The Princess Who Never Smiled>
شاهزاده خانمی که هرگز لبخند نزد
The Princess Who Never Smiled
شاهزاده خانمی که هرگز لبخند نزد
The Princess Who Never Smiled:
شاهزاده خانمی که هرگز لبخند نزد:
Long ago, there lived a princess who never smiled or laughed. One day, her father declares that whoever could make her daughter smile can marry her. Many try but fail.
مدتها پیش، شاهزاده خانمی زندگی می کرد که هرگز لبخند نمی زد و نمی خندید. یک روز پدرش اعلام می کند که هرکس توانسته دخترش را لبخند بزند می تواند با او ازدواج کند. خیلی ها تلاش می کنند اما شکست می خورند.
Meanwhile, an honest laborer lived across the town. He worked sincerely for his master. At the end of the year, the master offered him a sack full of money and said he could take how much ever he desired.
در همین حال، یک کارگر صادق در سراسر شهر زندگی می کرد. او خالصانه برای استادش کار می کرد. در پایان سال، استاد یک گونی پر از پول به او تعارف کرد و گفت که می تواند هر چقدر که می خواهد بردارد.
As the man isn’t greedy and did not want to sin, he picks just one coin. He goes to drink water from a well and accidentally drops the coin into the well. The same happens in the second year too.
چون مرد حریص نیست و نمی خواهد گناه کند، فقط یک سکه برمی دارد. او برای نوشیدن آب از چاه می رود و به طور اتفاقی سکه را داخل چاه می اندازد. در سال دوم هم همین اتفاق می افتد.
During the third year, the master places the sack and the laborer takes just one coin just like the previous years. This time when he goes to drink water, his coin does not fall. In fact, the other two coins from the past also float up to the surface.
در سال سوم استاد گونی را می گذارد و کارگر مانند سال های قبل فقط یک سکه می گیرد. این بار که می رود آب بخورد سکه اش نمی افتد. در واقع، دو سکه دیگر از گذشته نیز روی سطح شناور می شوند.
He decides to see the world using these coins. But a mouse asks for help and the man gives him a coin. Similarly, a beetle and a catfish ask for help too and he gives away the remaining coins.
او تصمیم می گیرد دنیا را با استفاده از این سکه ها ببیند. اما یک موش کمک می خواهد و مرد یک سکه به او می دهد. به همین ترتیب، یک سوسک و یک گربه ماهی نیز درخواست کمک می کنند و او سکه های باقی مانده را می دهد.
Wandering, he arrives at a castle and notices the princess looking at him. This astounds the young man and he falls in the mud. The catfish, the beetle, and the mouse come to help him. The princess laughs looking at them. Everyone around the princess get stunned to see her laughing.
سرگردان به قلعه ای می رسد و متوجه می شود که شاهزاده خانم به او نگاه می کند. این مرد جوان را متحیر می کند و او در گل می افتد. گربه ماهی، سوسک و موش به کمک او می آیند. شاهزاده خانم با نگاه کردن به آنها می خندد. همه اطرافیان شاهزاده خانم از دیدن خنده او متحیر می شوند.
She points at him and expresses an interest in him. He is brought into the castle and is transformed into a handsome man. The delighted king announces his daughter’s wedding to the honest man. They get married and live happily ever after.
به او اشاره می کند و به او ابراز علاقه می کند. او را به قلعه می آورند و به مردی خوش تیپ تبدیل می شود. پادشاه خوشحال عروسی دخترش را با مرد صادق اعلام می کند. آنها ازدواج می کنند و با خوشبختی زندگی می کنند.