The Love of the Forest>
عشق جنگل
The Love of the Forest
عشق جنگل
The Love of the Forest
عشق جنگل
The sun rises above the Amazon rainforest and the huge, evergreen trees allow rays of light to pass between their leaves and paint the forest floor in dappled shadows. In one of the taller trees, little monkey Dora is waking up. Dora is a pretty little monkey with brown hair and a long tail. She wishes that she could sleep some more, but there is no time to lose. Today is the day of the big party.
خورشید از بالای جنگل های بارانی آمازون طلوع می کند و درختان عظیم و همیشه سبز اجازه می دهند پرتوهای نور از بین برگ هایشان عبور کند و کف جنگل را در سایه های نازک رنگ آمیزی کند. در یکی از درختان بلندتر، میمون کوچک دورا در حال بیدار شدن است. دورا یک میمون کوچک زیبا با موهای قهوه ای و دم بلند است. او آرزو می کند که بتواند بیشتر بخوابد، اما زمانی برای از دست دادن وجود ندارد. امروز روز جشن بزرگ است.
Monkeys will come from far and wide to attend the party, even from neighbouring countries such as Peru and Bolivia. The big party, held in the Brazilian part of the Amazon Rainforest, is always a very big success. There is music and dancing, and often a monkey will find a mate and fall in love.
میمونها برای شرکت در این مهمانی از راه دور میآیند، حتی از کشورهای همسایه مانند پرو و بولیوی. جشن بزرگی که در بخش برزیلی جنگل های آمازون برگزار می شود، همیشه یک موفقیت بزرگ است. موسیقی و رقص وجود دارد و اغلب یک میمون جفتی پیدا می کند و عاشق می شود.
Dora is very excited because this year she has been asked to help the older monkeys of the community with the organizing of the party. This is a very great responsibility and there is no time to lose.
دورا بسیار هیجان زده است زیرا امسال از او خواسته شده است تا به میمون های مسن تر جامعه در سازماندهی مهمانی کمک کند. این مسئولیت بسیار بزرگی است و زمانی برای از دست دادن وجود ندارد.
Dora arrives at the meeting early and is very pleased to see her friend Tinga. Tinga is an indigenous name meaning ‘of white colour’. This is the perfect name for Dora’s friend as he has white hair and green eyes. Tinga is a very rare and shy monkey, but when he sees Dora his eyes light up with joy.
دورا زودتر به جلسه می رسد و از دیدن دوستش تینگا بسیار خرسند است. تینگا یک نام بومی به معنای "سفید رنگ" است. این نام مناسب برای دوست دورا است زیرا موهای سفید و چشمان سبز دارد. تینگا یک میمون بسیار کمیاب و خجالتی است، اما وقتی دورا را می بیند چشمانش از خوشحالی می درخشد.
The other monkeys often laugh at Tinga’s strange white hair and green eyes, but Dora does not like such jokes. She thinks that her friend is very handsome, even though her heart belongs to another monkey called Paco. Paco is a big, strong monkey with thick, black hair who lives in the forest on the very edge of Bolivia.
میمون های دیگر اغلب به موهای سفید عجیب و چشمان سبز تینگا می خندند، اما دورا از این جوک ها خوشش نمی آید. او فکر می کند که دوستش بسیار خوش تیپ است، حتی اگر قلبش به میمون دیگری به نام پاکو تعلق دارد. پاکو یک میمون بزرگ و قوی با موهای پرپشت و سیاه است که در جنگلی در لبه بولیوی زندگی می کند.
Dora first met Paco at the big party the previous year. They danced together only once but Dora knew then that her heart belonged to him. She also remembers that Paco was arrogant, and that he did not pay her very much attention. He had said that Dora was too young, and that she was always lost in her own fantasy world.
دورا اولین بار پاکو را در جشن بزرگ سال قبل ملاقات کرد. آنها فقط یک بار با هم رقصیدند اما دورا در آن زمان می دانست که قلبش به او تعلق دارد. او همچنین به یاد می آورد که پاکو مغرور بود و توجه زیادی به او نداشت. او گفته بود که دورا خیلی جوان است و او همیشه در دنیای فانتزی خود گم شده است.
