The Miser and His Gold>
خسیس و طلایش
The Miser and His Gold
خسیس و طلایش
The Miser and His Gold:
خسیس و طلایش:
There once was an old miser who lived in a house with a garden. The old miser used to hide all his gold coins under stones in his garden.
روزگاری پیر بخیلی بود که در خانه ای با باغ زندگی می کرد. پیر بخیل تمام سکه های طلای خود را زیر سنگ های باغش پنهان می کرد.
Every night, before he went to bed, the miser went out into his garden to count his coins. He continued the same routine every day, but he never spent a single, golden coin.
بخیل هر شب قبل از اینکه بخوابد به باغش می رفت تا سکه هایش را بشمارد. او هر روز به همین روال ادامه داد، اما هرگز یک سکه طلا خرج نکرد.
One day, a thief saw the old miser hiding his coins. Once the old miser went back into his house, the thief went to the hiding place and took all the gold.
یک روز دزدی پیر بخیل را دید که سکه هایش را پنهان کرده بود. هنگامی که پیر بخیل به خانه خود بازگشت، دزد به مخفیگاه رفت و تمام طلاها را برداشت.
The following day, as the old man came out to count his coins, he found it was gone and started wailing loudly. His neighbour heard the cries and came running, asking what had happened. Upon learning what had occurred, the neighbour asked, “Why didn’t you just save the money inside your house where it would’ve been safe?”
روز بعد، هنگامی که پیرمرد برای شمردن سکه های خود بیرون آمد، متوجه شد که سکه ها از بین رفته است و با صدای بلند شروع به زاری کرد. همسایه اش صدای گریه ها را شنید و دوان دوان آمد و پرسید چه اتفاقی افتاده است. وقتی همسایه متوجه شد چه اتفاقی افتاده است، پرسید: «چرا پول را در داخل خانه خود جایی که مطمئن بود ذخیره نکردی؟»
The neighbour continued, “Having it inside the house would make it easier to access when you need to buy something.” “Buy something?” answered the miser, “I was never going to spend my gold.”
همسایه ادامه داد: «داشتن آن در داخل خانه دسترسی به آن را در زمان نیاز به خرید آسان تر می کند.» "چیزی بخرم؟" بخیل جواب داد: هرگز طلاهایم را خرج نمی کردم.
When hearing this, the neighbour picked up a stone and threw it. Then, he said, “If that’s the case, then save the stone. It’s as worthless as the gold you’ve lost.”
همسایه با شنیدن این سخن، سنگی را برداشت و پرتاب کرد. سپس گفت: «اگر اینطور است، سنگ را نجات دهید. به اندازه طلایی که از دست دادی بی ارزش است.»
Moral: A possession is as important as what it’s used for.
اخلاقی: یک دارایی به اندازه چیزی که برای آن استفاده می شود مهم است.