The Secret of Happiness

راز خوشبختی

The Secret of Happiness

راز خوشبختی

The Secret of Happiness:

راز خوشبختی:

Once upon a time, there were three brothers named Samuel, Timothy and Xander, who lived in a cottage by the woods. They were honest and hardworking. Every day, they would venture into the forest to fell wood. Later, they would sell it in the market where it would fetch a decent price. Thus, their life continued in this manner.

روزی روزگاری سه برادر به نام‌های ساموئل، تیموتی و زاندر بودند که در کلبه‌ای کنار جنگل زندگی می‌کردند. آنها صادق و سخت کوش بودند. آنها هر روز برای ریزش چوب به جنگل می رفتند. بعداً آن را در بازار می فروختند که قیمت مناسبی داشت. بنابراین زندگی آنها به همین منوال ادامه یافت.

However, the brothers were always sad and morose. Even though they lived a good life, they were unhappy. Each one hankered for something or the other and would pine for it.

با این حال، برادران همیشه غمگین و غمگین بودند. با وجود اینکه زندگی خوبی داشتند، اما ناراضی بودند. هر کدام به چیزی یا دیگری میل داشتند و برای آن میل می کردند.

One day, while Samuel, Timothy and Xander were returning home from the woods carrying their bundle of logs, they saw an old haggard woman bent low with a sack on her back. As they were kind and compassionate, the brothers immediately approached the poor woman and offered to carry the sack all the way to her home. She smiled and expressed her gratefulness, while replying that the sack actually contained apples that she had collected in the forest. Samuel, Timothy and Xander took turns in carrying the sack, and at last, when they reached the woman's home, they were very tired indeed.

یک روز، در حالی که ساموئل، تیموتی و زاندر در حالی که دسته‌ای از کنده‌های خود را حمل می‌کردند، از جنگل به خانه بازمی‌گشتند، پیرزنی ضعیف را دیدند که با گونی بر پشتش خم شده بود. برادران چون مهربان و دلسوز بودند، فوراً به زن فقیر نزدیک شدند و پیشنهاد کردند که گونی را تا خانه او حمل کنند. او لبخندی زد و ابراز قدردانی کرد و در عین حال پاسخ داد که گونی در واقع حاوی سیب هایی است که او در جنگل جمع آوری کرده است. ساموئل، تیموتی و زاندر به نوبت کیسه را حمل کردند و سرانجام وقتی به خانه آن زن رسیدند، واقعاً بسیار خسته بودند.

Now, this old woman was no ordinary person and had magical powers. Pleased with the brothers' kind and selfless nature, she asked them whether there was anything she could help them with, as a reward.

حالا این پیرزن آدم معمولی نبود و قدرت جادویی داشت. او که از ماهیت مهربان و فداکار برادران خشنود بود، از آنها پرسید که آیا چیزی وجود دارد که بتواند به آنها کمک کند.

"We are not happy, and that has become our greatest cause of concern," replied Samuel. The woman asked what would make them happy. Each brother spoke of a different thing that would please him.

ساموئل پاسخ داد: "ما خوشحال نیستیم و این بزرگترین نگرانی ما شده است." زن پرسید چه چیزی آنها را خوشحال می کند؟ هر یک از برادران از چیز دیگری صحبت کرد که او را خوشحال می کرد.

"A splendid mansion with plenty of servants would make me happy. There is nothing more that I would want," said Samuel.

ساموئل گفت: "یک عمارت باشکوه با تعداد زیادی خدمتکار مرا خوشحال می کند. چیز دیگری نمی خواهم."

"A big farm with lots of harvest would make me happy. Then I could be rich without having to worry," said Timothy.

تیموتی گفت: "یک مزرعه بزرگ با برداشت زیاد باعث خوشحالی من می شود. در این صورت می توانم بدون نگرانی ثروتمند شوم."

"A beautiful wife would make me happy. Every day, after returning home, her sweet little face would light me up and make me forget my sorrows," said Xander.

زاندر می گوید: "یک همسر زیبا مرا خوشحال می کرد. هر روز پس از بازگشت به خانه، چهره کوچک شیرین او مرا روشن می کرد و باعث می شد غم هایم را فراموش کنم."

"That is fine," said the old woman, "If these things will give you happiness, you deserve them in every respect for helping a poor helpless person like me. Go home, and each of you shall find exactly what you have wished for."

پیرزن گفت: "بسیار خوب است، اگر این چیزها به تو خوشبختی می دهد، از هر نظر سزاوار آن ها هستی که به فقیری بی پناهی مثل من کمک کنی. به خانه برو و هر کدام از شما دقیقاً همان چیزی را که آرزو کرده اید پیدا خواهید کرد. "

This took the brothers by surprise as they did not know about the woman's powers. Nevertheless, they took leave and returned home. But lo behold, beside their cottage, there was a huge mansion with a doorman and other servants waiting outside! They greeted Samuel and ushered him in. At some distance, a yellow farmland showed itself. A ploughman came and announced that it belonged to Timothy. Timothy gasped. Just at that moment, a beautiful maiden approached Xander and coyly said that she was his wife. The brothers were beside themselves with joy at this new turn of events. They thanked their lucky stars and adapted to their new lifestyles.