Despite all of this, Dora is looking forward to seeing Paco again, and such thoughts make her even more excited about the party.
با تمام این اوصاف، دورا مشتاق دیدن دوباره پاکو است و چنین افکاری او را بیش از پیش در جشن هیجان زده می کند.
Chief Ubirajara, a very big and very brave monkey, calls the meeting to order and begins to hand out tasks to the assembled monkeys. Eventually it is Dora’s turn to be given her special task for the day, but the little monkey is so lost in her own thoughts that she does not hear Chief Ubirajara’s instructions.
رئیس Ubirajara، یک میمون بسیار بزرگ و بسیار شجاع، جلسه را فرا می خواند و شروع به تقسیم وظایف به میمون های مونتاژ شده می کند. سرانجام نوبت به دورا می رسد که وظیفه ویژه آن روز را به دورا واگذار می کند، اما میمون کوچک چنان در افکار خود غرق شده است که دستورات رئیس اوبیراجارا را نمی شنود.
‘…Dora! Dora! Have you been listening to a word I have said to you? You are always lost in your fantasy world, even today when there is so much work to be done.’
«...دورا! دورا! آیا به کلمه ای که به شما گفته ام گوش داده اید؟ شما همیشه در دنیای فانتزی خود گم شده اید، حتی امروز که کارهای زیادی برای انجام دادن وجود دارد.
Dora is startled and stammers her reply. ‘I… I am very sorry, Chief Ubirajara. Could you please repeat what it is you would like me to do today.’
دورا مبهوت می شود و در پاسخ او لکنت می گوید. من... خیلی متاسفم، رئیس اوبیراجارا. لطفاً کاری را که میخواهید امروز انجام دهم را تکرار کنید.»
Chief Ubirajara is a little impatient with young Dora but he understands that she is still young and that she is also very excited about the party.
رئیس اوبیراجارا نسبت به دورا جوان کمی بی تاب است، اما می فهمد که او هنوز جوان است و او نیز در مورد مهمانی بسیار هیجان زده است.
‘You must find for us the most beautiful and delicious cupuaçu and açai berries and the finest Brazil nuts for our feast tonight.’
"شما باید زیباترین و لذیذترین توت های کوپواچو و آچای و بهترین آجیل برزیلی را برای جشن امشب ما پیدا کنید."
Chief Ubirajara claps his hands and smiles at the eager faces gathered in the forest clearing. ‘Now that everyone knows what to do, let’s get to work!’
رئیس اوبیراجارا دستانش را کف می زند و به چهره های مشتاق جمع شده در پاکسازی جنگل لبخند می زند. "اکنون که همه می دانند چه باید بکنند، بیایید دست به کار شویم!"
And so the monkeys part company, each one determined to fulfil their task in preparation for the big party.
و بنابراین، میمونها از یک گروه جدا میشوند، هر یک مصمم به انجام وظیفه خود در آمادهسازی برای مهمانی بزرگ هستند.
Dora very much likes the idea of being in charge of finding the food for the feast. She loves to explore the forest, jumping from branch to branch between the tall trees. She also loves to look at the beautiful plants and rich wildlife that fill her beloved forest.
دورا از این ایده که مسئول یافتن غذای جشن باشد بسیار دوست دارد. او عاشق کاوش در جنگل است و از شاخه ای به شاخه دیگر بین درختان بلند می پرد. او همچنین دوست دارد به گیاهان زیبا و حیات وحش غنی که جنگل مورد علاقه اش را پر می کند نگاه کند.
‘I am the best person to chose for a job such as this,’ thinks Dora, as she sets off on her journey, determined to climb the tallest trees in order to find the most purple açais and sweetest cupuaçus.
