a will in the yard. When they were walking near the well, Fahin suddenly pushed Kasim into the well. As Kasim didn’t know swimming he was drowned in the well. But he was very lucky. He saw a new kingdom under the well. When he entered the new kingdom, the servants of the king brought him before the king. In the court, one of the ministers recognized Kasim as a holy man and he informed the king about this.

وصیتی در حیاط بود. وقتی نزدیک چاه می رفتند، ناگهان فهین قاسم را به داخل چاه هل داد. چون قاسم شنا بلد نبود در چاه غرق شد. اما او خیلی خوش شانس بود. او پادشاهی جدیدی را در زیر چاه دید. هنگامی که او وارد پادشاهی جدید شد، خادمان پادشاه او را به حضور شاه آوردند. در دربار یکی از وزرا قاسم را مردی مقدس شناخت و این موضوع را به اطلاع شاه رساند.

When the king heard the news, he was very happy. He wondered in his mind," My daughter has a strange illness for a long time. No one was able to make her fine. Can he cure her of the illness?".

وقتی پادشاه این خبر را شنید، بسیار خوشحال شد. او در ذهن خود تعجب کرد: "دخترم مدت هاست که بیماری عجیبی دارد. هیچ کس نتوانست او را خوب کند. آیا می تواند او را از این بیماری درمان کند؟"

So he requested Kasim to cure his daughter’s illness. He promised him a fine reward, If he cured her strange disease.

پس از قاسم خواست تا بیماری دخترش را درمان کند. او به او وعده پاداش خوبی داد، اگر بیماری عجیب او را درمان کند.

Kasim thought for a while and then cured the daughter, the princess of the kingdom with his special power. The Princess was happy. On seeing this, the king welcomed Kasim and made him as his wiser. So Kasim lived in the palace happily.

قاسم مدتی فکر کرد و سپس دختر شاهزاده خانم پادشاهی را با قدرت خاص خود معالجه کرد. شاهزاده خانم خوشحال شد. پادشاه با دیدن این امر از قاسم استقبال کرد و او را دانا کرد. پس قاسم با خوشی در قصر زندگی کرد.

After some time Kasim went back to his old Kingdom. When he walked towards the old place, he saw a beggar. As he closely watched him he found that he was none but his old neighbour Fahin. He asked Fahin“Can you recognize me?"

پس از مدتی قاسم به پادشاهی قدیمی خود بازگشت. وقتی به سمت محل قدیمی رفت، گدای را دید. همانطور که او را از نزدیک تماشا کرد، متوجه شد که او کسی نیست جز همسایه قدیمی اش فهین. از فهین پرسید: می‌توانی مرا بشناسی؟

Fahin! What happed to you!" “I am Kasim". Said Kasim. Now Fahin opened his mouth slowly with wonder and said, “You! You Kasim!. I already pushed you into the well in your garden". Kasim replied that he had only done him good for to his surprise he reached a new Kingdom and now had become a Wazir of the King. Kasim pointed out to Fahin saying "Your jealousy made me a wazir and it made you a begger. You had to pay for it".

فهین! چه بلایی سرت اومده!» «من قاسم هستم». گفت قاسم. حالا فهین با تعجب آهسته دهانش را باز کرد و گفت: «تو! ای قاسم!. قبلاً تو را به داخل چاه باغت هل دادم.» قاسم پاسخ داد که او فقط به او نیکی کرده است که در کمال تعجب به پادشاهی جدیدی رسیده و اکنون وزیر پادشاه شده است. قاسم به فهین اشاره کرد و گفت: «حسادت تو باعث شد. من یک وزیر و این شما را یک گدا کرد. باید هزینه اش را می پرداختی».

Now Fahin bent down his head with sorrow and wept for a while. Fahin said,"Kasim I have realized my mistake. I am no more jealous of you. Forgive me for my sins against you."

حالا فهین از غم سرش را پایین انداخت و مدتی گریست. فهین گفت: قاسم به اشتباهم پی بردم، دیگر به تو حسادت نمی کنم، مرا به خاطر گناهانم ببخش.

Kasim was moved and he embraced Fahim, He gave him enough money to start a business again.

قاسم متأثر شد و فهیم را در آغوش گرفت و به او پول داد تا دوباره تجارتی را شروع کند.