The Iron Box>
جعبه آهنی
The Iron Box
جعبه آهنی
The Iron Box:
جعبه آهنی:
Mohan Das was the son of a rich businessman. When his father died, Mohan Das was left with an iron box with valuables in it. One day, Mohan Das had to go to the city on some work. So, he took the iron box and handed it over to his moneylender friend. His name was Ramasewak.
موهان داس پسر یک تاجر ثروتمند بود. زمانی که پدرش فوت کرد، موهان داس یک جعبه آهنی با اشیای قیمتی در آن باقی ماند. یک روز موهان داس مجبور شد برای کاری به شهر برود. پس جعبه آهنی را گرفت و به دوست مالدارش سپرد. اسمش راماسواک بود.
“Please keep this box. My father gave it to me. I will return from city after few days and collect it from you," said Mohan Das to Ramasewak.
"لطفا این جعبه را نگه دارید. پدرم به من داد. موهان داس به راماسواک گفت: پس از چند روز از شهر برمی گردم و آن را از شما می گیرم.
“You do not have to worry. I will keep this box safely," said Ramasewak.
«نباید نگران باشید. راماسواک گفت: من این جعبه را با خیال راحت نگه خواهم داشت.
Mohan Das started off his journey happily. He knew that his valuable iron box was safe with Ramasewak. A few days later he returned. He went to his friend Ramasewak and asked for the iron box. Ramasewak pretended to look a little surprised, “Oh, the iron box! The rats ate it up. I just could not stop them," he said.
موهان داس سفر خود را با خوشحالی آغاز کرد. او می دانست که جعبه آهنی ارزشمندش نزد راماسواک محفوظ است. چند روز بعد برگشت. او نزد دوستش راماسواک رفت و جعبه آهنی را خواست. راماسواک وانمود کرد که کمی متعجب به نظر می رسد، "اوه، جعبه آهنی! موش ها آن را خوردند. من فقط نتوانستم جلوی آنها را بگیرم."
Mohan Das realized that his friend had become greedy and dishonest. Ramasewak was trying to cheat him. Being an intelligent man, he kept quite. “I must figure out a way to get my iron box back from Ramasewak," thought Mohan Das.
موهان داس متوجه شد که دوستش حریص و نادرست شده است. راماسواک سعی داشت او را فریب دهد. از آنجایی که یک مرد باهوش بود، کاملاً حفظ شد. موهان داس فکر کرد: "من باید راهی پیدا کنم تا جعبه آهنی خود را از راماسواک پس بگیرم."
Next day, Mohan Das went to Ramasewak and said, “Friend! Can you send your son with me? I need someone to look after my property."
روز بعد، موهان داس به راماسواک رفت و گفت: «دوست! میشه پسرت رو با من بفرستی؟ به کسی نیاز دارم که از اموالم مراقبت کند.»
Ramasewak thought for a while. He brooded. “Mohan Das seems to be a fool. May be he will reward my son for looking after his property," thought Ramasewak. Then, immediately he agreed and sent his son with Mohan Das.
راماسواک مدتی فکر کرد. او فکر کرد. به نظر می رسد موهان داس یک احمق است. شاید او به پسر من برای مراقبت از اموالش پاداش دهد.» سپس، بلافاصله موافقت کرد و پسرش را با موهان داس فرستاد.
Next morning, Mohan Das came running to Ramasewak and said, “Dear friend, a terrible thing has happened. A hawk has carried your son away."
صبح روز بعد، موهان داس دوان دوان نزد راماسواک آمد و گفت: «دوست عزیز، یک اتفاق وحشتناک رخ داده است. شاهین پسرت را با خود برده است."
Ramasewak was furious and demanded, “How can a hawk carry off my son?"
راماسواک خشمگین شد و پرسید: "چطور شاهین می تواند پسرم را با خود بردارد؟"
“In the same way as the rats can eat up the iron box," answered Mohan Das.
موهان داس پاسخ داد: "همانطور که موش ها می توانند جعبه آهنی را بخورند."
“I am sorry, my friend. I realize my mistake," Ramasewak said with a bit of concern in his voice. He felt ashamed of having tried to cheat his friend. He gave the box back to his friend. Both of them were happy and remained good friends forever.
"متاسفم دوست من. من متوجه اشتباهم شدم." راماسواک با کمی نگرانی در صدایش گفت. او از اینکه سعی کرده دوستش را فریب دهد احساس شرمندگی کرد. جعبه را به دوستش پس داد. هر دو خوشحال بودند و برای همیشه دوستان خوبی باقی ماندند.