The Monkey and The Juggler

میمون و شعبده باز

The Monkey and The Juggler

میمون و شعبده باز

The Monkey and The Juggler:

میمون و شعبده باز:

In a mango orchard outside a village there lived a mischievous monkey. The whole day, he would jump from one tree to another. Thus the monkey kept on eating the ripe mangoes. The orchard-keeper tried to trap the monkey. But every time the monkey escaped the trap.

در یک باغ انبه در خارج از یک روستا، یک میمون شیطانی زندگی می کرد. تمام روز از درختی به درخت دیگر می پرید. بنابراین میمون به خوردن انبه های رسیده ادامه داد. باغبان سعی کرد میمون را به دام بیندازد. اما هر بار که میمون از تله فرار کرد.

One day, the monkey wandered out to the nearby town. “The town people are so busy. There is so much crowd here," the monkey thought. Soon the monkey was sneaking into houses and running away with eatables. By evening, he had made life difficult for the town people. “The town is more fun than the orchard. I will live here," he thought.

یک روز، میمون به شهر مجاور سرگردان شد. «مردم شهر خیلی شلوغ هستند. اینجا خیلی ازدحام است.» میمون فکر کرد. به زودی میمون یواشکی وارد خانه ها شد و با خوردنی ها فرار کرد. تا غروب، او زندگی را برای مردم شهر سخت کرده بود. «شهر سرگرم کننده تر از باغ است. من خواهم کرد. اینجا زندگی کن" فکر کرد.

Days went by and the monkey was looked upon by the town people with terror. “Here he comes again," they screamed when they saw the monkey.

روزها گذشت و مردم شهر با وحشت به میمون نگاه کردند. وقتی میمون را دیدند فریاد زدند: "او دوباره می آید."

One day, a juggler came to the town. The people of the town approached him. “We want you to help us get rid of that mischievous monkey," they said to the juggler. The juggler said in return, “Do not worry. Get me some jars with narrow necks,"

یک روز یک شعبده باز به شهر آمد. مردم شهر به او نزدیک شدند. آنها به شعبده باز گفتند: "ما از شما می خواهیم که به ما کمک کنید تا از شر آن میمون شیطان خلاص شویم."

When the jars of the size were brought to him, he put peanuts into the jars and placed them out on a field.

وقتی کوزه های به اندازه برای او آوردند، بادام زمینی را در کوزه ها ریخت و در مزرعه گذاشت.

The monkey became curious when he saw the jars. When he went and peeped inside the jars, he saw peanuts. “Yummy! Let me quickly grab the peanuts and run," he thought. He put his hand inside the jar and grabbed a big handful.

میمون با دیدن کوزه ها کنجکاو شد. وقتی رفت و داخل کوزه ها را نگاه کرد، بادام زمینی را دید. "خوشمزه! بگذار سریع بادام زمینی ها را بگیرم و بدوم.» او با خود فکر کرد. دستش را داخل شیشه کرد و یک مشت بزرگ گرفت.

But he could not pull out his clenched fist, as the neck of the jar was so narrow. If the monkey dropped some peanuts back into the jar, he could have pulled his hand out. But he was greedy. So he did not drop some peanuts into the jar.

اما او نتوانست مشت گره کرده اش را بیرون بکشد، زیرا گردن کوزه بسیار باریک بود. اگر میمون مقداری بادام زمینی را دوباره داخل شیشه می انداخت، می توانست دستش را بیرون بکشد. اما او حریص بود. بنابراین او مقداری بادام زمینی را در شیشه نینداخت.

The town people trapped the monkey with his hand inside the jar. They got hold of the rope and tied him in a post. Then the monkey was sold to a zoo. That was the end of the greedy monkey.

مردم شهر میمون را با دستش در داخل کوزه به دام انداختند. طناب را گرفتند و او را در تیری بستند. سپس میمون به باغ وحش فروخته شد. این پایان میمون حریص بود.