The Mystery of the Buried Treasure>
رمز و راز گنج مدفون
The Mystery of the Buried Treasure
رمز و راز گنج مدفون
The Mystery of the Buried Treasure:
رمز و راز گنج مدفون:
Once upon a time, a farmer and his four sons lived in a village in a part of Pakistan called the Punjab, where many farms were to be found. The farmer was a hard-working man and worked on his farm all day long. The farmer was an honest and kind man, but his sons were very naughty and very lazy.
روزی روزگاری، یک کشاورز به همراه چهار پسرش در روستایی در بخشی از پاکستان به نام پنجاب زندگی می کردند، جایی که مزارع زیادی در آن یافت می شد. کشاورز مردی سخت کوش بود و تمام روز در مزرعه خود کار می کرد. کشاورز مردی صادق و مهربان بود، اما پسرانش بسیار شیطون و بسیار تنبل بودند.
The boys were always up to no good, creating mischief and havoc wherever they went. Whenever the farmer’s neighbours in the village complained about their terrible behaviour, the boys would apologise but they would never mean it. Instead, they carried on with their wicked ways.
پسرها همیشه بی فایده بودند و هر جا که می رفتند، شیطنت و ویران می کردند. هر وقت همسایههای کشاورز در روستا از رفتار وحشتناک آنها شکایت میکردند، پسرها عذرخواهی میکردند، اما هیچوقت به این موضوع فکر نمیکردند. درعوض، آنها به راه های پلید خود ادامه دادند.
The farmer sent his four sons to school hoping that the boys would learn some manners and would be better behaved, but this did not happen. The boys were late to school every day and were rude to their teachers and became naughtier and even more badly behaved than ever before, no matter how many times the teachers told them off.
کشاورز چهار پسرش را به این امید به مدرسه فرستاد که پسرها آداب و رفتارهای بهتری را یاد بگیرند، اما این اتفاق نیفتاد. پسرها هر روز دیر به مدرسه میآمدند و با معلمهایشان بدرفتاری میکردند و هر چند بار معلمها به آنها میگفتند شیطنتتر و حتی بدتر از همیشه رفتار میکردند.
The farmer was very sad because, even though he loved his sons very much, he didn’t want them to be naughty or lazy. He wanted them to be good children. He told his sons they would need to stop being so naughty and lazy and learn to work hard, so that when they become men they could take care of themselves. The farmer was going to give his sons one last chance.
کشاورز بسیار غمگین بود، زیرا با وجود اینکه پسرانش را بسیار دوست داشت، نمی خواست آنها شیطون یا تنبل باشند. می خواست بچه های خوبی باشند. او به پسرانش گفت که باید اینقدر شیطنت و تنبلی را کنار بگذارند و سخت کار کردن را یاد بگیرند تا وقتی مرد شدند بتوانند از خودشان مراقبت کنند. کشاورز قرار بود آخرین فرصت را به پسرانش بدهد.
The farmer’s sons promised their father they would stop being naughty, badly behaved and lazy. They told their father that, if he gave them one more chance, they would learn to become hard-working and well-behaved. Yet, when they made their promise, they didn’t really mean it and soon returned to their old ways. They were naughtier and lazier than ever before and made any excuse to avoid helping other people.
پسران کشاورز به پدرشان قول دادند که از شیطنت، بدرفتاری و تنبلی دست بردارند. آنها به پدرشان گفتند که اگر یک فرصت دیگر به آنها بدهد، یاد خواهند گرفت که سخت کوش و خوش رفتار شوند. با این حال، زمانی که آنها قول خود را دادند، واقعاً آن را معنی نکردند و به زودی به روش های قبلی خود بازگشتند. آنها شیطنتتر و تنبلتر از همیشه بودند و بهانهای برای اجتناب از کمک به دیگران میآوردند.
Soon, days, months and years went by and the four brothers were no longer boys, but had grown up into four young men. As they had not gone to school, they did not know how to read or write and they almost never helped their father with the farm work. In all their years, the brothers had achieved nothing and had nothing to show for themselves and they began to blame each other for their own problems.
به زودی روزها، ماه ها و سال ها گذشت و چهار برادر دیگر پسر نبودند، بلکه به چهار مرد جوان بزرگ شده بودند. چون به مدرسه نرفته بودند، خواندن و نوشتن بلد نبودند و تقریباً هرگز در کار مزرعه به پدرشان کمک نمی کردند. برادران در تمام سالهای خود به هیچ چیز دست نیافته بودند و چیزی برای نشان دادن نداشتند و شروع کردند به سرزنش کردن یکدیگر برای مشکلات خود.