دورا در حالی که تصمیم دارد از بلندترین درختان بالا برود تا ارغوانیترین و شیرینترین کاپواچوس را پیدا کند، فکر میکند: «من بهترین کسی هستم که میتوانم برای شغلی مانند این انتخاب کنم.»
After many hours of hard work, Dora’s bag is filled with a rich bounty of fruits and nuts. She thinks how proud Chief Ubirajara will be when he sees what a good job she has done. This thought makes the little monkey very happy as she hoists the bag onto her shoulders and heads for home.
پس از ساعتها کار سخت، کیف دورا با انبوهی از میوهها و آجیل پر میشود. او فکر می کند که رئیس Ubirajara وقتی ببیند چه کار خوبی انجام داده است چقدر مغرور خواهد شد. این فکر میمون کوچولو را در حالی که کیف را روی شانه هایش می گیرد بسیار خوشحال می کند و به سمت خانه می رود.
When Dora is halfway home, her thoughts are interrupted by a strange sound in the forest. She looks all about her but does not see anything unusual. She tells herself to take extra care, but before long her thoughts drift again to the coming party and the dancing and celebrating that will be had by all. She thinks about how she will tidy her hair, and what she will say when she sees Paco.
وقتی دورا در نیمه راه خانه است، افکارش با صدای عجیبی در جنگل قطع می شود. او به همه چیز نگاه می کند اما چیز غیرعادی نمی بیند. او به خودش می گوید که بیشتر مراقب باشد، اما خیلی زود افکارش دوباره به مهمانی آینده و رقص و جشنی که همه خواهند داشت، سوق می یابد. او به این فکر می کند که چگونه موهایش را مرتب کند، و وقتی پاکو را ببیند چه خواهد گفت.
‘I wonder if he will still think that I am too young. Even so, he will surely be impressed by the beautiful fruits and nuts I have gathered for the feast?’
من نمی دانم که آیا او هنوز فکر می کند که من خیلی جوان هستم. با این حال، او مطمئناً تحت تأثیر میوه ها و آجیل های زیبایی که برای جشن جمع آوری کرده ام، قرار خواهد گرفت؟
Dora’s thoughts are interrupted again when she notices a rich, juicy cupuaçu on the forest floor in front of her. ‘How lucky to find a beautiful fruit such as this,’ she thinks, and runs to pick up the cupuaçu and add it to her bag.
افکار دورا دوباره قطع میشود، وقتی متوجه میشود که یک کوپاچوی غنی و آبدار در کف جنگل در مقابلش قرار دارد. او فکر می کند: "چقدر خوش شانس است که میوه زیبایی مانند این پیدا می کنم" و می دود تا کوپواچو را بردارد و به کیفش بیافزاید.
But as soon as Dora’s hand reaches out towards the fruit, a huge net pulls tight around her body and hoist the little monkey up into the air.
اما به محض اینکه دست دورا به سمت میوه دراز میشود، توری بزرگ دور بدنش میکشد و میمون کوچک را به هوا میبرد.
Dora knows about such traps and is very scared. She cries out for help but the birds of the forest do not seem interested in her suffering. She struggles to free herself from the heavy netting but it is no use at all.
دورا در مورد چنین تله ها می داند و بسیار می ترسد. او فریاد می زند که کمک کند، اما پرندگان جنگل علاقه ای به رنج او ندارند. او تلاش می کند تا خود را از تور سنگین رها کند، اما هیچ فایده ای ندارد.
‘Help! Help me!’ cries Dora. But there are no animals around to help, and she is unable to wriggle free of the heavy netting by herself.
'کمک! کمکم کن!» دورا فریاد می زند. اما هیچ حیوانی در اطراف وجود ندارد که به او کمک کند، و او نمی تواند به تنهایی از شر تورهای سنگین خلاص شود.
A great sadness descends upon Dora; her strength leaves her and she is unable to struggle any longer. She does not understand why humans set such traps to capture the monkeys of the forest. Her eyes fill with tears at the thought of being dragged away from her home, of never again jumping from branch to branch among the ancient trees, or of experiencing the great rain storms.
