The Pompous Peacock

طاووس پر زرق و برق

The Pompous Peacock

طاووس پر زرق و برق

The Pompous Peacock:

طاووس پر زرق و برق:

In the beginning of time, there was only one of each kind of animal so everyone was different. In the Sunderbans National Park in India, there lived a beautiful peacock called Pankaj. Pankaj’s feathers were of a greenish golden blue that sparkled and made everyone in the jungle adore him. His neck and eyes were also very gorgeous and everyone would praise his stunning looks. Pankaj enjoyed listening to all the animals telling him how amazing he was.

در آغاز زمان، از هر نوع حیوان فقط یکی وجود داشت، بنابراین همه متفاوت بودند. در پارک ملی ساندربنز در هند طاووس زیبایی به نام پانکاج زندگی می کرد. پرهای پانکاج آبی طلایی مایل به سبز بود که برق می زد و باعث می شد همه در جنگل او را تحسین کنند. گردن و چشمان او نیز بسیار زیبا بود و همه از قیافه خیره کننده او تمجید می کردند. پانکاج از گوش دادن به تمام حیوانات که به او می گفتند چقدر شگفت انگیز است، لذت می برد.

However, Pankaj wasn’t modest nor did he compliment anyone else. He was vain and would look at his own feathers for hours on end. He believed that he was much better than all the other animals and acted arrogantly. The animals wouldn’t dare to say anything though as Pankaj had a very hot temper which was always on the verge of erupting!

با این حال، پانکاج متواضع نبود و از کسی دیگر تعریف نمی کرد. او بیهوده بود و ساعت ها به پرهای خودش نگاه می کرد. او معتقد بود که از همه حیوانات دیگر بسیار بهتر است و متکبرانه رفتار می کرد. حیوانات جرات نمی‌کردند چیزی بگویند، زیرا پانکاج خلق و خوی بسیار گرمی داشت که همیشه در آستانه فوران بود!

One day, Maya Monkey had hurt herself and so all the animals attended to her and forgot to see Pankaj’s dance. ‘How dare you not come to see me dance? Just to help Maya! She is hideous – my dance is much more important! Apologise, all of you!’ Pankaj bellowed with steam hissing out of his ears.

یک روز مایا میمون به خودش صدمه زد و به همین دلیل همه حیوانات به او آمدند و فراموش کردند رقص پانکاج را ببینند. "چطور جرات نمیکنی بیای رقصم رو ببینی؟ فقط برای کمک به مایا! او وحشتناک است - رقص من بسیار مهمتر است! پوزش بخواهید، همه شما!” پانکاج با صدای خش خش بخار از گوش هایش فریاد زد.

‘But Pankaj, she was hurt and we must look out for each other.’ said the animals.

حیوانات گفتند: "اما پانکاج، او صدمه دیده است و ما باید مراقب یکدیگر باشیم."

‘Oh, what do you know?! You’re all awful! Esha Elephant, you’re too fat and wrinkly! Chandni Crocodile, your skin is too rough! Gautam Giraffe, you’re too tall! And Lakshman Lion, your teeth are too sharp!’ Pankaj screamed. He went on and on, saying rude things about every animal in the jungle without remorse. He then strutted off crossly. The animals were very distraught about what Pankaj had said and decided not to talk to him.

"اوه، تو چه میدانی؟! همه شما افتضاح هستید! Esha Elephant، تو خیلی چاق و چروکیده ای! Chandni Crocodile، پوست شما خیلی زبر است! زرافه گوتام، تو خیلی قد بلندی! و لاکشمان شیر، دندان هایت خیلی تیز است!» پانکاج فریاد زد. او ادامه داد و بدون عذاب وجدان در مورد هر حیوانی در جنگل حرف های بی ادبانه زد. او سپس به صورت ضربدری از زمین خارج شد. حیوانات از صحبت های پانکج بسیار ناراحت بودند و تصمیم گرفتند با او صحبت نکنند.

peacock in the rain

طاووس زیر باران

The next day, Pankaj went to talk to the other animals, but when no one would speak a word to him, he became frustrated and ran to the temple. ‘Why will no one talk to me, God? What have I done? Please help!’ he said. God then replied. ‘You insulted everyone in the jungle with such horrid remarks and now I must punish you. I made every part of you beautiful because I thought you deserved it – but you obviously don’t. You and your descendants will now have ugly feet for the rest of your days!’