این امر برادران را غافلگیر کرد زیرا آنها از قدرت زن اطلاعی نداشتند. با این وجود مرخصی گرفتند و به خانه بازگشتند. اما ببینید، در کنار کلبه آنها، یک عمارت بزرگ با یک دربان و دیگر خدمتکاران بیرون منتظر بودند! آنها به ساموئل سلام کردند و او را وارد کردند. در مسافتی، زمین کشاورزی زرد رنگ خود را نشان داد. یک شخم زن آمد و اعلام کرد که متعلق به تیموتی است. تیموتی نفس نفس زد. درست در همان لحظه، یک دوشیزه زیبا به زاندر نزدیک شد و با حیرت گفت که او همسر اوست. برادران از این چرخش جدید وقایع با خوشحالی کنار خودشان بودند. آنها از ستاره های خوش شانس خود تشکر کردند و با سبک زندگی جدید خود سازگار شدند.

The days passed and soon a year was over. The situation was however, now different for Samuel, Timothy and Xander. Samuel had grown tired of owning the mansion. He became lazy and did not supervise his servants into taking proper care of the mansion. Timothy, who had built a decent house next to his farmland, found it burdensome to plough the fields and sow seeds from time to time. Xander too, grew used to his beautiful wife and no longer found any joy in keeping her company. In short, all of them were unhappy again.

روزها گذشت و به زودی یک سال تمام شد. اما وضعیت اکنون برای ساموئل، تیموتی و زاندر متفاوت بود. ساموئل از داشتن عمارت خسته شده بود. او تنبل شد و بر خادمان خود نظارت نکرد تا از عمارت مراقبت کنند. تیموتی که در کنار زمین کشاورزی خود خانه مناسبی ساخته بود، شخم زدن مزارع و کاشت بذر گاه به گاه سخت می دید. زاندر نیز به همسر زیبایش عادت کرد و دیگر هیچ لذتی از همراهی با او نداشت. خلاصه همه آنها دوباره ناراضی بودند.

One day, the three of them met up and decided to visit the old woman at her home. "That woman has magical powers which turned our dreams into reality. However, since we are no longer happy, we must go and seek her help now. It is she who will be able to tell us the secret to attaining happiness," said Samuel.

یک روز هر سه با هم ملاقات کردند و تصمیم گرفتند پیرزن را در خانه اش ببینند. ساموئل گفت: "آن زن دارای قدرت جادویی است که رویاهای ما را به واقعیت تبدیل می کند. با این حال، از آنجایی که ما دیگر خوشحال نیستیم، اکنون باید از او کمک بگیریم. این اوست که می تواند راز رسیدن به خوشبختی را به ما بگوید." .

When they came to the old woman, she was cooking stew in a pot. Greeting her, each of the brothers recounted how he had turned unhappy again. "Please tell us how we can once more be happy," said Timothy.

وقتی به پیرزن رسیدند در دیگ مشغول پختن خورش بود. هر یک از برادران با سلام و احوالپرسی به او گفت که چگونه دوباره ناراضی شده است. تیموتی گفت: "لطفاً به ما بگویید چگونه می توانیم یک بار دیگر خوشحال باشیم."

Old Woman"Well," replied the old woman. "It is all in your own hands. See, when each of you made his wish and it was granted, you were happy. However, happiness never lasts without a very important thing - content. Earlier, since you were happy but never really content or satisfied, boredom and misery overcame you and you became sad again. Only if you learn to be content, can you truly enjoy the bliss of happiness."

پیرزن جواب داد: خب. "همه چیز در دستان شماست. ببینید، وقتی هر یک از شما آرزویش را کرد و آن را برآورده کرد، خوشحال بودید. با این حال، شادی هرگز بدون یک چیز بسیار مهم - محتوا ادامه نمی یابد. قبلا، از آنجایی که شما خوشحال بودید اما هرگز واقعا راضی نبودید. یا راضی، بی حوصلگی و بدبختی بر تو غلبه کرد و دوباره غمگین شدی، فقط اگر یاد بگیری که راضی باشی، می توانی واقعاً از سعادت لذت ببری.»

Samuel, Timothy and Xander realized their mistake and went back home. They saw how lucky they were to have the gifts for which they had once craved. Samuel felt grateful for being the owner of a mansion and began taking good care of it. Timothy began to plough his land diligently so as to have a good harvest in time. Xander too learnt to appreciate his pretty wife's chores in the house and her devotion towards him. Remembering that happiness and content went side by side, never again did the brothers take their blessings for granted. And thus, they lived happily ever after.

ساموئل، تیموتی و زاندر متوجه اشتباه خود شدند و به خانه بازگشتند. آنها دیدند که چقدر خوش شانس بودند که هدایایی را داشتند که زمانی هوس کرده بودند. ساموئل به خاطر داشتن یک عمارت سپاسگزار بود و شروع به مراقبت از آن کرد. تیموتائوس با پشتکار شروع به شخم زدن زمین خود کرد تا به موقع محصول خوبی داشته باشد. زاندر نیز یاد گرفت که قدردان کارهای همسر زیبایش در خانه و ارادت او به او باشد. برادران با یادآوری این که شادی و رضایت در کنار یکدیگر قرار گرفتند، هرگز نعمت خود را بدیهی نگرفتند. و به این ترتیب، آنها همیشه با خوشی زندگی کردند.