The Little Beggar>
گدای کوچولو
The Little Beggar
گدای کوچولو
The Little Beggar
گدای کوچولو
Long, long ago and far, far away this story was told, and it has been told ever since, and I tell it to you now…
این داستان خیلی دور، خیلی دور و خیلی دور گفته شده و از آن زمان تا به حال گفته شده است و من الان برای شما می گویم…
There was, in the city of Basra, when the evening was falling, a rosy glow upon the buildings around the central bazaar. And there was a Little Beggar, famous throughout the city for his japes and jokes and songs.
در شهر بصره، هنگام فرا رسیدن غروب، درخششی گلگون بر ساختمانهای اطراف بازار مرکزی بود. و گدای کوچکی وجود داشت که در سراسر شهر به خاطر جپ ها و شوخی ها و آهنگ هایش مشهور بود.
The Tailor and his wife were returning from carousing. They invited the Little Beggar to come home with them to entertain them. And there he was in their house regaling them with a story. And they fed him a piece of white meat from a fish.
خیاط و همسرش از چرخ و فلک برمی گشتند. آنها از گدای کوچولو دعوت کردند تا با آنها به خانه بیاید تا از آنها پذیرایی کند. و آنجا در خانه آنها بود و با داستانی به آنها افتخار می کرد. و از یک تکه گوشت سفید از ماهی به او غذا دادند.
The Little Beggar choked upon a bone in the meat. He fell backwards from the stool and onto the ground and lay there, motionless.
گدا کوچولو روی استخوانی در گوشت خفه شد. از چهارپایه به عقب و روی زمین افتاد و بی حرکت همانجا دراز کشید.
‘Uhhh! Wife, what have we done? This little man has come to our house as a guest to entertain us and we have murdered him. What will happen to my reputation?’
اوههه! همسر، ما چه کردیم؟ این مرد کوچک برای پذیرایی به خانه ما آمده و ما او را به قتل رساندیم. آبروی من چه خواهد شد؟
Dress maker and his wifeThe Tailor and his wife bundled the Little Beggar into a roll of carpet and they carried him from their house and through the streets of Basra where now it was getting gloomy and dark.
لباسساز و همسرش خیاط و همسرش گدای کوچولو را در یک قالی پیچیدند و او را از خانهشان و در خیابانهای بصره که حالا هوا تاریک و غمانگیز شده بود، بردند.
‘Our child is sick, stay away. Our child has scarlet fever.’
بچه ما مریض است، دوری کن. فرزند ما مخملک دارد.
The people did not come close, until one woman said, ‘My master is a doctor. Follow me.’
مردم نزدیک نشدند، تا اینکه یک زن گفت: «استاد من دکتر است. دنبالم کن.
And they followed the woman to a house with steps running all the way up to the front door. It was the house of the Jewish Doctor.
و آنها زن را دنبال کردند و به خانهای رسیدند که پلههای آن تا جلوی در ادامه داشت. خانه دکتر یهودی بود.
They followed her to the top step and left the body of the Little Beggar there. Of course, they took the carpet away with them.
او را تا بالای پله دنبال کردند و جسد گدا کوچولو را آنجا رها کردند. البته فرش را با خود بردند.
The Doctor came out into the darkness and did not see the body of the little man in front of him, stumbled, and the body was knocked down the steps all the way to the bottom…
دکتر در تاریکی بیرون آمد و جسد مرد کوچولو را در مقابل خود ندید، تلو تلو خورد و جسد از پلهها تا ته افتاد.
The Doctor ran down the steps. ‘Uhhh! What have I done? A patient comes to me to be cured and I’ve killed him. What will happen to my reputation?’
دکتر از پله ها پایین رفت. اوههه! من چه کار کرده ام؟ مریضی برای شفا نزد من می آید و من او را کشتم. آبروی من چه خواهد شد؟
The Doctor carried the body into the house. He decided what he must do.
