The Prince and The Ogress>
شاهزاده و غروب
The Prince and The Ogress
شاهزاده و غروب
The Prince and The Ogress:
شاهزاده و غروب:
Once there lived a Prince. His name was Zayian. One day he went for hunting in the forest. When he was going into the deep jungle, he saw a beautiful girl. She was searching for something. He had never seen such a beautiful girl ever before. She came near him and said, “You young man, please help me to get out of the forest".
یک بار شاهزاده ای زندگی می کرد. اسمش زائیان بود. یک روز برای شکار به جنگل رفت. وقتی به جنگل عمیق می رفت، دختر زیبایی را دید. او به دنبال چیزی بود. او تا به حال دختری به این زیبایی را ندیده بود. او نزدیک او آمد و گفت: "ای جوان، لطفا کمکم کن تا از جنگل بیرون بیایم."
Prince readily agreed to help the girl. Both were on the horse and rode out of the forest with in minutes. When he was nearing the Plains, they saw beautiful flowers all around in all colours The girl asked the prince to stop the horse and got down from the horse to pluck some of the flowers.
شاهزاده به راحتی موافقت کرد که به دختر کمک کند. هر دو سوار اسب بودند و در عرض چند دقیقه از جنگل خارج شدند. وقتی او به دشت نزدیک شد، گلهای زیبایی را در اطراف دیدند. دختر از شاهزاده خواست که اسب را متوقف کند و از اسب پایین آمد تا تعدادی از گلها را بچیند.
The Prince waited on the horse. The girl was moving away plucking the flowers and was soon out of sight. The Prince waited for some more time. But she did not turn back. So he got down from the horse and went towards the direction she had gone, But he couldn’t see her there.
شاهزاده روی اسب منتظر ماند. دختر در حال چیدن گل ها دور می شد و خیلی زود از چشم ها دور شد. شاهزاده مدتی دیگر منتظر ماند. اما او به عقب برنگشت. پس از اسب پیاده شد و به سمتی رفت که او رفته بود، اما نتوانست او را آنجا ببیند.
He came near a rock. There he saw the girl talking to somebody. He went near them without their knowledge. The beautiful girl was really an ogres and she was talking to an ogre. She said…"A prince is waiting out side the cave on a horse. I will bring him soon" she said in a happy voice.
نزدیک صخره ای آمد. در آنجا دختر را دید که با کسی صحبت می کرد. بی آنکه بدانند نزدیک آنها رفت. دختر زیبا واقعاً یک غول بود و داشت با یک غول صحبت می کرد. او با صدایی شاد گفت: "یک شاهزاده در کنار غار سوار بر اسب منتظر است. به زودی او را خواهم آورد."
The Prince knew she was none but the beautiful girl. "Being an ugly faced ogress, she had changed her figure to attract the prince.
شاهزاده می دانست که او کسی نیست جز دختر زیبا. "او از آنجایی که او یک چهره زشت بود، چهره خود را برای جذب شاهزاده تغییر داده بود.
He decided to put an end to her. So he quickly moved to the horse and waited on the horse expecting the ogress girl. When she came near the prince and said, ‘'Can we go?". The prince sprang on her with his sword and killed her in no time. So he put an end to the wicked ogress and returned to his palace safely.
تصمیم گرفت به او پایان دهد. پس به سرعت به سمت اسب حرکت کرد و در انتظار دختر پیشرو بر اسب منتظر ماند. وقتی نزدیک شاهزاده آمد و گفت: «میتوانیم برویم؟» شاهزاده با شمشیر خود بر او زد و او را کشت، پس به زورگوی شریر پایان داد و به سلامت به قصر خود بازگشت.