The Son of Seven Queens>
پسر هفت ملکه
The Son of Seven Queens
پسر هفت ملکه
The Son of Seven Queens:
پسر هفت ملکه:
Once upon a time there lived a King who had seven Queens, but no children. This was a great grief to him, especially when he remembered that on his death there would be no heir to inherit the kingdom.
روزی روزگاری پادشاهی زندگی می کرد که هفت ملکه داشت اما فرزندی نداشت. این برای او اندوه بزرگی بود، به ویژه هنگامی که به یاد آورد که در مرگ او وارثی برای وارث پادشاهی نخواهد بود.
Now it happened one day that a poor old beggar came to the King and said, “Your prayers are heard, your desire shall be accomplished, and one of your seven Queens shall bear a son.”
روزی پیش آمد که گدای پیر فقیری نزد پادشاه آمد و گفت: دعای تو مستجاب می شود، آرزوی تو برآورده می شود و یکی از هفت ملکه تو پسری خواهد آورد.
The King’s delight at this promise knew no bounds, and he gave orders for appropriate celebrations to be prepared against the coming event throughout the length and breadth of the land.
خوشحالی پادشاه از این وعده هیچ حد و مرزی نداشت، و او دستور داد تا جشن های مناسبی را در برابر رویداد آینده در طول و عرض زمین آماده کنند.
Meanwhile the seven Queens lived luxuriously in a splendid palace, attended by hundreds of female slaves, and fed to their hearts’ content on cakes and sweets.
در همین حال، هفت ملکه در یک قصر باشکوه زندگی می کردند که صدها برده زن در آن حضور داشتند و از کیک و شیرینی لذت می بردند.
Now the King was very fond of hunting, and one day, before he started, the seven Queens sent him a message saying, “May it please our dearest lord not to hunt toward the north to-day, for we have dreamed bad dreams, and fear lest evil should befall you.”
اکنون پادشاه به شکار بسیار علاقه مند بود و یک روز، قبل از شروع، هفت ملکه پیامی برای او فرستادند و گفتند: "انشاالله عزیزترین ارباب ما امروز به سمت شمال شکار نکند، زیرا ما خواب های بدی دیده ایم. و بترس که مبادا بلا به تو برسد.»
The King, to stop their worries, promised to do as they wished and set out toward the south; but as luck would have it, although he hunted hard, he found nothing. Nor had he more success to the east or west, so that, being a keen sportsman, and determined not to go home empty-handed, he forgot all about his promise and turned to the north. Here also he was at first unsuccessful, but just as he had made up his mind to give up for that day, a white hind, a female deer with golden horns and silver hoofs flashed past him into a thicket. So quickly did it pass that he scarcely saw it; nevertheless, a burning desire to capture and possess the beautiful strange creature filled his heart. He instantly ordered his attendants to form a ring round the thicket, and so encircle the deer; then, gradually narrowing the circle, he pressed forward till he could distinctly see the white deer panting in the midst. Nearer and nearer he advanced, till just as he thought to lay hold of the beautiful strange creature, it gave one mighty bound, leaped clean over the King’s head, and fled toward the mountains. Forgetful of all else, the King, setting spurs to his horse, followed at full speed. On, on the galloped, leaving his party far behind, keeping the white deer in view, never slowing down until, finding himself in a narrow valley with no outlet, he reined in his steed.
پادشاه برای اینکه از نگرانی آنها دست بردارد، قول داد که هر طور که می خواهند عمل کند و به سمت جنوب حرکت کرد. اما شانس آورد، اگرچه او سخت شکار کرد، اما چیزی پیدا نکرد. او در شرق یا غرب موفقیت بیشتری نداشت، به طوری که چون یک ورزشکار مشتاق بود و مصمم بود دست خالی به خانه نرود، همه چیز را فراموش کرد و به شمال روی آورد. در اینجا نیز او ابتدا ناموفق بود، اما درست همانطور که تصمیم خود را برای تسلیم شدن برای آن روز گرفته بود، یک عقب سفید، یک آهوی ماده با شاخهای طلایی و سمهای نقرهای از کنار او به داخل بیشهزاری گذشت. آنقدر سریع گذشت که به سختی آن را دید. با این حال، اشتیاق سوزان برای گرفتن و تصاحب این موجود عجیب و غریب زیبا قلب او را پر کرد. او فوراً به خدمتگزاران خود دستور داد تا حلقهای را در اطراف بیشهزار تشکیل دهند و آهو را محاصره کنند. سپس، به تدریج دایره را باریک کرد، به جلو فشار داد تا اینکه به وضوح توانست گوزن سفید را که در وسط نفس نفس می زند، ببیند. او نزدیکتر و نزدیکتر پیش میرفت، تا زمانی که فکر میکرد آن موجود عجیب و غریب زیبا را در دست بگیرد، به یک بند نیرومند دست داد، از بالای سر پادشاه پاک شد و به سمت کوهها گریخت. پادشاه که همه چیز را فراموش کرده بود، اسب خود را با سرعت زیاد دنبال کرد. در تاخت، مهمانی خود را خیلی پشت سر گذاشت، گوزن سفید را در نظر داشت، هرگز سرعتش را کم نکرد تا اینکه خود را در دره ای باریک و بدون خروجی یافت و اسب خود را مهار کرد.