دکتر جسد را به داخل خانه برد. او تصمیم گرفت که چه کاری باید انجام دهد.
He lowered the body from his balcony into his neighbour’s backyard: his neighbour, the Muslim Steward of the Royal kitchens.
او جسد را از بالکن خود به حیاط خلوت همسایهاش پایین آورد: همسایهاش، مهماندار مسلمان آشپزخانههای سلطنتی.
There, among the bags of flour and sacks of sugar, was propped the body of the Little Beggar.
جسد گدا کوچولو در میان کیسههای آرد و گونیهای قند قرار داشت.
At that moment, the Muslim Steward of the Royal kitchens came home.
در آن لحظه مهماندار مسلمان آشپزخانه های سلطنتی به خانه آمد.
‘What is this noise in the backyard?’
"این سر و صدا در حیاط خلوت چیست؟"
He took a club, went into the backyard and saw a figure leaning there. He’d thought it was rats, but this… He struck him hard between the shoulders and the Little Beggar slumped to the ground.
او یک چماق برداشت، به حیاط خلوت رفت و چهره ای را دید که به آنجا تکیه داده بود. او فکر میکرد موشها هستند، اما این… محکم بین شانههایش زد و گدا کوچولو روی زمین افتاد.
‘Uhhh! What have I done? A beggar comes into my backyard to take a little sugar and flour and I have killed him. Oh, whatever will happen to me for this murder?’
اوههه! من چه کار کرده ام؟ یک گدا وارد حیاط خانه ام می شود تا کمی شکر و آرد بردارد و من او را کشته ام. آه، برای این قتل چه اتفاقی برای من خواهد افتاد؟
And the Muslim Steward of the kitchen seized the body and went out through the front of the house and into the streets of Basra which were now empty for it was late at night.
و مباشر مسلمان آشپزخانه جسد را گرفت و از جلوی در خانه بیرون رفت و به خیابانهای بصره که اکنون خالی بود، زیرا اواخر شب بود.
Along a dark alleyway he went towards the canal where he would dispose of the body. But as he came along he heard, coming in the opposite direction, the singing of a Christian who was clearly drunk.
در امتداد یک کوچه تاریک به سمت کانال رفت که در آنجا جسد را دفع می کرد. اما وقتی آمد، صدای آواز یک مسیحی را شنید که به وضوح مست بود.
He propped the body against a corner and went back the way he had come.
جسد را به گوشه ای تکیه داد و از راهی که آمده بود برگشت.
And now, along came that drunk man, that Christian Moneylender singing at the top of his voice after a night of drinking.
و اکنون، آن مرد مست، آن مالباخته مسیحی که پس از یک شب مشروب خوری با صدای بلند آواز می خواند، آمد.
‘What is this here in the shadows? A thief! Oh, you won’t get away with it!’
«این اینجا در سایه چیست؟ یک دزد! اوه، تو از پسش بر نمی آیی!
And he seized the Little Beggar’s body by the shoulders and started dashing his head against the wall… ‘Thief! Thief!’
و جسد گدا کوچولو را از کتف گرفت و شروع کرد به کوبیدن سرش به دیوار... «دزد! دزد!
The Watchmen came running along the alleyway. They seized the Christian.
نگهبانان دوان دوان در امتداد کوچه آمدند. مسیحی را گرفتند.
‘You, Christian Moneylender, have murdered this man in the streets.’
"شما، مسیحی پولدار، این مرد را در خیابان ها به قتل رسانده اید."
The next morning at dawn, the area in front of the great bazaar in the heart of Basra was thronging with people.
صبح روز بعد در سپیده دم، محوطه روبروی بازار بزرگ در قلب بصره مملو از جمعیت بود.
Before them sat the Sultan.
قبل از آنها سلطان نشست.
Next to him, the Governor.
در کنار او فرماندار.
And next to them, upon a table, was the body of the Little Beggar.
