The Hidden Treasure

گنج پنهان

The Hidden Treasure

گنج پنهان

The Hidden Treasure

گنج پنهان

There lived an old farmer with his three sons in a village.

یک کشاورز پیر با سه پسرش در یک روستا زندگی می کرد.

The father asked his sons to work in the field along with him. But the young fellows were lazy. They did not want to work in the sun and the rains in the field like their father.

پدر از پسرانش خواست تا در کنار او در مزرعه کار کنند. اما هموطنان جوان تنبل بودند. آنها نمی خواستند مانند پدرشان زیر آفتاب و باران در مزرعه کار کنند.

One day the farmer fell sick. He was about to die. So he called his sons, and told them, "Sons, before I die, I want to tell you some secret. Under the ground in our field, there are some hidden treasures. If you dig the land properly, you will surely find them."

یک روز کشاورز مریض شد. نزدیک بود بمیرد. پس پسرانش را صدا زد و به آنها گفت: "پسران، قبل از مرگ من می‌خواهم رازی را به شما بگویم. در زیر زمین در مزرعه ما گنج‌های پنهانی وجود دارد. اگر زمین را درست حفر کنید، مطمئناً آنها را خواهید یافت. "

So saying, the old farmer died.

پس گفت: کشاورز پیر مرد.

The boys performed the funeral rites of their father. Then, one day all the three brothers went to the field and began to dig the land thoroughly from one end to the other in order to find the hidden treasures. But they did not find any­thing. They were disheartened.

پسران مراسم تشییع جنازه پدرشان را انجام دادند. سپس یک روز هر سه برادر به مزرعه رفتند و شروع به کندن زمین از این سر تا سر دیگر کردند تا گنج های پنهان را پیدا کنند. اما چیزی پیدا نکردند. آنها ناامید شده بودند.

Now the eldest brother told the other two to sow seeds in the land, as the land had already been ploughed thoroughly. And they did so.

حالا برادر بزرگتر به دو نفر دیگر گفت که در زمین بذر بکارند، زیرا زمین قبلاً کاملاً شخم زده شده بود. و این کار را کردند.

After a few months, they found good crops in their field. They reaped the harvest, and made large profit by sell­ing them.

بعد از چند ماه در مزرعه خود محصول خوبی پیدا کردند. آنها محصول را درو کردند و با فروش آنها سود زیادی به دست آوردند.

Now the eldest brother told his two brothers, "Brothers, I've understood what our father had meant by the 'hidden treasures'. The hidden treasures are the good crops that we found, only by digging the land properly and sowing the seeds there."

حالا برادر بزرگتر به دو برادرش گفت: "برادران، من فهمیدم منظور پدرمان از "گنج های پنهان" چیست. گنج های پنهان، محصولات خوبی است که ما پیدا کردیم، فقط با کندن درست زمین و کاشت بذر در آنجا. "