غم بزرگی بر دورا نازل می شود. قدرتش او را رها می کند و دیگر نمی تواند مبارزه کند. او نمی داند که چرا انسان ها برای گرفتن میمون های جنگل چنین تله هایی می گذارند. چشمانش از این فکر پر از اشک میشود که او را از خانهاش دور میکنند، هرگز دوباره از این شاخه به آن شاخه در میان درختان کهن نپرند، یا طوفانهای بزرگ باران را تجربه نمیکنند.
‘We do not do the humans any harm,’ she thinks. ‘We enjoy the forest and only wish to be free. I love this forest so much and I would not know how to live if I were taken away from all of this rich life, all the beautiful fruits that grow in the trees and the fresh water that runs in the river. How will I survive if they take me away from my friend Tinga?’
او فکر میکند: «ما هیچ آسیبی به انسانها نمیرسانیم». ما از جنگل لذت می بریم و فقط آرزو داریم آزاد باشیم. من این جنگل را خیلی دوست دارم و نمیدانم چگونه زندگی کنم اگر از این همه زندگی غنی، همه میوههای زیبا که در درختان میروید و آب شیرینی که در رودخانه جاری است، دور شوم. اگر مرا از دوستم تینگا بگیرند چگونه زنده می مانم؟
Dora hears a sound coming from the trees at the edge of the clearing. Human voices! They are coming towards her. ‘This is the end!’ she thinks. ‘I cannot escape.’
دورا صدایی را می شنود که از درختان لبه ی پاکسازی می آید. صدای انسان! به سمت او می آیند. او فکر می کند: «این پایان است!» "من نمی توانم فرار کنم."
As the voices get closer and closer, Dora thinks about how much she loves her forest, how much she has always loved her forest.
با نزدیک شدن صداها، دورا به این فکر می کند که چقدر جنگلش را دوست دارد، چقدر جنگلش را همیشه دوست داشته است.
Suddenly a wind whips up from the forest floor, a spinning whirlwind that heads straight for the humans. Dora can hear laughter in the air. Then a small boy appears out of nowhere. The boy has flaming red hair, he has very big ears, and his feet are pointing the wrong way, sticking out behind him as if twisted all the way around.
ناگهان باد از کف جنگل بلند می شود، گردبادی چرخان که مستقیماً به سمت انسان ها می رود. دورا می تواند خنده را در هوا بشنود. سپس یک پسر کوچک از ناکجاآباد ظاهر می شود. پسرک موهای قرمز شعله ور دارد، گوش های بسیار بزرگی دارد و پاهایش به سمت اشتباهی نشانه می رود، طوری که انگار همه جایش پیچ خورده است، پشت سرش بیرون آمده است.
The whirlwind comes to a stop and Dora realizes that this is, in fact, another boy; this boy appears very dark, he has only one leg and wears upon his head a bright red hood. He has a pipe in his mouth and is smiling gaily as if having a wonderful time.
گردباد متوقف می شود و دورا متوجه می شود که این در واقع پسر دیگری است. این پسر بسیار تیره به نظر می رسد، او فقط یک پا دارد و یک کلاه قرمز روشن بر سر دارد. او یک لوله در دهانش دارد و با خوشحالی لبخند می زند که انگار اوقات فوق العاده ای را سپری می کند.
Dora cannot believe her eyes. ‘Is it really Curupira and Saci come to save me?’ she thinks. The little monkey had only heard of the two boys in stories told by her ancestors. Their existence belonged in legend and as such Dora was never sure if the legend was true.
دورا چشمانش را باور نمی کند. او فکر می کند: "آیا واقعا کوروپیرا و ساچی آمده اند تا من را نجات دهند؟" میمون کوچولو فقط در داستانهایی که اجدادش گفتهاند نام این دو پسر را شنیده بود. وجود آنها به افسانه تعلق داشت و به همین دلیل دورا هرگز مطمئن نبود که این افسانه درست است یا خیر.
