The Maiden who loved a Fish

دختری که عاشق ماهی بود

The Maiden who loved a Fish

دختری که عاشق ماهی بود

The Maiden who loved a Fish:

دختری که عاشق ماهی بود:

THERE was once among the great tribe of the Marshpees, a small tribe who have their hunting-grounds on the shores of the Great Lake, near the Cape of Storms, a woman whose name was Awashanks. She was rather silly and very idle. For days together she would sit doing nothing. Then she was so ugly and ill-shaped that not one of the youths of the village would have anything to say to her by way of courtship or marriage. She squinted very much; her face was long and thin, her nose excessively large and humped, her teeth crooked and projecting, her chin almost as sharp as the bill of a loon bird, and her ears as large as those of a deer. Altogether she was a very odd and strangely formed woman, and wherever she went she never failed to excite much laughter and derision among those who thought that ugliness and deformity was something to made fun of.

زمانی در میان قبیله بزرگ مارشپی ها، قبیله کوچکی که شکارگاه های خود را در سواحل دریاچه بزرگ، نزدیک دماغه طوفان ها دارند، زنی بود که نامش آوشانکس بود. او نسبتاً احمق و بسیار بیکار بود. روزها با هم می نشست و هیچ کاری نمی کرد. بعد آنقدر زشت و بد شکل بود که هیچ یک از جوانان روستا از راه خواستگاری یا ازدواج حرفی برای گفتن به او نداشت. او بسیار چشم دوخته بود. صورتش دراز و لاغر، بینی‌اش بیش از حد بزرگ و قوزدار، دندان‌هایش کج و بیرون زده، چانه‌اش تقریباً به اندازه ی منقار یک پرنده‌ی لون تیز و گوش‌هایش به بزرگی گوش‌های آهو بود. در مجموع، او زنی بسیار عجیب و غریب بود، و هر جا که می‌رفت هرگز خنده و تمسخر را در میان کسانی که فکر می‌کردند زشتی و بدشکلی چیزی برای تمسخر است، برانگیخت.

Though so very ugly, there was one talent she possessed in a more remarkable degree than any woman of the tribe. It was that of singing. Nothing, unless such could be found in the land of spirits, could equal the sweetness of her voice or the beauty of her songs. Her favorite place to sing was a small hill, a little removed from the river of her people, and there, seated beneath the shady trees, she would while away the hours of summer with her charming songs. So beautiful and melodious were the things she uttered that, by the time she had sung a single sentence, the branches above her head would be filled with the birds that came thither to listen, the thickets around her would be crowded with beasts, and the waters rolling beside her would be alive with fishes, all attracted by the sweet sounds. From the minnow to the porpoise, from the wren to the eagle, from the snail to the lobster, from the mouse to the mole - all hastened to the spot to listen to the charming songs of the hideous Marshpee maiden.

اگرچه بسیار زشت بود، اما استعدادی در او وجود داشت که در درجه‌ای چشمگیرتر از هر زن قبیله بود. آن آواز بود. هیچ چیز، مگر اینکه چنین چیزی در سرزمین ارواح یافت شود، نمی تواند با شیرینی صدای او یا زیبایی آوازهای او برابری کند. مکان مورد علاقه او برای آواز خواندن تپه کوچکی بود، کمی دورتر از رودخانه مردمش، و در آنجا، در زیر درختان سایه دار نشسته بود، در حالی که ساعات تابستان را با آهنگ های جذاب خود دور می کرد. چیزهایی که به زبان می آورد آنقدر زیبا و آهنگین بود که وقتی یک جمله می خواند، شاخه های بالای سرش پر از پرندگانی می شد که برای گوش دادن به آنجا آمده بودند، بیشه های اطرافش مملو از حیوانات می شد و آب‌هایی که در کنارش می‌غلتند، با ماهی‌ها زنده می‌شوند، که همه جذب صداهای شیرین می‌شوند. از مینا تا گراز دریایی، از ورن تا عقاب، از حلزون تا خرچنگ، از موش تا خال - همه به سرعت به محل می‌روند تا به آهنگ‌های جذاب دوشیزه شنیع مارشپی گوش دهند.

Among the fishes which repaired every night to the vicinity of the Little Hillock, which was the chosen resting-place of the ugly songstress, was the great chief of the trout’s, a tribe of fish inhabiting the river nearby. The chief was of a far greater size than the people of his nation usually are, being as long as a man and quite as wide.

در میان ماهی‌هایی که هر شب در مجاورت تپه کوچک، که محل استراحت خواننده زشت بود، تعمیر می‌کردند، رئیس بزرگ قزل‌آلاها بود، قبیله‌ای از ماهی‌ها که در رودخانه نزدیک ساکن بودند. قد و قواره رئیس بسیار بزرگتر از مردم کشورش بود که به اندازه یک مرد و به اندازه عرض بود.

Of all the creatures which came to listen to the singing of Awashanks none appeared to enjoy it as highly as the chief of the trout’s. As his bulk prevented him from approaching so near as he wished, he, from time to time, in his eagerness to enjoy the music to the best advantage, ran his nose into the ground, and thus worked his way a considerable distance into the land. Nightly he continued his work to approach the source of the delightful sounds he heard, till at length he had plowed out a wide and handsome channel, and so made his passage from the river to the hill, a distance extending an arrow’s-flight. To there he went every night at the commencement of darkness, sure to meet the maiden who had become so necessary to his happiness. Soon he began to speak of the pleasure he enjoyed, and to fill the ears of Awashanks with fond protestations of his love and affection.

