The little girl and mushrooms>
دختر کوچولو و قارچ
The little girl and mushrooms
دختر کوچولو و قارچ
The little girl and mushrooms:
دختر کوچولو و قارچ:
It was a fine summer morning, perfect to be outdoors. Two sisters had been out mushroom picking, and were on their home with heavy baskets full of mushrooms. They sang songs on the way, and played with each other.
صبح خوب تابستانی بود، برای بیرون از منزل بودن عالی بود. دو خواهر برای چیدن قارچ بیرون رفته بودند و با سبدهای سنگین پر از قارچ در خانه خود بودند. آنها در راه آهنگ می خواندند و با یکدیگر بازی می کردند.
Soon they reached a point where they had to cross a railway track. They did not think twice about crossing it since there was no train coming, and they could not hear any whistle. They slowly climbed the embankment to cross the track, taking care not to drop the baskets. They were very near the track and the little sister was about the cross it, when they heard the distinct horn of a train.
خیلی زود به نقطه ای رسیدند که باید از یک ریل راه آهن عبور می کردند. آنها دو بار به عبور از آن فکر نکردند زیرا قطاری در راه نبود و هیچ سوتی را نمی شنیدند. آنها به آرامی از خاکریز بالا رفتند تا از مسیر عبور کنند و مراقب بودند که سبدها نیفتند. آنها خیلی نزدیک مسیر بودند و خواهر کوچک در حال عبور از آن بود که صدای بوق مشخص یک قطار را شنیدند.
The older sister got frightened and ran back. She thought that the young one was following her. She turned back and was shocked to see her little sister still crossing the track. "Come back here, run back fast," she screamed.
خواهر بزرگتر ترسید و برگشت. او فکر می کرد که آن جوان او را تعقیب می کند. او به عقب برگشت و از دیدن خواهر کوچکش که هنوز از مسیر عبور می کند شوکه شد. او فریاد زد: "به اینجا برگرد، سریع فرار کن."
It seemed that the little girl could not hear her sister. She was still concentrating on stepping over the track with her little feet, and holding on to the basket. Then she tripped and fell on the track, scattering her mushrooms around. She sat down and began picking them up and putting in her basket.
به نظر می رسید که دختر کوچک صدای خواهرش را نمی شنود. او هنوز بر روی پا گذاشتن روی پیست با پاهای کوچکش تمرکز می کرد و سبد را نگه می داشت. سپس او زمین خورد و روی پیست افتاد و قارچ هایش را در اطراف پخش کرد. او نشست و شروع به برداشتن آنها و گذاشتن آنها در سبد خود کرد.
In the meanwhile the elder sister had become hysteric. She cried and screamed, calling her little sister to leave the mushrooms and run back, but it seemed as though the little one could not hear her.
در همین حین خواهر بزرگتر هیستریک شده بود. او گریه می کرد و جیغ می زد و خواهر کوچکش را صدا می کرد که قارچ ها را رها کند و برگردد، اما به نظر می رسید که کوچولو صدای او را نمی شنید.
The engine driver panicked on seeing the girl and blew his whistle with all his might, but she appeared not to hear the whistle. Her sister was now crying loudly, overcome by panic, as the little sister crawled between the tracks on her hands and knees, to pick the rest of the mushrooms.
راننده موتور با دیدن دختر وحشت کرد و با تمام قدرت سوت او را دمید، اما به نظر می رسید که او صدای سوت را نمی شنود. خواهرش اکنون با صدای بلند گریه میکرد و وحشت بر او غلبه میکرد، در حالی که خواهر کوچولو برای چیدن بقیه قارچها بین ردپاهای روی دستها و زانوهایش خزید.
The engine driver was helpless as it was not possible for him to stop the engine suddenly. He blew the whistle as hard as he could, but the engine rolled over the little girl. The older sister clasped her face with her trembling hands and cried bitterly. The passengers too panicked at the thought of the sight they would have to witness. The guard ran down to the end of the train to see what happened to the little girl. When the train passed, everybody saw her lying very still between the tracks with her face down.
راننده موتور درمانده شده بود زیرا امکان خاموش کردن ناگهانی موتور برای او وجود نداشت. تا جایی که می توانست سوت را به صدا درآورد، اما موتور روی دخترک غلتید. خواهر بزرگتر صورتش را با دستان لرزانش قلاب کرد و به شدت گریه کرد. مسافران نیز از تصور منظره ای که باید شاهد آن باشند، وحشت کردند. نگهبان تا انتهای قطار دوید تا ببیند چه بلایی سر دختر بچه آمده است. وقتی قطار رد شد، همه او را دیدند که بیحرکت بین ریلها و صورتش پایین افتاده است.
Then she raised her head, sprang to her knees and began gathering the remaining mushrooms.
سپس سرش را بلند کرد، به زانو در آمد و شروع به جمع آوری قارچ های باقی مانده کرد.
The big sister ran towards her, tears streaming down her face. They hugged and kissed each other, crying out of happiness, tears of joy flowing down their little cheeks. Never were two souls so happily united as at that moment. She promised her little sister that thereafter she would hold her hand tightly while crossing the railway line.
خواهر بزرگ به سمت او دوید و اشک روی صورتش جاری شد. همدیگر را در آغوش گرفتند و بوسیدند و از خوشحالی گریه کردند، اشک شوق بر گونه های کوچکشان جاری شد. هرگز دو روح به اندازه آن لحظه به شادی با هم متحد نشده بودند. او به خواهر کوچکش قول داد که پس از آن هنگام عبور از خط راه آهن دست او را محکم بگیرد.
The two sisters then picked all the remaining mushrooms, and hand in hand, solemnly walked back home. They were indeed two souls who had become wiser than their years, in the span of a few minutes.
سپس دو خواهر تمام قارچهای باقیمانده را چیدند و دست در دست هم به طور رسمی به خانه برگشتند. آنها واقعاً دو روح بودند که در عرض چند دقیقه از سالهای خود عاقل تر شده بودند.