The Hunting Prayers>
دعاهای شکار
The Hunting Prayers
دعاهای شکار
The Hunting Prayers
دعاهای شکار
One day, a priest while passing through a forest, saw a lion coming towards him. He started trembling out of fear. He realized that his end was near and knew that escape was impossible. Therefore, he fell on his knees and started praying for the last time. On opening his eyes, he saw the lion sitting on his knees and praying. The priest thought that the lion might have changed his mind. He said to the lion, I thought that you were about to kill me. I'll, replied the lion, I always pray to god before I hunt for my food. Saying this, he attacked the priest and tore him into pieces.
روزی کشیشی هنگام عبور از جنگل، شیری را دید که به سمت او می آید. از ترس شروع به لرزیدن کرد. او فهمید که پایان او نزدیک است و می دانست که فرار غیرممکن است. از این رو به زانو در آمد و مشغول خواندن نماز آخرت شد. وقتی چشمانش را باز کرد، شیر را دید که روی زانو نشسته و مشغول دعا است. کشیش فکر کرد که شیر ممکن است نظرش را تغییر داده باشد. او به شیر گفت: من فکر کردم که می خواهید مرا بکشید. شیر پاسخ داد: من همیشه قبل از شکار غذای خود به درگاه خدا دعا می کنم. با گفتن این سخن، به کشیش حمله کرد و او را تکه تکه کرد.