The Legendary Dragon

اژدهای افسانه ای

The Legendary Dragon

اژدهای افسانه ای

The Legendary Dragon:

اژدهای افسانه ای:

The dragons were known to the world, but as all knew, it was a legend. The story of the legendary dragon was known to all. A small boy lived and he was a normal human being, but there was something special inside him. He would never tell a single soul about it, his passion for dragons.

اژدهاها برای جهان شناخته شده بودند، اما همانطور که همه می دانستند، این یک افسانه بود. داستان اژدهای افسانه ای برای همه شناخته شده بود. پسر کوچکی زندگی می کرد و یک انسان معمولی بود، اما چیز خاصی در درونش وجود داشت. او هرگز به یک روح در مورد آن چیزی نمی گفت، علاقه اش به اژدها.

His village was located in China, the place his ancestors started, and later, finished their very life. He knew the story of the legendary dragon. Every day he would sneak into the tree house. He made himself in the woods and started learning about the dragons. He usually thought about his favorite one, the dragon of fire.

روستای او در چین قرار داشت، جایی که اجدادش شروع کردند و بعدها زندگی خود را به پایان رساندند. او داستان اژدهای افسانه ای را می دانست. هر روز یواشکی وارد خانه درختی می شد. او خود را در جنگل ساخت و شروع به یادگیری در مورد اژدها کرد. او معمولاً به اژدهای آتشین مورد علاقه اش فکر می کرد.

The dragon of fire was the protector of the emerald of fire and was one of the mightiest dragons known. He had won all the battles and was really proud of himself, but it was only a legend. The very thought of the dragons being a legend saddened the boy, also to be named as Fire.

اژدهای آتش محافظ زمرد آتش و یکی از قدرتمندترین اژدهایان شناخته شده بود. او در تمام نبردها پیروز شده بود و واقعاً به خودش افتخار می کرد، اما این فقط یک افسانه بود. تصور این که اژدهاها یک افسانه هستند، پسر را غمگین کرد و نام آن را آتش نیز گذاشت.

Once he found a piece of scrolled paper in his secret tree house. Before touching it he thought ‘ hmm, nobody knows about this treehouse of mine, so who must have put it here’. His mind went blank. Suddenly he saw the scroll shimmer with a golden light. It was glowing so much that Fire couldn’t see the sun. Suddenly, he understood everything. His passion for dragons had made this scroll come into his treehouse. He picked it up and before he could even jump out, the treehouse glowed and blocked his sight. He closed his eyes but nothing happened.

یک بار در خانه درختی مخفی خود یک تکه کاغذ طوماری پیدا کرد. قبل از اینکه آن را لمس کند، فکر کرد: "هوم، هیچکس از این خانه درختی من خبر ندارد، پس چه کسی باید آن را اینجا گذاشته باشد". ذهنش خالی شد. ناگهان دید که طومار با نور طلایی می درخشد. آنقدر می درخشید که آتش نمی توانست خورشید را ببیند. ناگهان همه چیز را فهمید. اشتیاق او به اژدها باعث شده بود که این طومار وارد خانه درختی او شود. او آن را برداشت و قبل از اینکه حتی بتواند بیرون بپرد، خانه درختی درخشید و جلوی دیدش را گرفت. چشمانش را بست اما هیچ اتفاقی نیفتاد.

Fire tried to open his eyes , but the sun blinded him. In a moment, he was wearing his sunglasses that he always kept in his treehouse, but that still didn’t stop the sun from blinding his eyes. To his surprise, his glasses melted before he could even take them off! Suddenly he could see as good as he could see before.He also found out that the tree house was burning. Before the fire could come up to his body, he quickly took useful things( including the scroll) , put them in his bag and jumped out of the treehouse in the nick of time.

آتش سعی کرد چشمان او را باز کند، اما خورشید او را کور کرد. در یک لحظه، عینک آفتابی‌اش را که همیشه در خانه درختی‌اش نگه می‌داشت به چشم می‌زد، اما باز هم مانع از کور شدن چشم‌هایش توسط خورشید نشد. در کمال تعجب، عینکش قبل از اینکه حتی بتواند آن را دربیاورد آب شد! ناگهان او می توانست به خوبی ببیند که قبلا می دید. او همچنین متوجه شد که خانه درختی در حال سوختن است. قبل از اینکه آتش به بدنش برسد، به سرعت چیزهای مفید (از جمله طومار) را برداشت، در کیفش گذاشت و به موقع از خانه درختی بیرون پرید.

Suddenly he felt hot as if he was in the middle of the sahara desert. After he looked around he found that the land which he was now on was filled with dragons of all types, to his surprise the dragons were not annoyed with the blazing sun. Some dragons were surprised by seeing him. Many of them started running around the hills and playing. Now it came into my mind the dragons were not a legend but were real and hidden somewhere far from the places where people lived.