At that moment a voice fills Dora’s ears. ‘When you love the forest, little one, the forest also loves you. This is the protection that I send to you to keep you safe.’
در آن لحظه صدایی گوش های دورا را پر می کند. وقتی جنگل را دوست داری، کوچولو، جنگل هم تو را دوست دارد. این محافظتی است که من برای شما می فرستم تا شما را ایمن نگه دارم.»
Now Dora is sure that what she sees is real, and she is filled with gratitude and love.
حالا دورا مطمئن است که آنچه می بیند واقعی است و سرشار از قدردانی و عشق است.
Saci begins to spin on his leg once more, creating a great whirlwind all about him. Curupira arms himself with an ugly face, and together the two head towards the humans making a terrible noise that would scare any grown man right down to his soul.
ساچی یک بار دیگر شروع به چرخیدن روی پای خود می کند و گردبادی بزرگ در مورد او ایجاد می کند. کوروپیرا خود را با چهرهای زشت مسلح میکند و هر دو با هم به سمت انسانها میروند که صدای وحشتناکی ایجاد میکنند که هر مرد بالغی را تا روحش میترساند.
The humans run from the forest as fast as they can, never once looking back towards Curupira and Saci; and they promise all the time that they will never again enter the forest to set their traps.
انسانها تا جایی که میتوانند از جنگل فرار میکنند و هرگز به سمت کوروپیرا و ساچی به عقب نگاه نمیکنند. و آنها همیشه قول می دهند که دیگر هرگز وارد جنگل نخواهند شد تا تله های خود را بچینند.
When the humans have gone, Curupira and Saci free Dora from her net and make sure that she is not harmed in any way. The little monkey is so grateful that she offers her bag of fruits and nuts as a way of saying thank you to the brave boys of the forest.
وقتی انسان ها رفتند، کوروپیرا و ساچی دورا را از شبکه او آزاد می کنند و مطمئن می شوند که به هیچ وجه آسیبی به او نرسد. میمون کوچولو آنقدر سپاسگزار است که کیسه میوه و آجیل خود را به عنوان تشکر از پسران شجاع جنگل ارائه می دهد.
Curipira takes the bag with gratitude. He smiles at Dora saying, ‘always take care of the forest and the forest will always protect you in return.’ With these words he walks from the clearing on his backwards feet and disappears among the tall trees. Saci then turns into a whirlwind once again and spins off in to the forest behind his friend.
کوریپیرا با قدردانی کیف را می گیرد. او به دورا لبخند میزند و میگوید: «همیشه مراقب جنگل باش و جنگل همیشه در ازای آن از تو محافظت خواهد کرد.» با این سخنان او از روی پاهای عقب افتادهاش راه میرود و در میان درختان بلند ناپدید میشود. ساچی دوباره تبدیل به گردباد می شود و پشت دوستش به جنگل می چرخد.
Dora pauses for just a moment before running back in the direction of her home, eager to tell her magical story to the monkeys who are already dancing and celebrating at the big party.
دورا قبل از اینکه به سمت خانهاش برگردد، فقط یک لحظه مکث میکند و مشتاق است که داستان جادویی خود را برای میمونهایی که در حال رقصیدن و جشن گرفتن در مهمانی بزرگ هستند، تعریف کند.
When she arrives back home, Dora apologizes to Chief Ubirajara for not bringing her bag of fruit as instructed. She eagerly explains how Curipira and Saci saved her from being kidnapped by the humans and of how she offered the fruit as a thank you for their bravery. Chief Ubirajara nods patiently at young Dora and seems only grateful that she has returned safely.
هنگامی که او به خانه می رسد، دورا از رئیس Ubirajara عذرخواهی می کند که کیسه میوه خود را طبق دستور نیاورده است. او مشتاقانه توضیح می دهد که چگونه کوریپیرا و ساچی او را از ربوده شدن توسط انسان ها نجات دادند و چگونه میوه را به عنوان تشکر از شجاعت آنها تقدیم کرد. رئیس اوبیراجارا با حوصله برای دورا جوان سر تکان می دهد و به نظر می رسد فقط از اینکه سالم برگشته است سپاسگزار است.