By this time, the farmer had become a very old man and was not as strong as he once was. He could not farm as much as he used to because he was old and weak. This meant that he could grow and sell fewer crops at the village market which meant that he had little money to take care of his family. The farmer was very worried about the future of his sons who were still very lazy and almost useless. Eating, drinking and sleeping was all they would ever do.
در این زمان، کشاورز به یک مرد بسیار مسن تبدیل شده بود و مانند گذشته قوی نبود. او نمی توانست مانند گذشته کشاورزی کند زیرا پیر و ضعیف بود. این بدان معنی بود که او می توانست محصولات کمتری را در بازار روستا بکارد و بفروشد و این بدان معنی بود که او پول کمی برای مراقبت از خانواده خود داشت. کشاورز بسیار نگران آینده پسرانش بود که هنوز بسیار تنبل و تقریباً بی فایده بودند. خوردن، آشامیدن و خوابیدن تنها کاری بود که آنها همیشه انجام می دادند.
One day, the farmer become ill and knew that he would not have long to live. Even though his sons were lazy and still very badly behaved, he loved them very much. He was now more worried than ever that his sons would not be able to take care of themselves after he died, as they had no skills and therefore no way they could make a living and provide for themselves.
یک روز کشاورز مریض شد و فهمید که عمر زیادی نخواهد داشت. با وجود اینکه پسرانش تنبل بودند و همچنان بسیار بد رفتار می کردند، او آنها را بسیار دوست داشت. او اکنون بیش از هر زمان دیگری نگران بود که پسرانش نتوانند پس از مرگ او از خود مراقبت کنند، زیرا آنها هیچ مهارتی نداشتند و بنابراین به هیچ وجه نمی توانستند زندگی خود را تامین کنند.
For hours and hours, the farmer tried to think of something but did not know what to do, until suddenly he was struck by an idea for a clever plan. As the farmer was very ill, he lay in bed and called his four sons to him. As they all gathered around his bed, the brothers began to cry because they realised that their father would soon no longer be with them and that there would be no one to take care of them when he was gone.
کشاورز ساعتها و ساعتها سعی کرد به چیزی فکر کند اما نمیدانست چه باید بکند، تا اینکه ناگهان ایدهای برای نقشهای هوشمندانه به ذهنش خطور کرد. از آنجایی که کشاورز به شدت بیمار بود، در رختخواب دراز کشید و چهار پسرش را نزد خود خواند. در حالی که همه دور تخت او جمع شده بودند، برادران شروع به گریه کردند زیرا متوجه شدند که پدرشان به زودی دیگر در کنار آنها نخواهد بود و وقتی او برود کسی نخواهد بود که از آنها مراقبت کند.
But the farmer told his sons that he had hidden a great amount of treasure for them. He told his sons that the treasure was buried somewhere beneath the farm, but that because he had buried it so long ago he had forgotten where it was. The farmer told his sons that if they found the treasure they would be rich and wouldn’t have to do a day’s work for the rest of their lives.
اما کشاورز به پسرانش گفت که مقدار زیادی گنج برای آنها پنهان کرده است. او به پسرانش گفت که گنج در جایی زیر مزرعه دفن شده است، اما چون مدتها پیش آن را دفن کرده بود، فراموش کرده بود کجاست. کشاورز به پسرانش گفت که اگر گنج را پیدا کنند، ثروتمند خواهند بود و تا آخر عمر مجبور نیستند یک روز کار کنند.
The only rule was that the brothers would have to take the treasure to their uncle first so that their uncle could divide the treasure equally among them.
تنها قانون این بود که برادران باید ابتدا گنج را نزد عموی خود ببرند تا عموی آنها گنج را به طور مساوی بین آنها تقسیم کند.
As well as telling his sons about the treasure, the farmer told his sons never to fight each other and to be wary of people who tried to separate them from each other. The farmer told them that as long as the brothers stayed united, they would be stronger. Most importantly, they must respect their elders and never tell anyone about the hidden treasure until they had found it.
کشاورز علاوه بر گفتن گنج به پسرانش، به پسرانش گفت که هرگز با یکدیگر نجنگند و مراقب افرادی باشند که سعی می کنند آنها را از یکدیگر جدا کنند. کشاورز به آنها گفت که تا زمانی که برادران متحد بمانند، قوی تر خواهند بود. مهمتر از همه، آنها باید به بزرگترهای خود احترام بگذارند و تا زمانی که گنج پنهان را پیدا نکرده اند، هرگز به کسی درباره آن چیزی نگویند.
With that, the farmer breathed his last breath and died.
