The Silver Key >
کلید نقره ای
The Silver Key
کلید نقره ای
The Silver Key
کلید نقره ای
It was a stormy night. A traveller reached an inn. As the hour was very late, he found the door locked from within. He knocked at the door.
شب طوفانی بود. مسافری به مسافرخانه ای رسید. چون ساعت خیلی دیر شده بود، در را از داخل قفل شده دید. در زد.
The gate-keeper responded to the knock, saying, "I have lost the key and the door cannot be opened unless you have a silver key with you."
دروازه بان به ضربه پاسخ داد و گفت: "کلید را گم کرده ام و در باز نمی شود مگر اینکه یک کلید نقره ای همراه داشته باشی."
The traveller understood what he meant by the silver key. He immediately slipped a silver coin through the hole, and the door opened.
مسافر منظورش را از کلید نقره ای فهمید. بلافاصله یک سکه نقره از سوراخ رد کرد و در باز شد.
As soon as he got in, he said to the gate keeper, "I have left my box outside, please bring it." As the gate-keeper went out to bring the box, the traveller closed the door behind him.
به محض ورود به دروازهبان گفت: جعبهام را بیرون گذاشتهام، لطفا بیاور. وقتی دروازه بان بیرون رفت تا جعبه را بیاورد، مسافر در را پشت سرش بست.
The keeper asked him to open the door so that he may come in. Now the traveller replied from within, "I have lost the key and a silver key is needed to open the door." Soon the coin was pushed again through the hole and the dishonest man was let in.
نگهبان از او خواست که در را باز کند تا او وارد شود. حال مسافر از درون پاسخ داد: "کلید را گم کرده ام و برای باز کردن در به یک کلید نقره ای نیاز است." به زودی سکه را دوباره از سوراخ رد کردند و مرد بی شرف را رها کردند.
Moral:
اخلاقی:
Dishonesty meets dishonesty.
عدم صداقت با بی صداقتی ملاقات می کند.