Just then Paco steps out from the crowd that has gathered to hear Dora’s amazing story. ‘You are really a silly monkey, aren’t you!’ he says, in his proud voice. ‘Only a dreamer such as you could believe in the legend of Curupira and Saci.’
درست در آن زمان پاکو از بین جمعیتی که برای شنیدن داستان شگفت انگیز دورا جمع شده بودند بیرون می آید. با صدای غرورآمیزش می گوید: «تو واقعاً میمون احمقی هستی، نه!» "فقط یک رویاپرداز مانند شما می تواند افسانه کوروپیرا و ساچی را باور کند."
Dora realizes that Paco is actually a big fool. She tells herself that she will have nothing to do with him any longer. ‘He is too proud and arrogant and I have been foolish to feel anything for a monkey such as him,’ she thinks to herself.
دورا متوجه می شود که پاکو در واقع یک احمق بزرگ است. او به خودش می گوید که دیگر با او کاری نخواهد داشت. او با خود فکر می کند: "او بیش از حد مغرور و مغرور است و من احمق بودم که برای میمونی مانند او احساسی نداشتم."
Then little Dora spots her friend Tinga entering the party from the forest. She runs towards him with a smile.
سپس دورا کوچک دوستش تینگا را می بیند که از جنگل وارد مهمانی می شود. با لبخند به سمت او می دود.
Tinga is very happy to see that his friend is safe.
تینگا از اینکه می بیند دوستش سالم است بسیار خوشحال است.
‘Where have you been, Dora? What happened?’
کجا بودی دورا؟ چی شد؟
Dora tells Tinga all about her adventure in the forest. She tells about the humans and being caught in the net and meeting the two legends of the forest. Dora also realizes how much she cares for Tinga and remembers how it was him that she thought of the most when she was caught in the net, and how she felt so very sad at the thought of never seeing him again.
دورا همه چیز را در مورد ماجراجویی خود در جنگل به تینگا می گوید. او از انسان ها و گرفتار شدن در تور و ملاقات با دو افسانه جنگل می گوید. دورا همچنین میفهمد که چقدر برای تینگا اهمیت میدهد و به یاد میآورد که وقتی در تور گرفتار شد بیشتر به او فکر میکرد و چگونه از این فکر که دیگر هرگز او را ندید بسیار ناراحت شد.
Tinga and Dora are very happy and reach out and hug one another.
تینگا و دورا بسیار خوشحال هستند و دست دراز می کنند و یکدیگر را در آغوش می گیرند.
‘I am so glad that you are safe, Dora.’
"من خیلی خوشحالم که تو در امان هستی، دورا."
‘And I am glad to be with you again, Tinga,’ the little monkey says as she takes him by the hand and leads him onto the dance floor.
میمون کوچولو در حالی که دستش را می گیرد و او را به پیست رقص می برد، می گوید: «و من خوشحالم که دوباره با تو هستم، تینگا».
The party fills with music and laughter. The sun goes down and the stars fill the night sky above the ancient rain forest. Dora and Tinga dance together all night long, happy to be with one another, happy to be at the big party in the forest.
مهمانی پر از موسیقی و خنده است. خورشید غروب می کند و ستاره ها آسمان شب را بر فراز جنگل بارانی باستانی پر می کنند. دورا و تینگا تمام شب را با هم می رقصند، از اینکه با هم هستند، خوشحال از حضور در مهمانی بزرگ در جنگل.
Out of the corner of her eye, Dora is sure she sees a whirlwind and a boy with flame red hair running between the trees in the forest. She is grateful to be surrounded by her friends and by the beautiful forest she calls home.
دورا از گوشه چشمش مطمئن است که یک گردباد و پسری با موهای قرمز شعله ای را می بیند که در بین درختان جنگل در حال دویدن است. او از احاطه شدن در میان دوستانش و جنگل زیبایی که او را خانه می نامد سپاسگزار است.