The Prince and The Snake
شاهزاده و مار
The Prince and The Snake
شاهزاده و مار
The Prince and The Snake:
شاهزاده و مار:
The kingdom of Vijaygarh had a wise and kind King. People were happy. But the King himself was sad and worried. A devilish snake had entered his son’s body. Neither medicine nor magic worked to cure his son.
پادشاهی ویجیگار پادشاهی دانا و مهربان داشت. مردم خوشحال بودند. اما خود پادشاه غمگین و نگران بود. مار شیطانی وارد بدن پسرش شده بود. نه دارو و نه جادو برای درمان پسرش کارساز نبود.
When the Prince grew up, he thought, “It is because of me that my father worried." And one day, he left the palace. Wandering, he came to another kingdom. He found a desolate temple and started living there. He begged for food.
وقتی شاهزاده بزرگ شد، فکر کرد: «به خاطر من است که پدرم نگران است.» و یک روز از قصر بیرون رفت و سرگردان به پادشاهی دیگر آمد. معبدی متروک پیدا کرد و در آنجا زندگی کرد. او التماس کرد. برای غذا
The King of that kingdom was cruel. But he had a kind and beautiful daughter. The King was unhappy with his daughter. That girl was always ridiculing her father’s hard work. The King thought, “She is always talking to me low of my hard work. I must marry her to a beggar. Then she will know what hard work is."
پادشاه آن پادشاهی ظالم بود. اما او یک دختر مهربان و زیبا داشت. پادشاه از دخترش ناراضی بود. آن دختر همیشه کار سخت پدرش را مسخره می کرد. پادشاه فکر کرد: «او همیشه در مورد سخت کوشی من با من صحبت می کند. من باید او را با یک گدا ازدواج کنم. آن وقت می فهمد کار سخت چیست."
So, when the beggar Prince came to beg for food in the Palace, the cruel King forced him to marry his daughter. The Prince and his new bride started for the desolate temple. On their way, they stopped to take rest. The Princess went around in search of food, while her husband went to sleep.
بنابراین، هنگامی که شاهزاده گدا برای گدایی غذا به کاخ آمد، پادشاه ظالم او را مجبور کرد که با دخترش ازدواج کند. شاهزاده و عروس جدیدش به سمت معبد متروک حرکت کردند. در راه توقف کردند تا استراحت کنند. شاهزاده خانم در جستجوی غذا به اطراف رفت و شوهرش به خواب رفت.
When the Princess came back, she was shocked to see a snake sitting on her husband’s mouth. On a mount nearby sat another snake. They were talking among themselves. “Why do not you leave the body of the Prince? He is so kind and gentle," said the snake sitting on the mound. “You too are evil! You attack passers-by. You should not be telling me what to do," replied the snake sitting on the mouth of the Prince.
وقتی شاهزاده خانم برگشت، از دیدن مار که روی دهان شوهرش نشسته بود، شوکه شد. روی کوهی در همان نزدیکی مار دیگری نشسته بود. بین خودشان صحبت می کردند. "چرا جسد شاهزاده را ترک نمی کنی؟ مار نشسته روی تپه گفت: "تو هم شیطانی! به عابران حمله می کنی. نباید به من بگویی چه کار کنم." مار نشسته روی دهان شاهزاده پاسخ داد.
The Princess killed both the snakes with all her courage. When her husband woke up, she told him about the two snakes. The Prince was happy. Then he told her who he really was. They set off to the Prince’s palace. The King was delighted to see his son. When the King learned that the devilish snake was killed, his joy knew no bounds. The Prince and the Princess lived happily for a long time. After few years, the Kingdom celebrated the day on which the Royal couple gave birth to twins of one boy and one girl.
شاهزاده خانم هر دو مار را با تمام شهامتش کشت. وقتی شوهرش از خواب بیدار شد، او در مورد دو مار به او گفت. شاهزاده خوشحال شد. سپس به او گفت که او واقعاً کیست. آنها به سمت قصر شاهزاده حرکت کردند. پادشاه از دیدن پسرش خوشحال شد. وقتی پادشاه فهمید که مار شیطانی کشته شده است، شادی او حد و مرزی نداشت. شاهزاده و شاهزاده خانم برای مدت طولانی با خوشحالی زندگی کردند. پس از چند سال، پادشاهی روزی را جشن گرفت که در آن زوج سلطنتی دوقلوهای یک پسر و یک دختر به دنیا آوردند.