The Little Match Seller

فروشنده کوچک کبریت

The Little Match Seller

فروشنده کوچک کبریت

The Little Match Seller:

فروشنده کوچک کبریت:

"I will now give you a picture from a large city," said the moon. "It was terribly cold, and nearly dark, on the last evening of the old year, and the snow was falling fast. In the cold and darkness, a poor little girl, with bare head and naked feet, roamed through the streets. In an old apron she carried a number of matches, and had a bundle of them in her hands. No one had bought anything of her the whole day, nor had any one given her even a penny. Shivering with cold and hunger, she crept along. Poor little child, she looked the picture of misery. The snow-flakes fell on her long, fair hair, which hung in curls on her shoulders, but she regarded them not.

ماه گفت: «حالا عکسی از یک شهر بزرگ به شما می دهم. در آخرین غروب سال قدیم هوا بسیار سرد و تقریباً تاریک بود و برف به سرعت در حال باریدن بود. در سرما و تاریکی، یک دختر بچه فقیر با سر برهنه و پاهای برهنه در خیابان ها پرسه می زد. یک پیش بند قدیمی چند کبریت به همراه داشت و یک دسته از آنها را در دستانش داشت و هیچ کس حتی یک پنی به او نداده بود که از سرما و گرسنگی می لرزید بچه ی بیچاره، به عکس بدبختی نگاه کرد، دانه های برف روی موهای بلند و روشنش که به صورت فرفری روی شانه هایش آویزان بودند، افتادند.

"Lights were shining from every window, and there was a savory smell of roast goose, for it was New Year's eve. Yes, she remembered that. In a corner, between two houses, one of which projected beyond the other, she sank down, and huddled herself together. She had drawn her little feet under her, but she could not keep off the cold; and she dared not go home, for she had sold no matches, and could not take home even a penny of money. Besides, it was almost as cold at home as here, for they had only the roof to cover them, through which the wind howled, although the largest holes had been stopped up with straw and rags. Her little hands were almost frozen with the cold. Ah! perhaps a burning match might be some good, if she could draw it from the bundle, and strike it against the wall, just to warm her fingers. She drew one out-"scratch!" how it sputtered as it burnt. It gave a warm, bright light, like a little candle, as she held her hand over it. It was really a wonderful light. It seemed to the little girl that she was sitting by a large iron stove, with polished brass feet, and a brass ornament. How the fire burned, and seemed so beautifully warm, that the child stretched out her feet, as if to warm them, when, lo! the flame of the match went out, the stove vanished, and she had only the remains of the half burnt match in her hand.

"نورها از هر پنجره می تابید و بوی تند غاز کباب می داد، زیرا شب سال نو بود. بله، او این را به یاد آورد. در گوشه ای، بین دو خانه، که یکی از آنها فراتر از دیگری بیرون زده بود، فرو رفت. و پاهای کوچکش را زیر پا گذاشته بود، اما جرأت نداشت به خانه برود، زیرا هیچ کبریتی فروخته بود و حتی یک پنی هم نمی توانست به خانه ببرد در خانه تقریباً به اندازه اینجا سرد بود، زیرا آنها فقط سقفی داشتند که آنها را بپوشاند، که از طریق آن باد زوزه می کشید، اگرچه بزرگ ترین سوراخ ها با کاه و ژنده پوشیده شده بود. آه، شاید یک کبریت در حال سوختن باشد، اگر بتواند آن را از روی بسته بکشد، و فقط انگشتانش را گرم کند نور گرم و روشنی مانند شمع کوچکی داد، در حالی که دستش را روی آن گرفته بود. زیور آلات برنجی چگونه آتش می سوزد و آنقدر گرم به نظر می رسد که کودک پاهایش را دراز می کند، انگار که می خواهد آنها را گرم کند، وقتی، ببین! شعله کبریت خاموش شد، اجاق ناپدید شد و فقط بقایای نیمه سوخته کبریت در دستش بود.

"She rubbed another match on the wall. It burst into a flame, and when its light fell upon the wall, it became as transparent as a veil, and she could see into the room. The table was covered with a snowy white table-cloth, on which stood a splendid dinner service, and a steaming roast goose, stuffed with apples and dried plums. And what was still more wonderful, the goose jumped down from the dish and waddled across the floor, with a knife and fork in its breast, toward the little girl. Then the match went out, and there remained nothing but the thick, damp, cold wall before her.