روز بعد، پانکاج رفت تا با حیوانات دیگر صحبت کند، اما وقتی کسی با او حرفی نزد، ناامید شد و به سمت معبد دوید. چرا هیچ کس با من صحبت نمی کند، خدا؟ من چه کار کرده ام؟ لطفا کمک کنید!» او گفت. سپس خداوند پاسخ داد. تو با چنین اظهارات هولناکی به همه در جنگل توهین کردی و حالا من باید تو را مجازات کنم. من هر قسمت از وجودت را زیبا کردم چون فکر می‌کردم لیاقتش را داری – اما واضح است که اینطور نیست. شما و فرزندانتان اکنون تا پایان روزهایتان پاهای زشت خواهید داشت!»

However, Pankaj didn’t learn his lesson. Every day, when he was rude to the other animals, they reminded him of what could happen to him. Then Pankaj would say sorry. And the next day he would do exactly the same as the day before. And so this vicious cycle went on and on and on. Until one day, the animals had had enough of his rude manners. They decided to all go to the temple and ask God to punish him. As they walked to the temple, they raged with boiling fury and hatred! Finally, they arrived and summoned God.

با این حال، پانکاج درس خود را یاد نگرفت. هر روز وقتی با حیوانات دیگر بداخلاقی می کرد، به او یادآوری می کردند که چه اتفاقی ممکن است برایش بیفتد. بعد پانکاج می گفت ببخشید. و روز بعد دقیقاً همان کار روز قبل را انجام می داد. و به این ترتیب این چرخه معیوب ادامه یافت و ادامه یافت. تا اینکه یک روز حیوانات از رفتارهای بی ادبانه او بسنده کردند. آنها تصمیم گرفتند که همه به معبد بروند و از خدا بخواهند که او را مجازات کند. همانطور که آنها به سمت معبد می رفتند، از خشم و نفرت جوشان خشمگین شدند! بالاخره رسیدند و خدا را احضار کردند.

‘What is the matter now? I am busy today!’ said God.

"حالا قضیه چیه؟ من امروز مشغول هستم!» خدا گفت.

‘We demand that Pankaj be punished for his sins, My Lord. Even after giving him ugly feet he has not listened. Please take away something he truly loves. Make him stop being so insolent towards everyone!’ demanded the animals.

"ما می خواهیم که پانکاج به خاطر گناهانش مجازات شود، پروردگار من. حتی پس از دادن پاهای زشت به او گوش نداده است. لطفا چیزی را که او واقعاً دوست دارد بردارید. حيوانات خواستند او را از اين قدر گستاخي نسبت به همه دست بردارد.

‘Hold your horses! I shall make sure that he doesn’t bother any of you. He will not be allowed to dance except when it rains. He loves dancing but now he will only be allowed to do it in gloomy weather!’ God commanded.

"اسب های خود را نگه دارید! من مطمئن خواهم شد که او هیچ یک از شما را اذیت نمی کند. او اجازه رقصیدن را ندارد مگر زمانی که باران ببارد. او رقصیدن را دوست دارد، اما اکنون فقط در هوای تاریک اجازه دارد این کار را انجام دهد!» خدا دستور داد.

‘Thank you, for fulfilling our wishes.’ said the animals happily.

حیوانات با خوشحالی گفتند: "متشکرم، برای برآورده کردن آرزوهای ما."

After that, Pankaj had learned his lesson for good. And that’s why people say that peacocks have ugly feet and dance when it rains!

پس از آن، پانکاج برای همیشه درس خود را آموخته بود. و به همین دلیل است که مردم می گویند طاووس ها پاهای زشتی دارند و هنگام باران می رقصند!