The Hen that Laid Golden Eggs

مرغی که تخم های طلایی گذاشت

The Hen that Laid Golden Eggs

مرغی که تخم های طلایی گذاشت

The Hen that Laid Golden Eggs

مرغی که تخم های طلایی گذاشت

Once, a farmer lived in a village. He was very poor. His income was very small. He passed his days with difficulty. One day, someone gave him a hen. It gave a golden egg every day.

روزی یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد. او بسیار فقیر بود. درآمدش خیلی کم بود. روزهایش را به سختی می گذراند. یک روز یکی به او مرغ داد. هر روز یک تخم مرغ طلایی می داد.

He sold the egg every day. Soon he became a rich man. All began to respect him in the village. He became greedy. He thought that inside the hen there must be a storehouse of golden eggs. He should get them in a day.

او هر روز تخم مرغ را می فروخت. به زودی او مردی ثروتمند شد. همه شروع به احترام به او در روستا کردند. حریص شد. او فکر کرد که داخل مرغ باید انباری از تخم های طلایی باشد. او باید آنها را در یک روز دریافت کند.

Then he would be the richest man in the village. He took a knife and cut the stomach of the hen. He did not get even a single egg. He lost not only the golden eggs but the hen also.

سپس او ثروتمندترین مرد روستا خواهد بود. چاقویی برداشت و شکم مرغ را برید. حتی یک تخم هم نگرفت. او نه تنها تخم‌های طلایی، بلکه مرغ را نیز از دست داد.

Moral: Greed is a curse.

اخلاق: طمع یک نفرین است.