The Princess and the Bricklayer

شاهزاده خانم و آجرکار

The Princess and the Bricklayer

شاهزاده خانم و آجرکار

The Princess and the Bricklayer:

شاهزاده خانم و آجرکار:

Once there lived a princess called Maggie who fell in love with a bricklayer, Kevin. She was tall, beautiful and kind and he was dark, tall and was never angry.

یک بار شاهزاده خانمی به نام مگی زندگی می کرد که عاشق یک آجرپز به نام کوین شد. او قد بلند، زیبا و مهربان بود و او تیره و قد بلند و هرگز عصبانی نبود.

She fell in love with his attitude and announced her love to the whole kingdom except her father who will be very angry.

او عاشق رفتار او شد و عشق خود را به تمام پادشاهی اعلام کرد به جز پدرش که بسیار عصبانی خواهد شد.

Kevin also loved her but didn’t have the courage to tell his love to her as he thought that he was unfit for her.

کوین نیز او را دوست داشت اما جرأت نداشت عشقش را به او بگوید زیرا فکر می کرد برای او مناسب نیست.

One day, the princess invited Kevin to the palace and told her love for him in front of her father and they kissed each other.

یک روز شاهزاده خانم کوین را به قصر دعوت کرد و در حضور پدرش به او عشق خود را گفت و آنها یکدیگر را بوسیدند.

He was very angry at them and screamed at them. Later, the princess explained her love for him and told him that everyone is equal. King later realized their love for each other and let them live together.

خیلی از دستشان عصبانی بود و بر سرشان فریاد زد. بعداً شاهزاده خانم عشق خود را به او توضیح داد و به او گفت که همه با هم برابرند. کینگ بعداً به عشق آنها به یکدیگر پی برد و به آنها اجازه داد با هم زندگی کنند.