ناگهان احساس کرد که در وسط صحرای صحرا است. پس از نگاهی به اطراف، متوجه شد که سرزمینی که اکنون در آن بود پر از اژدهاهای مختلف است، در کمال تعجب، اژدهاها از آفتاب فروزان آزرده نشدند. برخی از اژدها با دیدن او شگفت زده شدند. بسیاری از آنها شروع به دویدن در اطراف تپه ها و بازی کردند. حالا به ذهنم رسید که اژدهاها یک افسانه نبودند بلکه واقعی بودند و در جایی دور از مکان هایی که مردم در آن زندگی می کردند پنهان بودند.

Moments later the ground beneath him opened and then he fell into a underground cave. It was dark and spooky. That reminded him of his matches that he kept in his tree house . He took the matches out of his bag and tried to lighten them as it was very cold in the cave, it wouldn’t lighten. When he looked up he saw the place where he had fallen from was not closed and that gave him an idea. He took out his magnifying glasses out of his bag and held it to the sun shines on it. He held the matches underneath the magnifying glasses and waited after a while the match stick lightened up. Now he could see part of the cave, suddenly he heard someone whisper something to another person.

لحظاتی بعد زمین زیر او باز شد و سپس در غار زیرزمینی سقوط کرد. تاریک و ترسناک بود. این او را به یاد کبریت هایش می انداخت که در خانه درختی اش نگهداری می کرد. کبریت ها را از کیفش بیرون آورد و سعی کرد سبکشان کند چون در غار خیلی سرد بود، روشن نمی شد. وقتی سرش را بلند کرد دید جایی که از آنجا افتاده بسته نیست و این به او فکر کرد. ذره بینش را از کیفش بیرون آورد و آن را در حالی نگه داشت که آفتاب روی آن بتابد. او کبریت ها را زیر ذره بین نگه داشت و بعد از مدتی منتظر ماند که چوب کبریت روشن شد. حالا می‌توانست قسمتی از غار را ببیند، ناگهان شنید که کسی چیزی را با دیگری زمزمه کرد.

He started walking towards the sound he heard. Moments later the sun shine into the cave and lightened the cave, now he could see clearly there were two people explorers from his time they also had come here. They saw him and told him about the dragons, it seems that they were in a mess. They found a map of the dragon treasure but they never found the treasure. It says that we will find the treasure in the castle of the dragon of fire, but they never found it as it is hidden in a certain place and they don’t have the scroll that tells the answer. Suddenly fire eyes lightened up, he takes the scroll that he had found in the tree house out of his bag and shows it to them. Together they go to the castle of the dragon of fire.

به سمت صدایی که شنید شروع به راه رفتن کرد. لحظاتی بعد خورشید به داخل غار می تابد و غار را روشن می کند، حالا می توانست به وضوح ببیند دو نفر کاشف از زمان او هستند که آنها نیز به اینجا آمده بودند. آنها او را دیدند و در مورد اژدهاها به او گفتند، به نظر می رسد که آنها در آشفته بودند. آنها نقشه گنج اژدها را پیدا کردند اما هرگز گنج را پیدا نکردند. می گوید که ما گنج را در قلعه اژدهای آتش پیدا خواهیم کرد، اما آنها هرگز آن را پیدا نکردند زیرا در یک مکان خاص پنهان شده است و طوماری که جواب را می گوید ندارند. ناگهان چشمان آتشی روشن شد، طوماری را که در خانه درختی پیدا کرده بود از کیفش بیرون می آورد و به آنها نشان می دهد. آنها با هم به قلعه اژدهای آتش می روند.

Soon they find the room were the treasure was hidden, when they opened the door of the room a great light blinds their eyes. When they could see better they could see with their very own eyes the emerald of fire. Now they have to get back to their time, at that moment fire suddenly found himself with two other explorers in his tree house, they were back in their village. When they told the discovery to the village people, they celebrated the discovery with the grand feast, and as you know, that was the story of the dragon.

به زودی متوجه شدند اتاقی که گنج پنهان شده بود، وقتی در اتاق را باز کردند نور بزرگی چشمانشان را کور کرد. وقتی می توانستند بهتر ببینند می توانستند با چشمان خود زمرد آتش را ببینند. حالا آنها باید به زمان خود برگردند، در آن لحظه آتش ناگهان خود را با دو کاشف دیگر در خانه درختی او پیدا کرد، آنها به روستای خود بازگشتند. هنگامی که آنها این کشف را به مردم روستا گفتند، آنها این کشف را با جشن بزرگ جشن گرفتند و همانطور که می دانید داستان اژدها همین بود.