The Smelly Lion>
شیر بدبو
The Smelly Lion
شیر بدبو
The Smelly Lion:
شیر بدبو:
Once, the lion king fell very ill. Soon a foul smell started to coming out of his body.
یک بار شیر شاه به شدت بیمار شد. خیلی زود بوی بدی از بدنش بیرون آمد.
When the animals came to know that their king was ill, they went to meet him. But even a few steps away from the den, they could smell a foul smell.
وقتی حیوانات متوجه شدند که پادشاهشان بیمار است، به ملاقات او رفتند. اما حتی چند قدم دورتر از لانه، بوی بدی به مشامشان می رسید.
So, they put hankies to their noses to keep off the smell.
بنابراین، آنها برای جلوگیری از بو در بینی خود دستکش می گذارند.
While meeting the animals, the lion asked the reason for that. A bear and a zebra spoke up, "Because a bad smell is coming out of your body."
هنگام ملاقات با حیوانات، شیر دلیل آن را جویا شد. یک خرس و یک گورخر با هم صحبت کردند: "چون بوی بدی از بدن شما می آید."
The lion lost his temper at such insulting words. He promptly killed them.
شیر از چنین سخنان توهین آمیزی از دست رفت. او بی درنگ آنها را کشت.
The other animals ran away to save their lives.
سایر حیوانات برای نجات جان خود فرار کردند.
One day a clever fox came to meet the lion. The lion asked him the same question. The fox had noticed the dead bodies of the bear and the zebra near the den. So he said, "Your Majesty, I can't smell because my nose is closed due to cold."
روزی روباهی باهوش به ملاقات شیر آمد. شیر همین سوال را از او پرسید. روباه متوجه اجساد مرده خرس و گورخر در نزدیکی لانه شده بود. پس گفت: اعلیحضرت، چون بینی من از سرما بسته است، بویی نمی دهم.
With these words, the fox ran away to save his life.
روباه با این حرف ها فرار کرد تا جانش را نجات دهد.
He knew that one must speak according to the situation.
او می دانست که باید با توجه به موقعیت صحبت کرد.