از میان همه موجوداتی که برای گوش دادن به آواز آوازانکس آمده بودند، به نظر نمی‌رسید که هیچ‌کدام به اندازه رئیس قزل آلا از آن لذت نبرد. از آنجایی که انبوهش مانع از نزدیک شدن او به آن‌قدر که می‌خواست، می‌شد، گهگاه، با اشتیاق برای لذت بردن از موسیقی به بهترین نحو، دماغش را به زمین می‌کشید و در نتیجه مسافت قابل توجهی را به سمت زمین طی می‌کرد. . او هر شب به کار خود ادامه داد تا به منبع صداهای لذت بخشی که می شنید نزدیک شود، تا اینکه در نهایت کانالی وسیع و زیبا را شخم زد و به این ترتیب از رودخانه به تپه گذر کرد، فاصله ای که یک تیر را در بر می گرفت. او هر شب در آغاز تاریکی به آنجا می رفت و مطمئناً دختری را ملاقات می کرد که برای خوشبختی او بسیار ضروری شده بود. به زودی او شروع به صحبت از لذتی کرد که از آن لذت می برد، و گوش های آواشانکس را از اعتراضات عاشقانه عشق و علاقه خود پر کرد.

Instead of singing to him, she now began to listen to his voice. It was something so new and strange to her to hear the tones of love and courtship, a thing so unusual to be told she was beautiful, that it is not wonderful her head was turned by the new incident, and that she began to think the voice of her lover the sweetest she had ever heard. One thing marred their happiness. This was that the trout could not live upon land, nor the maiden in the water. This state of things gave them much sorrow.

به جای اینکه برای او آواز بخواند، اکنون شروع به گوش دادن به صدای او کرد. شنیدن لحن عشق و خواستگاری برای او بسیار جدید و عجیب بود، چیزی که به قدری غیرعادی بود که به او گفته شود زیباست، شگفت انگیز نیست که با این اتفاق جدید سرش برگردانده شد و شروع به فکر کردن کرد. صدای معشوقه اش شیرین ترین صدایی بود که تا به حال شنیده بود. یک چیز شادی آنها را خدشه دار کرد. این بود که قزل آلا نه می توانست در خشکی زندگی کند و نه دوشیزه در آب. این وضعیت باعث ناراحتی آنها شد.

They had met one evening at the usual place, and were discoursing together, lamenting that two who loved each other so, should be doomed always to live apart, when a man appeared close to Awashanks. He asked the lovers why they seemed to be so sad.

آنها یک روز عصر در مکان معمولی ملاقات کرده بودند، و با هم صحبت می کردند، و می نالیدند که دو نفری که همدیگر را دوست داشتند، باید همیشه محکوم به زندگی جدا از هم باشند، وقتی مردی نزدیک به آواشانکس ظاهر شد. از عاشقان پرسید که چرا اینقدر غمگین به نظر می رسند؟

The chief of the trout’s told the stranger the cause of their sorrow.

رئیس قزل آلا علت غم و اندوه آنها را به غریبه گفت.

“Be not grieved nor hopeless,” said the stranger, when the chief had finished. “The problems can be removed. I am the spirit who presides over fishes, and though I cannot make a man or woman of a fish, I can make them into fish. Under my power Awashanks shall become a beautiful trout.”

هنگامی که رئیس تمام شد، غریبه گفت: "غمگین و ناامید مباش." "مشکلات را می توان حذف کرد. من روحی هستم که بر ماهی‌ها ریاست می‌کنم، و اگر چه نمی‌توانم از ماهی مرد یا زن بسازم، می‌توانم آنها را ماهی بسازم. تحت قدرت من آواشانکس تبدیل به یک قزل آلای زیبا خواهد شد.

With that he bade the girl follow him into the river. When they had waded in some little depth he took up some water in his hand and poured it on her head, muttering some words, of which none but himself knew the meaning. Immediately a change took place in her. Her body took the form of a fish, and in a few moments she was a complete trout. Having accomplished this transformation the spirit gave her to the chief of the trout’s, and the pair glided off into the deep and quiet waters. She did not, however, forget the land of her birth. Every season, on the same night as that upon which her disappearance from her tribe had been wrought, there were to be seen two trouts of enormous size playing in the water off the shore. They continued their visits till the palefaces came to the country, when, deeming themselves to be in danger from a people who paid no reverence to the spirits of the land, they bade it goodbye forever.

با آن او به دختر دستور داد که او را به داخل رودخانه دنبال کند. هنگامی که آنها به عمق کمی رفتند، او مقداری آب در دست گرفت و روی سر او ریخت و کلماتی را زمزمه کرد که هیچ کس جز خودش معنی آن را نمی دانست. بلافاصله تغییری در او رخ داد. بدن او به شکل ماهی درآمد و در چند لحظه او یک قزل آلا کامل شد. پس از انجام این دگرگونی، روح او را به رئیس ماهی قزل آلا سپرد و جفت به آبهای عمیق و آرام رفتند. اما او سرزمین زادگاهش را فراموش نکرد. هر فصل، در همان شبی که ناپدید شدن او از قبیله اش انجام شد، دو قزل آلای بزرگ در حال بازی در آب در ساحل بودند. آنها به بازدید خود ادامه دادند تا اینکه رنگ پریده ها به کشور آمدند، زمانی که خود را در معرض خطر مردمی می دانستند که هیچ احترامی به ارواح این سرزمین نداشتند، برای همیشه خداحافظی کردند.