The Most Frugal of Men>
مقتصدترین مردان
The Most Frugal of Men
مقتصدترین مردان
The Most Frugal of Men:
مقتصدترین مردان:
Aman who was considered the most frugal (someone who doesn’t like spending money) of all the people living in a certain kingdom heard of another man who was the most frugal in the whole world.
امان که در میان تمام مردمی که در یک پادشاهی خاص زندگی میکردند، مقتصدترین (کسی که دوست ندارد پول خرج کند) به حساب میآمد، از مرد دیگری شنید که مقتصدترین در کل جهان بود.
So he said to his son “We, indeed, live upon little, but if we were more frugal still, we might live upon nothing at all. It will be well worth while for us to get instructions in economy from the Most Frugal of Men.”
پس به پسرش گفت: «ما واقعاً با اندک زندگی میکنیم، اما اگر همچنان صرفهجوتر بودیم، ممکن بود با هیچ چیز زندگی کنیم. ارزش آن را دارد که ما از مقتصدترین مردم دستورالعملهای اقتصادی دریافت کنیم.»
The son agreed, and the two decided that the son should go and inquire whether the master in economic science would take pupils. An exchange of presents being a necessary preliminary to closer conversation, the father told the son to take the smallest of coins, one farthing, and to buy a sheet of paper of the cheapest sort. The boy, by bargaining, got two sheets of paper for the farthing.
پسر موافقت کرد و آن دو تصمیم گرفتند که پسر باید برود و بپرسد که آیا استاد علوم اقتصادی شاگرد میگیرد یا خیر. مبادله هدایایی که مقدمهای برای گفتگوی نزدیکتر بود، پدر به پسر گفت که کوچکترین سکهها را بردارد و یک برگه کاغذ از ارزانترین نوع بخرد. پسر با چانه زنی دو ورق کاغذ برای فرتینگ گرفت.
The father put away one sheet, cut the other sheet in halves, and on one half drew a picture of a pig’s head. This he put into a large covered basket, as if it were the thing which it represented—the usual gift sent in token of great respect. The son took the basket, and after a long journey reached the house of the most frugal man in the world.
پدر یک ورق را کنار گذاشت، ورق دیگر را از وسط به دو نیم کرد و روی یک نیمه تصویری از سر خوک کشید. او این را در یک سبد بزرگ پوشیده قرار داد، گویی چیزی بود که نشان دهنده آن بود - هدیه معمولی که به نشانه احترام فراوان ارسال می شد. پسر سبد را گرفت و پس از یک سفر طولانی به خانه مقتصدترین مرد جهان رسید.
The master of the house was absent, but his son received the traveler, learned why he was there, and accepted the offering. Having taken from the basket the picture of the pig’s head, he said politely to his visitor: “I am sorry that we have nothing in the house that is worthy to take the place of the pig’s head in your basket. I will, however, signify our friendly reception of it by putting in four oranges for you to take home with you.”
ارباب خانه غایب بود، اما پسرش مسافر را پذیرفت، دلیل حضور او را فهمید و پیشکش را پذیرفت. پس از برداشتن عکس سر خوک از سبد، با ادب به میهمانش گفت: متاسفم که در خانه چیزی نداریم که جای سر خوک را در سبد شما بگیرد. با این حال، من استقبال دوستانه ما از آن را با گذاشتن چهار پرتقال برای شما نشان خواهم داد تا با خود به خانه ببرید."
Thereupon the young man, without having any oranges at hand, made the motions necessary for putting the fruit into the basket. The son of the most frugal man in the kingdom then took the basket and went to his father to tell of thrift surpassing his own.
پس از آن مرد جوان، بدون اینکه هیچ پرتقالی در دست داشت، حرکات لازم را برای گذاشتن میوه در سبد انجام داد. پسر مقتصدترین مرد پادشاهی سپس سبد را گرفت و نزد پدرش رفت تا از صرفه جویی بیشتر از او بگوید.
When the most frugal man in the world returned home, his son told him that a visitor had been there, having come from a great distance to take lessons in economy. The father inquired what offering he brought as an introduction, and the son showed the small outline of the pig’s head on thin brown paper. The father looked at it, and then asked his son what he had sent as a return present. The son told him he had merely made the motions necessary for transferring four oranges, and showed how he had clasped the imaginary fruit and deposited it in the visitor’s basket. The father immediately flew into a terrible rage and boxed the boy’s ears, exclaiming: “You extravagant wretch! With your fingers thus far apart you appeared to give him large oranges. Why didn’t you measure out small ones?”
وقتی مقتصدترین مرد جهان به خانه بازگشت، پسرش به او گفت که یک بازدیدکننده آنجا بوده است، که از راه دور آمده بود تا درس های اقتصاد را بیاموزد. پدر پرسید که چه پیشکشی به عنوان مقدمه آورده است و پسر طرح کوچک سر خوک را روی کاغذ نازک قهوه ای نشان داد. پدر به آن نگاه کرد و سپس از پسرش پرسید که چه چیزی به عنوان هدیه بازگشت فرستاده است. پسر به او گفت که او فقط حرکات لازم برای انتقال چهار پرتقال را انجام داده و نشان داد که چگونه میوه خیالی را به هم چسبانده و در سبد بازدیدکننده گذاشته است. پدر بلافاصله با خشم وحشتناکی پرواز کرد و گوش های پسر را محکم کرد و فریاد زد: «ای بدبخت ولخرج! به نظر می رسید که با انگشتان خود پرتقال های بزرگی به او می دهید. چرا کوچکها را اندازهگیری نکردی؟»