و در کنار آنها، روی یک میز، جسد گدا کوچولو بود.
In front of them stood the Christian Moneylender.
در مقابل آنها مالباخته مسیحی ایستاده بود.
‘You,’ said the Governor. ‘You who have often had dealings with the Sultan. You have killed a man in the street for no good reason. What have you to say for yourself?’
فرماندار گفت: شما. شما که بارها با سلطان معامله کرده اید. بی دلیل مردی را در خیابان کشته اید. برای خودت چه میگویی؟»
The Christian stood. ‘I am guilty. You should punish me.’
مسیحی ایستاد. 'من مقصرم. تو باید من را مجازات کنی.»
The Christian Moneylender was led to the scaffold. A rope was put around his neck.
پولدار مسیحی به داربست هدایت شد. طنابی به گردنش انداخته بودند.
He prepared to die, when a voice came from the crowd: ‘He is innocent. Set him free. You should punish me.’
او آماده مرگ شد که صدایی از جمعیت شنید: "او بی گناه است. آزادش کن تو باید من را مجازات کنی.»
There stood the Muslim, the Steward. ‘He was already dead when I left him in the alleyway. I killed him. I struck him for he was stealing sugar and flour from my backyard.’
در آنجا مسلمان، مباشر ایستاده بود. او قبلاً مرده بود که او را در کوچه رها کردم. من او را کشتم. من او را زدم که از حیاط خانه من قند و آرد می دزدید.»
‘You,’ said the Governor, ‘who have supplied food for the Royal kitchens all these years, have murdered a poor beggar? The Steward must be hanged by the neck until dead.’
فرماندار گفت: «شما که در تمام این سالها برای آشپزخانههای سلطنتی غذا تهیه کردهاید، یک گدای فقیر را به قتل رساندهاید؟» مهماندار باید تا زمان مرگ از گردن آویزان شود.»
The Steward was led to the scaffold, the rope now put around his throat.
مهماندار به سمت داربست هدایت شد، طناب اکنون دور گلویش گذاشته شده است.
He prepared to die, when there was a cry from the crowd: ‘He is innocent! Set him free! You should punish me.’
او آماده مرگ شد، زمانی که از جمعیت فریاد زد: "او بی گناه است! آزادش کن! تو باید من را مجازات کنی.»
There stood the Jewish Doctor. ‘It was I who killed the Little Beggar. He was already dead when I lowered him into my neighbour’s backyard. I had kicked him down the steps outside my house.’
دکتر یهودی آنجا ایستاده بود. «این من بودم که گدا کوچولو را کشتم. وقتی او را به حیاط خلوت همسایهام پایین آوردم، مرده بود. من او را از پله های بیرون خانه ام پایین انداخته بودم.»
‘You, the Doctor,’ said the Governor, ‘who have treated and healed the Sultan on many occasions, have murdered one of your patients. The Doctor must be hanged by the neck until dead.’
فرماندار گفت: شما ای دکتر که بارها سلطان را معالجه و شفا داده اید، یکی از بیماران خود را به قتل رسانده اید. دکتر باید تا زمان مرگ از گردن آویزان شود.»
The Jewish Doctor was taken to the scaffold; the rope was now taken from the Muslim and put around his neck.
دکتر یهودی را به داربست بردند. اکنون طناب را از مسلمان گرفتند و به گردن او انداختند.
He prepared to meet his maker when, from the crowd, a cry: ‘He is innocent! Set him free! You should punish me.’
او آماده ملاقات با سازنده خود شد که از میان جمعیت فریاد زد: "او بی گناه است! آزادش کن! تو باید من را مجازات کنی.»
And there stood the Tailor. ‘I killed the Little Beggar. He came to my house to tell me and my wife stories and we choked him with a fish bone. It is our fault that he is dead. We put him at the Doctor’s front door.’
