The hungry fox>
روباه گرسنه ای که در تنه درخت گرفتار شد
The hungry fox
روباه گرسنه ای که در تنه درخت گرفتار شد
The hungry fox who got caught in the tree trunk:
روباه گرسنه ای که در تنه درخت گرفتار شد:
Once upon a time, there was a hungry fox that was looking for something to eat. He was very hungry. No matter how hard he tried, the fox could not find food. Finally he went to the edge of the forest and searched there for food. Suddenly he caught sight of a big tree with a hole in it.
روزی روزگاری روباهی گرسنه بود که دنبال چیزی برای خوردن می گشت. خیلی گرسنه بود. روباه هر چقدر تلاش کرد غذا پیدا نکرد. سرانجام به لبه جنگل رفت و آنجا به دنبال غذا گشت. ناگهان چشمش به درخت بزرگی افتاد که روی آن سوراخ بود.
Inside the hole was a package. The hungry fox immediately thought that there might be food in it, and became very happy. He jumped into the hole. When he opened the package, he saw slices of bread, meat and fruit in it!
داخل سوراخ یک بسته بود. روباه گرسنه بلافاصله فکر کرد که ممکن است در آن غذا باشد و بسیار خوشحال شد. پرید توی سوراخ. بسته را که باز کرد، دید تکه های نان، گوشت و میوه در آن است!
An old woodcutter had placed the food in the tree trunk before he began to cut down trees in the forest. He was going to eat it for his lunch.
یک هیزم شکن پیر قبل از شروع به قطع درختان در جنگل، غذا را در تنه درخت گذاشته بود. قرار بود برای ناهار بخورد.
The fox happily began to eat. After he finished eating, he felt thirsty and decided to leave the hole and drink some water from a nearby spring. However, no matter how hard he tried, he could not get out of the hole. Do you know why? Yes, the fox had eaten so much food that he became too big to fit through the hole!
روباه با خوشحالی شروع به خوردن کرد. پس از پایان غذا، احساس تشنگی کرد و تصمیم گرفت از چاله خارج شود و از چشمه ای نزدیک آب بنوشد. با این حال هر چه تلاش کرد نتوانست از سوراخ خارج شود. میدونی چرا؟ بله، روباه آنقدر غذا خورده بود که بزرگتر از آن شده بود که در سوراخ جا شود!
The fox was very sad and upset. He told himself, "I wish I had thought a little before jumping into the hole."
روباه بسیار غمگین و ناراحت بود. با خودش گفت: ای کاش قبل از پریدن در سوراخ کمی فکر می کردم.
Yes children, this is the result of doing something without thinking about it first.
بله بچه ها، این نتیجه انجام کاری بدون فکر کردن به آن است.