The Saint’s Company

شرکت سنت

The Saint’s Company

شرکت سنت

The Saint's Company:

شرکت سنت:

Once upon a time in a small town lived a wealthy merchant. He was very kind and charitable.

روزی روزگاری در شهر کوچکی یک تاجر ثروتمند زندگی می کرد. بسیار مهربان و نیکوکار بود.

He had a son, who had unfortunately fallen into bad company. The merchant tried to stop his son many times and advised him not to go with the bad company.

او یک پسر داشت که متأسفانه در جمع بدی افتاده بود. تاجر بارها سعی کرد جلوی پسرش را بگیرد و به او توصیه کرد که با شرکت بد همراه نشود.

But all of it was in vain. “Please, do not tell me what to do father! I know what is good and what is bad” claimed the son angrily. One day, a great saint came to the town.

اما همه اینها بیهوده بود. «لطفاً به من نگویید چه کنم پدر! پسر با عصبانیت ادعا کرد که من می دانم چه چیزی خوب است و چه چیزی بد. روزی قدیس بزرگی به شهر آمد.

The merchant went to the saint, sought his blessings, and said, “My spoilt son is the only thing that worries me the most.

بازرگان نزد قدیس رفت و از او دعای خیر کرد و گفت: «پسرم بدبخت من تنها چیزی است که بیش از همه مرا نگران می کند.

Please help me”. After a few minutes of contemplation and thinking, the saint replied, “Send your son to my Ashram tomorrow. I will talk to him and make him understand things clearly”.

لطفا به من کمک کنید.» پس از چند دقیقه تفکر و تفکر، حضرت فرمودند: «فردا پسرت را به آشرم من بفرست. من با او صحبت خواهم کرد و به او توضیح خواهم داد که همه چیز را به وضوح درک کند.

The Next morning, the merchant sent his son to the saint’s Ashram. There the saint asked the son to pluck a rose from the garden of the Ashram. The son did as the saint asked.

صبح روز بعد، تاجر پسرش را به آشرام مقدس فرستاد. در آنجا قدیس از پسر خواست که گل سرخی از باغ اشرام بچیند. پسر همانطور که قدیس خواست انجام داد.

Then the saint asked the son, “Smell it and feel its fragrance, my son”, The boy did so.

سپس قدیس از پسر پرسید: «ببوی و عطرش را حس کن پسرم» پسر این کار را کرد.

Then the saint showed the son a sack of wheat said, “Keep the rose near the sack”, The boy followed the instructions.

سپس قدیس یک کیسه گندم به پسر نشان داد و گفت: "گل رز را نزدیک گونی نگه دار" پسر دستورات را دنبال کرد.

After an hour, the saint asked the boy to smell the rose again. “How does it smell now?”, the saint asked the boy. The boy smelt the rose and said, “It smells as good as before” Then the saint said, “Hmm! Now keep the rose near this sack of jaggery” The boy did so.

پس از یک ساعت، قدیس از پسر خواست تا دوباره گل رز را بو کند. قدیس از پسر پرسید: "حالا چه بویی می دهد؟" پسر گل رز را بو کرد و گفت: «بوی آن مثل قبل خوب است» سپس قدیس گفت: «هوم! حالا گل رز را در نزدیکی این کیسه ی خاردار نگه دارید.» پسر این کار را کرد.

After an hour, the saint asked the boy to smell the rose again. “Is there any change in the fragrance?” the saint asked the boy. “No. It smells just like before, fresh and pleasant” replied the boy.

پس از یک ساعت، قدیس از پسر خواست تا دوباره گل رز را بو کند. آیا تغییری در عطر ایجاد شده است؟ قدیس از پسر پرسید. «نه. مثل قبل بوی تازه و دلپذیر می دهد.» پسر جواب داد.

Then the saint said, “Boy, you should be like this rose, giving the fragrance to everyone but at the same time not letting the bad smell rub on to you from anyone. Your good qualities are your strength.

سپس قدیس گفت: پسر، تو باید مثل این گل رز باشی که عطر را به همه بدهی اما در عین حال اجازه ندهی که بوی بد کسی به تو برسد. ویژگی های خوب شما قدرت شماست.

You should not lose them in bad company”.The boy understood the saint’s words and wisdom. “I am grateful to you, O Saint, for opening my eyes”, said the merchant’s son with tears in his eyes. From that day, he became honest, kind, and charitable just like his cultured father.

شما نباید آنها را در جمع بد از دست بدهید.» پسر سخنان و حکمت قدیس را درک کرد. پسر بازرگان با چشمانی اشکبار گفت: ای قدیس از تو سپاسگزارم که چشمانم را باز کردی. از آن روز او درست مانند پدر فرهیخته اش صادق، مهربان و نیکوکار شد.