و خیاط آنجا ایستاد. من گدا کوچولو را کشتم. او به خانه من آمد تا برای من و همسرم قصه بگوید و با استخوان ماهی خفه اش کردیم. تقصیر ماست که او مرده است. ما او را جلوی در ورودی دکتر گذاشتیم.»
‘The Tailor who has clothed the Sultan all these years! The Tailor must be hanged by the neck until dead.’
خیاطی که این همه سال لباس سلطان را پوشیده است! خیاط را باید تا زمان مرگ از گردن آویزان کرد.»
And now the Tailor was led to the scaffold, the rope put around his neck, and he prepared to die.
و حالا خیاط را به داربست هدایت کردند، طناب را دور گردنش انداختند و آماده مرگ شد.
The crowd was hushed. At last there would be an execution. But… a cry: ‘He is innocent! Set him free!’
جمعیت ساکت شد. بالاخره اعدام می شد. اما ... فریاد: او بی گناه است! آزادش کن!»
‘Enough,’ said the Governor.
فرماندار گفت: بس است.
‘Enough,’ said the Sultan. ‘Somebody must pay. Who is it that speaks?’
سلطان گفت: بس است. "کسی باید پرداخت کند. این کیست که صحبت می کند؟
Beside them there stood a little wizened old man with a long grey beard. It was the Barber. He stood next to the body of the Little Beggar.
در کنار آنها پیرمردی مات و کوچولو با ریش خاکستری بلند ایستاده بود. آرایشگر بود. کنار جسد گدا کوچولو ایستاد.
‘There is a mystery to this death, and the mystery is that there is no death. He is still breathing. See?’
این مرگ یک راز است و راز این است که مرگ وجود ندارد. او هنوز نفس می کشد. ببینید؟
And he took a pair of tongs from his leather bag, and he took a pot of ointment and rubbed the ointment onto the throat of the Little Beggar and inserted the tongs and pulled out the fish bone. And the Little Beggar sat up with a cough and a splutter.
و از کیف چرمی خود یک انبر درآورد و یک قابلمه مرهم برداشت و مرهم را به گلوی گدا کوچولو مالید و انبر را فرو کرد و استخوان ماهی را بیرون کشید. و گدای کوچولو با سرفه و ولگردی نشست.
‘Oh, thank you. Thank you one and all for being here to save me. How will I ever repay you? You have tried to save me after I choked on the bone.
اوه، متشکرم. از همه شما تشکر می کنم که برای نجات من اینجا هستید. تاوانت را چگونه خواهم داد؟ بعد از اینکه استخوانم را خفه کردم، سعی کردی مرا نجات دهی.
First of all you kicked me down steps. And then you knocked me on the back with a club. And then you dashed my head against the wall. And now you have taken that bone from my throat and I am well again.’
اول از همه تو مرا از پله ها پایین انداختی. و بعد با قمه به پشتم زدی. و بعد سرم را به دیوار کوبید. و اکنون تو آن استخوان را از گلوی من برداشتی و من دوباره خوب هستم.»
‘Strange,’ said the Sultan. ‘Never have I heard a more remarkable story than this of the Little Beggar. It must be written down on a scroll and kept in the Royal library.’
سلطان گفت: عجیب است. هرگز داستانی برجسته تر از این از گدای کوچولو نشنیده ام. باید روی طوماری نوشته شود و در کتابخانه سلطنتی نگهداری شود.
‘I beg to differ, Your Majesty,’ said the Little Beggar. ‘I have far stranger stories that I can tell.’
گدای کوچولو گفت: "من خواهش می کنم، اعلیحضرت، متفاوت باشم." من داستانهای عجیبتری دارم که میتوانم بگویم.»
And with that he thanked all those that had gathered in the streets of Basra by telling them one of his most remarkable stories.
و به همین دلیل از همه کسانی که در خیابان های بصره جمع شده بودند با بیان یکی از قابل توجه ترین داستان های خود تشکر کرد.