او یک کبریت دیگر را به دیوار مالید. شعله آتش گرفت و وقتی نورش روی دیوار افتاد، مانند یک حجاب شفاف شد و او می توانست داخل اتاق را ببیند. میز با یک میز سفید برفی پوشیده شده بود. پارچه ای که روی آن یک سرویس شام باشکوه ایستاده بود و یک غاز بخار پز، پر از سیب و آلو خشک شده بود، و چه شگفت انگیزتر، غاز از ظرف پایین پرید و با چاقو و چنگال روی زمین پرید. سینه، به سمت دختر کوچولو، سپس کبریت خاموش شد، و چیزی جز دیوار ضخیم، مرطوب و سرد در مقابل او باقی نماند.

"She lighted another match, and then she found herself sitting under a beautiful Christmas-tree. It was larger and more beautifully decorated, than the one which she had seen through the glass door at the rich merchant's. Thousands of tapers were burning upon the green branches, and colored pictures, like those she had seen in the show windows, looked down upon it all. The little one stretched out her hand toward them, and the match went out.

او یک کبریت دیگر روشن کرد و بعد خود را دید که زیر یک درخت کریسمس زیبا نشسته است. درخت بزرگتر و زیباتر از درختی بود که از در شیشه ای تاجر ثروتمند دیده بود. هزاران چوب بر روی درخت می سوختند. شاخه‌های سبز و عکس‌های رنگی، مانند آن‌هایی که در ویترین دیده بود، به همه آن‌ها نگاه کرد.

"The Christmas lights rose higher and higher, till they looked to her, like the stars in the sky. Then she saw a star fall, leaving behind it a bright streak of fire. 'Some one is dying,' thought the little girl, for her old grandmother, the only one who had ever loved her, and who was now dead, had told her when a star fell, a soul was going up to God.

"چراغ های کریسمس بالاتر و بالاتر می رفتند، تا اینکه مانند ستاره های آسمان به او نگاه کردند. سپس او دید که ستاره ای در حال سقوط است و رگه های روشنی از آتش را پشت سر خود به جا می گذارد. "یکی در حال مرگ است" دختر کوچک فکر کرد. زیرا مادربزرگ پیرش، تنها کسی که تا به حال او را دوست داشته و اکنون مرده بود، به او گفته بود که وقتی ستاره ای سقوط کرد، روحی به سوی خدا بالا می رود.

"She again rubbed a match on the wall, and the light shone around her. In the brightness stood her old grandmother, clear and shining, yet mild and loving in appearance. 'Grandmother,' cried the little one. 'O take me with you. I know you will go away when the match burns out. You will vanish like the warm stove, the roast goose, and the large, glorious Christmas-tree.' And she made haste to light the whole bundle of matches, for she wished to keep her grandmother there. And the matches glowed with a light that was brighter than the noon-day, and her grandmother had never appeared so large or so beautiful. She took the little girl in her arms, and they both flew upwards in the brightness and joy, far above the earth, where there was neither cold, nor hunger, nor pain, for they were with God.

"او دوباره کبریت را به دیوار مالید و نور به اطرافش می تابید. در روشنایی مادربزرگ پیرش ایستاده بود، روشن و درخشان، اما ظاهری ملایم و دوست داشتنی. "مادربزرگ،" کوچولو فریاد زد. من می دانم که وقتی کبریت بسوزد، ناپدید می شوی. و او عجله کرد تا کل دسته کبریت را روشن کند، زیرا آرزو داشت مادربزرگش را آنجا نگه دارد و کبریت ها با نوری درخشان تر از ظهر می درخشیدند و مادربزرگش هرگز به این بزرگی و زیبایی ظاهر نشده بود دختر کوچک را در آغوش گرفت و هر دو در روشنایی و شادی به سمت بالا پرواز کردند، بسیار بالاتر از زمین، جایی که نه سرما بود، نه گرسنگی و نه درد، زیرا آنها با خدا بودند.

"In the dawn of the morning there lay the poor little one, with pale cheeks, and smiling mouth, leaning against the wall. She had frozen to death on the last evening of the old year, and the new year's sun rose and shone upon a little corpse. The child sat, in the stiffness of death, holding the matches in her hand; one bundle of which was burnt. I She tried to warm herself,' said some. No one imagined what beautiful things she had seen, nor into what glory she had entered with her grandmother, on New Year's day.

"در سپیده دم، کوچولوی بیچاره، با گونه های رنگ پریده و دهانی خندان، به دیوار تکیه داده بود. او در آخرین غروب سال قدیم تا حد مرگ یخ زده بود و خورشید سال نو طلوع کرد و بر آن تابید. جسد کوچکی نشسته بود، در سفتی مرگ، یک دسته از آن را در دست گرفته بود با مادربزرگش در روز سال نو به چه شکوهی دست یافته بود.