The Nest in the Mail Box>
لانه در صندوق پست
The Nest in the Mail Box
لانه در صندوق پست
The Nest in the Mail Box:
لانه در صندوق پست:
WE had to fasten a box for our mail on the gate-post, because the postman is afraid of our dog, and will not come in the yard. Last summer two little blue birds made a nest in that box. The mamma bird laid five tiny eggs and sat on them, letting the postman drop the letters on her. Every morning and evening the newsboy put in the paper. The papa bird brought worms, and mamma, sister and I used to watch him, and, strange, he would never go into the box while we looked on, and as we walked away he would dart down as quick as a flash.
ما مجبور شدیم یک صندوق پستی خود را روی پست دروازه ببندیم، زیرا پستچی از سگ ما می ترسد و به حیاط نمی آید. تابستان گذشته دو پرنده آبی کوچک در آن جعبه لانه ساختند. پرنده ماما پنج تخم ریز گذاشت و روی آنها نشست و به پستچی اجازه داد نامه ها را روی او بیندازد. هر روز صبح و عصر روزنامهنگار روزنامه مینوشت. پرنده بابا کرمها را آورد و من و مامان، خواهر و من او را تماشا میکردیم، و عجیب است که وقتی ما نگاه میکردیم، او هرگز داخل جعبه نمیرفت، و وقتی دور میشدیم، به سرعت به سمت پایین پرتاب میشد.
By-and-by there were five little birds, and we thought that surely the letters and papers would kill them, but they grew nicely, and their mouths were always wide open.
دور و بر پنج پرنده کوچک بودند، و ما فکر می کردیم که مطمئناً نامه ها و کاغذها آنها را می کشند، اما آنها به خوبی رشد کردند و دهان آنها همیشه باز بود.
One day I put some fine crumbs into the nest, thinking they would like them, and the mother bird flew around, acting as though she was angry. At last she began to take them all out, one by one. This was not the food these birds needed yet.
یک روز چند خرده ریز داخل لانه گذاشتم، به این فکر می کردم که آنها دوست دارند، و پرنده مادر به اطراف پرواز کرد و طوری رفتار کرد که انگار عصبانی است. بالاخره شروع کرد به بیرون آوردن همه آنها یکی یکی. هنوز غذای مورد نیاز این پرندگان این نبود.
For some weeks we watched them grow. We wanted to see the mother teach them to fly, but they left very suddenly, and we could never tell one from the other in the yard. I brought the nest into the house for the winter, and wondered if we should see them again. At the opening of spring, the blue birds did come back, and made a nest in the same box. This time they lined the nest with horse-hair, and put it in one corner.
برای چند هفته شاهد رشد آنها بودیم. می خواستیم ببینیم که مادر به آنها پرواز می دهد، اما آنها خیلی ناگهانی رفتند و ما هرگز نتوانستیم یکی را از دیگری در حیاط تشخیص دهیم. لانه را برای زمستان به خانه آوردم و به این فکر کردم که آیا باید دوباره آنها را ببینیم. در آغاز بهار، پرندگان آبی برگشتند و در همان جعبه لانه ساختند. این بار لانه را با موهای اسب پوشانده و در یک گوشه قرار دادند.
The mother bird laid five eggs; one day we missed one, then two, and so on till all were gone. We were sorry, for we could not see them. Now this mother bird came back again, and papa put a lock on, to keep the bad boys away. This time the mother bird had four little birds, and when they were fed they opened their mouths wide. They soon grew to be large ones, and had nests of their own.
پرنده مادر پنج تخم گذاشت. یک روز ما یک را از دست دادیم، سپس دو، و به همین ترتیب تا زمانی که همه از دست رفت. ما متاسف بودیم، زیرا نتوانستیم آنها را ببینیم. حالا این پرنده مادر دوباره برگشت و بابا قفلی گذاشت تا پسرهای بد را دور نگه دارد. این بار پرنده مادر چهار پرنده کوچک داشت و وقتی به آنها غذا می دادند دهان خود را باز می کردند. آنها به زودی بزرگ شدند و لانه هایی برای خود داشتند.