The King with Donkey Ears>
پادشاه با گوش الاغ
The King with Donkey Ears
پادشاه با گوش الاغ
The King with Donkey Ears:
پادشاه با گوش الاغ:
A long time ago, there was a king who had floppy ears shaped just like the ears of a donkey. The king was very embarrassed about his ears and always covered them up when he was in public so that the people of the village would never be allowed to discover his secret. The only person who ever saw the king’s ears was his hairdresser.
خیلی وقت پیش، پادشاهی بود که گوش هایش شبیه گوش های الاغ بود. پادشاه از گوش های خود بسیار خجالت می کشید و همیشه هنگام حضور در انظار آن ها را می پوشاند تا مردم روستا هرگز اجازه ندهند راز او را کشف کنند. تنها کسی که گوش های پادشاه را دید آرایشگر او بود.
The king often warned the hairdresser, ‘You must promise never to tell anyone that I have ears shaped like a donkey or I will send my guards to your house and they will take you away to my prison where you shall remain for the rest of your life.’
پادشاه اغلب به آرایشگر هشدار میداد: «باید قول بدهی هرگز به کسی نگویی که گوشهای من شبیه الاغ است وگرنه نگهبانانم را به خانهات میفرستم و تو را به زندان من میبرند، جایی که تا آخر عمر در آنجا خواهی ماند. زندگی.
The hairdresser found it very hard to keep this secret because he wanted to tell all of the villagers about the king’s ears, but he always remembered the king’s warning and so kept the secret to himself for many years.
حفظ این راز برای آرایشگر بسیار سخت بود، زیرا میخواست گوشهای پادشاه را به همه روستاییان بگوید، اما همیشه هشدار پادشاه را به خاطر میآورد و بنابراین این راز را برای سالها برای خود نگه میداشت.
But one morning, the hairdresser woke up and knew that he could keep the secret to himself no longer. He got dressed and left his house and walked out of the village into the countryside where he was sure that he was all alone. Then he found a patch of flat grass and began to dig with his hands.
اما یک روز صبح، آرایشگر از خواب بیدار شد و فهمید که دیگر نمی تواند راز را برای خودش نگه دارد. لباس پوشید و خانه اش را ترک کرد و از روستا بیرون رفت و به روستا رفت و مطمئن بود که کاملاً تنهاست. سپس یک تکه علف صاف پیدا کرد و با دستانش شروع به کندن کرد.
Eventually the hairdresser made a very deep hole, and when he was satisfied with his work he leaned over into the hole and shouted at the top of his voice, ‘The king has ears shaped like a donkey! The king has ears shaped like a donkey!’
سرانجام آرایشگر سوراخ بسیار عمیقی ایجاد کرد و وقتی از کارش راضی شد به داخل سوراخ خم شد و با صدای بلند فریاد زد: "شاه گوش هایش شبیه الاغ است! گوش های پادشاه شبیه الاغ است!»
Once he had shouted out the king’s secret, the hairdresser felt much better. Then he covered over the hole with earth and grass and returned to his home, reassuring himself that he had not really betrayed the king’s trust.
وقتی راز پادشاه را فریاد زد، آرایشگر احساس خیلی بهتری کرد. سپس روی سوراخ را با خاک و علف پوشاند و به خانه خود بازگشت و به خود اطمینان داد که واقعاً به اعتماد پادشاه خیانت نکرده است.
Many years later, there was a school built next to the hole, and a playground built around the hole where the children would play when they were not in class.
سالها بعد، مدرسهای در کنار چاله ساخته شد و اطراف آن یک زمین بازی ساخته شد که بچهها در کلاس نبودند، در آنجا بازی میکردند.
One day, when all of the children were playing in the playground, a young boy discovered the hole hidden beneath the grass and earth. The boy quickly cleared the earth away and all of a sudden a loud voice escaped from the hole up into the air for all the children to hear: ‘The king has ears shaped like a donkey! The king has ears shaped like a donkey!’
یک روز، زمانی که همه بچه ها در زمین بازی بازی می کردند، پسر جوانی سوراخی را که در زیر چمن و خاک پنهان شده بود، کشف کرد. پسر به سرعت زمین را پاک کرد و ناگهان صدای بلندی از سوراخ به هوا بلند شد تا همه بچه ها بشنوند: «شاه گوش هایش شبیه الاغ است! گوش های پادشاه شبیه الاغ است!»
The children were very surprised to hear the hairdresser’s voice fill the air, and they giggled and laughed about the secret of the king’s ears. When they got home that day, the children told the secret to their parents. Then the parents told the secret to the rest of their family. Then each family told the secret to all of their friends.
بچه ها از شنیدن صدای آرایشگر که فضا را پر کرد بسیار متعجب شدند و در مورد راز گوش های پادشاه قهقهه زدند و خندیدند. آن روز وقتی به خانه رسیدند، بچه ها راز را به پدر و مادرشان گفتند. سپس والدین این راز را به بقیه اعضای خانواده خود گفتند. سپس هر خانواده راز را به همه دوستان خود گفت.
‘The king has ears shaped like a donkey,’ they laughed to one another.
آنها به یکدیگر خندیدند: «شاه گوش هایش شبیه الاغ است».
Very soon the whole village knew about the king’s ears and they all giggled and laughed because they now knew why the king always covered up his head whenever he was out in public.
خیلی زود تمام دهکده از گوشهای پادشاه باخبر شدند و همه میخندیدند و میخندیدند، زیرا حالا میدانستند که چرا پادشاه همیشه هر وقت در انظار عمومی بود سر خود را میپوشاند.
Well, it did not take very long at all before the king realised that everybody knew his secret and he was very embarrassed and very angry. The king remembered that only one man knew about his donkey-shaped ears and so he sent his guards to the hairdresser’s house. The guards took a hold of the hairdresser and dragged him back to the palace and threw the man into the prison where he was told he would spend the rest of his life.
خوب، خیلی طول نکشید که پادشاه متوجه شد که همه راز او را می دانند و او بسیار خجالت زده و بسیار عصبانی است. پادشاه به یاد آورد که فقط یک مرد از گوش های الاغی شکل او خبر داشت و بنابراین نگهبانان خود را به خانه آرایشگاه فرستاد. نگهبانان آرایشگر را گرفتند و او را به کاخ برگرداندند و مرد را به زندان انداختند که به او گفته شد بقیه عمر خود را در آنجا سپری خواهد کرد.
The hairdresser pleaded with the king to let him go, but the king said to the hairdresser, ‘You promised me that you would not share my secret but you could not keep it to yourself. I trusted you and you betrayed me. For this you will spend the rest of your life in prison and you will learn that it is always important to keep your promises to others and not to share secrets.’
آرایشگر از پادشاه التماس کرد که او را رها کند، اما پادشاه به آرایشگر گفت: "تو به من قول دادی که راز مرا در میان نگذاری، اما نتوانستی آن را برای خودت نگه داری." من به تو اعتماد کردم و تو به من خیانت کردی. برای این کار بقیه عمر خود را در زندان سپری خواهید کرد و خواهید آموخت که همیشه مهم است که به وعده های خود با دیگران عمل کنید و اسرار را در میان نگذارید.»
And so the hairdresser remained in prison for the rest of his life and always felt sorry for sharing the king’s secret when he had promised not to do so.
و به این ترتیب آرایشگر تا آخر عمر در زندان ماند و همیشه از در میان گذاشتن راز پادشاه در حالی که قول داده بود این کار را نکند متاسف بود.