با آن کشاورز آخرین نفس خود را کشید و جان سپرد.
After their father’s funeral, the brothers decided to start looking for the treasure. They started digging at one corner of the farm and dug and dug until they were so tired they could not dig anymore. The brothers decided to go home and rest and try again the next day. Every day of that week, the brothers returned to the farm and continued their search.
پس از تشییع جنازه پدرشان، برادران تصمیم گرفتند که شروع به جستجوی گنج کنند. آنها در گوشه ای از مزرعه شروع به حفاری کردند و آنقدر حفر کردند و حفاری کردند تا آنقدر خسته شدند که دیگر نتوانستند حفاری کنند. برادران تصمیم گرفتند به خانه بروند و استراحت کنند و روز بعد دوباره تلاش کنند. هر روز آن هفته، برادران به مزرعه برمی گشتند و به جستجوی خود ادامه می دادند.
They dug and dug until they had dug up every field on the farm, but they could still not find the treasure. They thought that the treasure must be buried deeper than they had thought so they set about digging much deeper this time, ploughing the ground as they went.
آنها حفر کردند و حفر کردند تا اینکه تمام مزرعههای مزرعه را کندند، اما هنوز نتوانستند گنج را پیدا کنند. آنها فکر کردند که گنج باید عمیقتر از آنچه فکر میکردند دفن شود، بنابراین این بار شروع به حفاری عمیقتر کردند و همانطور که میرفتند زمین را شخم میزدند.
Eventually, the brothers gave up trying to find the treasure – no matter where they looked or how deep they dug, they still could not find it. Then they looked at the farm and realised that they had ploughed and dug all the fields in the farm and that they could easily plant seeds into the ground that later would grow into crops that they could harvest and sell at the village market.
در نهایت، برادران از تلاش برای یافتن گنج دست کشیدند - مهم نیست به کجا نگاه کردند یا چقدر عمیق حفر کردند، باز هم نتوانستند آن را پیدا کنند. سپس به مزرعه نگاه کردند و متوجه شدند که تمام مزارع مزرعه را شخم زده و حفر کرده اند و به راحتی می توانند دانه هایی را در زمین بکارند که بعداً به محصولاتی تبدیل می شوند که می توانند برداشت کنند و در بازار روستا بفروشند.
The brothers soon found some seeds and sowed them into the ground, which they watered every day until the seeds turned into shoots and the shoots turned into the next crop which they harvested. It was very hard work but the brothers worked together and managed to pick it all and sell it at the market and they made plenty of money.
برادران به زودی مقداری بذر پیدا کردند و آنها را در زمین کاشتند و هر روز آن را آبیاری می کردند تا اینکه بذرها تبدیل به شاخه شدند و شاخه ها به محصول بعدی که برداشت کردند تبدیل شد. کار بسیار سختی بود اما برادران با هم کار کردند و توانستند همه آن را بچینند و در بازار بفروشند و پول زیادی به دست آوردند.
Remembering what their father had told them, the brothers took this money to their uncle who divided the money among them so that each brother had an equal share of the money. The uncle was very proud of his nephews and told them that the money they had earned was the result of their hard work and told them that the real treasure wasn’t hidden beneath the farm, the real treasure was the farm itself. That was the mystery of the treasure!
برادران با یادآوری آنچه پدرشان به آنها گفته بود، این پول را نزد عموی خود بردند و او پول را بین آنها تقسیم کرد تا هر برادر به اندازه ای از پول برخوردار شود. عمو به برادرزاده هایش بسیار افتخار می کرد و به آنها می گفت که پولی که به دست آورده اند نتیجه کار سخت آنهاست و به آنها گفت که گنج واقعی زیر مزرعه پنهان نشده است، گنج واقعی خود مزرعه است. این راز گنج بود!
So the very next year, the brothers worked even harder, growing even more crops and making even more money. Soon they were rich and they enjoyed working together on the farm. The brothers also realised how clever their father was, as his mystery treasure had brought them together and taught them to be disciplined, to respect their elders and to value all their hard work.
بنابراین، سال بعد، برادران حتی سختتر کار کردند، محصولات بیشتری کشت کردند و حتی پول بیشتری به دست آوردند. به زودی آنها ثروتمند شدند و از کار با هم در مزرعه لذت بردند. برادران همچنین متوجه شدند که پدرشان چقدر باهوش است، زیرا گنجینه اسرارآمیز او آنها را گرد هم آورده بود و به آنها یاد داده بود که نظم و انضباط را رعایت کنند، به بزرگترها احترام بگذارند و برای تمام تلاش هایشان ارزش قائل شوند.