The Lion and The Pig

شیر و خوک

The Lion and The Pig

شیر و خوک

The Lion and The Pig:

شیر و خوک:

One day a lion felt very thirsty and came to a pond to drink water.

روزی شیری به شدت احساس تشنگی کرد و برای نوشیدن آب به برکه ای آمد.

At the same time a pig also came to the same pond to drink water.

در همان زمان خوکی نیز برای نوشیدن آب به همان حوض آمد.

They stared at each other. “Who should drink first" was the question between them.

به هم خیره شدند. سوال بین آنها "چه کسی باید اول بنوشد" بود.

They started fighting with each other.

آنها شروع به دعوا با یکدیگر کردند.

They fought heavily and soon became tired. They went to rest.

آنها به شدت جنگیدند و خیلی زود خسته شدند. رفتند استراحت کنند.

At the same time they saw the eagles flying eagerly above them. The eagles were waiting for a dead body.

در همان زمان عقاب ها را دیدند که مشتاقانه بالای سرشان پرواز می کردند. عقاب ها منتظر جسدی بودند.

Both The lion and the pig realized that if they fought with each other, one of them would die certainly. And they realized their mistake.

هم شیر و هم خوک فهمیدند که اگر با هم بجنگند، قطعا یکی از آنها خواهد مرد. و به اشتباه خود پی بردند.

They said to each other, “it is better to be friends again than fall a prey to the eagles."

آنها به یکدیگر گفتند: بهتر است دوباره با هم دوست شویم تا طعمه عقاب شویم.

Then they became friends again forever.

سپس آنها دوباره برای همیشه دوست شدند.

“Challenge, fights are always dangerous." They realized the truth at last.

"چالش، دعوا همیشه خطرناک است." آنها در نهایت به حقیقت پی بردند.