The Proud Boy>
پسر مغرور
The Proud Boy
پسر مغرور
The Proud Boy
پسر مغرور
THERE was once a very proud boy. He always walked through the village with his eyes turned down and his hands in his pockets. The boys used to stare at him, and say nothing; and when he was out of sight, they breathed freely. So the proud boy was lonely, and would have had no friends out of doors if it had not been for two stray dogs, the green trees, and a flock of geese upon the common.
زمانی پسری بسیار مغرور بود. او همیشه با چشمان به سمت پایین و دستانش در جیب در روستا قدم می زد. پسرها به او خیره می شدند و چیزی نمی گفتند. و چون از دید او دور شد، آزادانه نفس کشیدند. پس پسر مغرور تنها بود و اگر دو سگ ولگرد، درختان سرسبز و گله غاز بر روی مردم عادی نبودند، بیرون از خانه دوستی نداشت.
One day, just by the weaver's cottage, he met the tailor's son. Now the tailor's son made more noise than any other boy in the village, and when he had done anything wrong he stuck to it, and said he didn't care; so the neighbours thought that he was very brave, and would do wonders when he came to be a man, and some of them hoped he would be a great traveller, and stay long in distant lands. When the tailor's son saw the proud boy he danced in front of him, and made faces, and provoked him sorely, until, at last, the proud boy turned round and suddenly boxed the ears of the tailor's son, and threw his hat into the road. The tailor's son was surprised, and, without waiting to pick up his hat, ran away, and sitting down in the carpenter's yard, cried bitterly. After a few minutes, the proud boy came to him and returned him his hat, saying politely.
یک روز، درست در کنار کلبه بافنده، با پسر خیاط آشنا شد. حالا پسر خیاط بیش از هر پسر دیگری در دهکده سر و صدا کرد و وقتی کار بدی انجام داد به آن چسبید و گفت که اهمیتی نمیدهد. بنابراین همسایهها فکر میکردند که او بسیار شجاع است و وقتی مرد شود معجزه میکند و برخی از آنها امیدوار بودند که او مسافر بزرگی باشد و مدت طولانی در سرزمینهای دور بماند. پسر خیاط وقتی پسر مغرور را دید در مقابلش رقصید و قیافه ای درآورد و او را به شدت تحریک کرد تا اینکه سرانجام پسر مغرور برگشت و ناگهان گوش های پسر خیاط را جعبه کرد و کلاه خود را به داخل خیاط انداخت. جاده پسر خیاط تعجب کرد و بدون اینکه منتظر باشد کلاهش را بردارد فرار کرد و در حیاط نجار نشست و به شدت گریه کرد. پس از چند دقیقه پسر مغرور به سمت او آمد و کلاهش را به او پس داد و مودبانه گفت.
"There is no dust on it ; you deserved to have your ears boxed, but I am sorry I was so rude as to throw your hat on to the road."
"هیچ گرد و غباری روی آن نیست، تو لیاقت این را داشتی که گوش هایت را ببندند، اما متاسفم که آنقدر بی ادب بودم که کلاهت را به جاده انداختم."
"I thought you were proud," said the tailor's son, astonished; "I didn't think you'd say that I wouldn't."
پسر خیاط با تعجب گفت: «فکر کردم مغرور هستی». "فکر نمی کردم بگویی که من نمی گویم."
"Perhaps you are not proud?"
"شاید مغرور نیستی؟"
"No, I am not."
"نه، من نیستم."
"Ah, that makes a difference," said the proud boy, still more politely. "When you are proud, and have done a foolish thing, you make a point of owning it."
پسر مغرور با مودبانه تر گفت: آه، این تفاوت را ایجاد می کند. "وقتی مغرور هستید و کار احمقانه ای انجام داده اید، به مالکیت آن فکر می کنید."
"But it takes a lot of courage," said the tailor's son.
پسر خیاط گفت: «اما جسارت زیادی می خواهد.
"Oh, dear, no," answered the proud boy; "it only takes a lot of cowardice not to;" and then turning his eyes down again, he softly walked away.
پسر مغرور پاسخ داد: آه، عزیزم، نه. "فقط بزدلی زیادی لازم است که نتوانی" و سپس دوباره چشمانش را به سمت پایین چرخاند و به آرامی دور شد.