The jackal and the arrow

شغال و تیر

The jackal and the arrow

شغال و تیر

The jackal and the arrow:

شغال و تیر:

Once a hunter was hunting in a forest. After sometime, he felt hungry. He saw a wild boar coming towards him. He shot an arrow at the boar. The arrow pierced the boar's neck and protruded at its back.

روزی شکارچی در جنگلی مشغول شکار بود. بعد از مدتی احساس گرسنگی کرد. گراز وحشی را دید که به طرفش می آید. او تیری به گراز زد. تیر گردن گراز را سوراخ کرد و از پشتش بیرون زد.

But the boar, before falling on the ground, killed the hunter with his pointed tusks. Soon the hunter and the boar both were lying dead at the same spot.

اما گراز قبل از اینکه روی زمین بیفتد با عاج های نوک تیزش شکارچی را کشت. به زودی شکارچی و گراز هر دو مرده در یک نقطه دراز کشیده بودند.

At the same time, a hungry jackal happened to pass through that place. He saw a man and an animal, both lying dead there. 'What a good luck I have? So much food to eat for days together', thought the jackal to himself. He began to think whose flesh to eat first - the man or the animal.

در همین حین اتفاقاً شغال گرسنه ای از آن محل عبور کرد. مرد و حیوانی را دید که هر دو مرده در آنجا افتاده بودند. "چه شانس خوبی دارم؟ شغال با خود فکر کرد: آنقدر غذا که روزها با هم بخوریم. او شروع به فکر کردن کرد که ابتدا گوشت چه کسی را بخورد - مرد یا حیوان.

He decided to go slow at the eating, so that the food would last for a longer period.

او تصمیم گرفت در غذا خوردن آهسته پیش برود تا غذا برای مدت طولانی تری باقی بماند.

The jackal decided first to lick the blood and eat a little flesh stuck round the tusks of the boar. But, as soon as, he put the pointed tip of the boar's tusks in his mouth it pierced his jaws and went through his head. The jackal died on the spot.

شغال تصمیم گرفت ابتدا خون را لیس بزند و کمی گوشت گیر کرده دور عاج گراز بخورد. اما به محض اینکه نوک تیز عاج گراز را در دهانش گذاشت، آرواره هایش را سوراخ کرد و از سرش گذشت. شغال در دم جان باخت.