The Great Sacrifice>
فداکاری بزرگ
The Great Sacrifice
فداکاری بزرگ
The Great Sacrifice
فداکاری بزرگ
Once a king got the news that his neighbouring country was planning an attack on his country. In his kingdom, there lived an old lady who on hearing this news went to the royal palace.
یک بار پادشاهی خبر رسید که کشور همسایه اش قصد حمله به کشورش را دارد. در پادشاهی او پیرزنی زندگی می کرد که با شنیدن این خبر به کاخ سلطنتی رفت.
She met the king and said that she wanted her only son to take part in the battle. The king was stunned to see the patriotism of the woman. He gave her the permission. A vicious battle took place.
او با پادشاه ملاقات کرد و گفت که می خواهد تنها پسرش در جنگ شرکت کند. شاه از دیدن میهن پرستی زن متحیر شد. او به او اجازه داد. نبرد بدی رخ داد.
The old lady's son sacrificed his life for the motherland. When the old lady went to the palace weeping, the king tried to console her. She said, "I am not crying because my son died, but because I had only one son. Now I won't be able to give any help to the kingdom at the time of crisis."
پسر پیرزن جان خود را فدای وطن کرد. وقتی پیرزن با گریه به قصر رفت، پادشاه سعی کرد او را دلداری دهد. او گفت: "من به خاطر مردن پسرم گریه نمی کنم، بلکه چون تنها یک پسر داشتم. اکنون در زمان بحران نمی توانم به پادشاهی کمک کنم."