The Slave and the Lion>
برده و شیر
The Slave and the Lion
برده و شیر
The Slave and the Lion
برده و شیر
Once there was a slave in Rome. His master was very cruel. He ran away to a forest. He went into a cave to live there. He slept in the cave. Suddenly he woke up to hear the roar of a lion. He saw a lion there.
روزی برده ای در روم بود. استادش خیلی ظالم بود. او به جنگل فرار کرد. او به غار رفت تا در آنجا زندگی کند. در غار خوابید. ناگهان با شنیدن غرش شیر از خواب بیدار شد. او در آنجا یک شیر را دید.
The lion was limping. The slave saw a thorn in the lion's paw. He pulled it out. The lion felt relief. Both became friends.
شیر می لنگید. غلام خاری در پنجه شیر دید. آن را بیرون کشید. شیر احساس آرامش کرد. هر دو با هم دوست شدند.
One day, the slave was caught by his master's men. He ordered him to be thrown before a hungry lion. When the slave was brought before the lion, the lion did not kill him. It was the same lion. The lion licked his feet. All were surprised at this strange sight. The slave was set free. The lion was given to him as a reward.
روزی غلام به دست مردان اربابش گرفتار شد. دستور داد او را جلوی شیری گرسنه بیاندازند. وقتی غلام را پیش شیر آوردند، شیر او را نکشت. همان شیر بود. شیر پاهایش را لیسید. همه از این منظره عجیب شگفت زده شدند. غلام آزاد شد. شیر را به عنوان پاداش به او دادند.
Moral: Kindness never goes unrewarded.
اخلاق: مهربانی هرگز بدون پاداش نمی ماند.