Before him stood a miserable hovel, into which, being tired after his long, unsuccessful chase, he entered to ask for a drink of water. An old woman, seated in the hut at a spinning-wheel, answered his request by calling to her daughter, and immediately from an inner room came a maiden so lovely and charming, so white-skinned and golden-haired, that the King was transfixed by astonishment at seeing so beautiful a sight in the wretched hovel.
در مقابل او یک گودال نکبت بار ایستاده بود که پس از تعقیب طولانی و ناموفق خود خسته شده بود و برای نوشیدن آب وارد آن شد. پیرزنی که در کلبه روی چرخ ریسی نشسته بود، درخواست او را با صدا زدن دخترش پاسخ داد و بلافاصله از یک اتاق درونی، دوشیزه ای به قدری دوست داشتنی و جذاب، آنقدر سفیدپوست و موهای طلایی آمد که پادشاه بود. مات و مبهوت از دیدن منظره ای بسیار زیبا در گودال بدبخت.
She held the cup of water to the King’s lips, and as he drank he looked into her eyes, and then it became clear to him that the girl was no other than the white deer with the golden horns and silver feet he had chased so far.
لیوان آب را به لبهای شاه گرفت و در حالی که می نوشید به چشمان او نگاه کرد و سپس برای او روشن شد که دختر کسی نیست جز آهوی سفید با شاخ های طلایی و پاهای نقره ای که تا به حال تعقیب کرده بود. .
Her beauty bewitched him, so he fell on his knees, begging her to return with him as his bride; but she only laughed, saying seven Queens were quite enough even for a King to manage. However, when he would take no refusal, but implored her to have pity on him, promising her everything she could desire, she replied, “Give me the eyes of your seven Queens, and then perhaps I may believe you mean what you say.”
زیبایی او او را مسحور کرد، بنابراین او به زانو افتاد و از او التماس کرد که با او به عنوان عروسش برگردد. اما او فقط خندید و گفت که هفت ملکه حتی برای یک پادشاه برای مدیریت کافی است. با این حال، هنگامی که او امتناع نکرد، اما از او خواست که به او ترحم کند و به او قول داد که هر آنچه می تواند بخواهد، او پاسخ داد: "چشم های هفت ملکه خود را به من بده، و شاید باور کنم که منظورت آن چیزی است که می گویی. ”
The King was so carried away by the glamor of the white deer’s magical beauty that he went home at once, had the eyes of his seven Queens taken out, and, after throwing the poor blind creatures into a noisy dungeon whence they could not escape, set off once more for the hovel in the ravine, bearing with him his horrible offering. But the white deer only laughed cruelly when she saw the fourteen eyes, and threading them as a necklace, flung it round her mother’s neck, saying, “Wear that, little mother, as a keepsake, while I am away in the King’s palace.”
شاه چنان تحت تأثیر زرق و برق زیبایی جادویی گوزن سفید قرار گرفت که فوراً به خانه رفت و چشمان هفت ملکه خود را بیرون آورد و پس از پرتاب موجودات کور بیچاره به سیاهچال پر سر و صدایی که نتوانستند از آنجا فرار کنند. یک بار دیگر به سمت چاله در دره حرکت کرد و هدیه وحشتناک خود را با خود برد. اما آهوی سفید فقط با دیدن چهارده چشم، بیرحمانه خندید و آنها را مانند گردن بند انداخت و آن را دور گردن مادرش انداخت و گفت: «این را مادر کوچولو به عنوان یادگاری بپوش تا من در کاخ پادشاه هستم. ”
Then she went back with the bewitched Monarch, as his bride, and he gave her the seven Queens’ rich clothes and jewels to wear, the seven Queens’ palace to live in, and the seven Queens’ slaves to wait upon her; so that she really had everything even a witch could desire.
سپس او با پادشاه جادو شده به عنوان عروسش بازگشت و او لباس های گرانبها و جواهرات هفت ملکه را به او داد تا بپوشد، کاخ هفت ملکه را برای زندگی کردن و هفت غلام ملکه را که منتظر او باشند. به طوری که او واقعاً همه چیز را داشت که حتی یک جادوگر هم می توانست بخواهد.
Now, very soon after the seven wretched hapless Queens had their eyes torn out, and were cast into prison, a baby was born to the youngest of the Queens. It was a handsome boy, but the other Queens were very jealous that the youngest among them should be so fortunate. But though at first they disliked the handsome little boy, he soon proved so useful to them that before long they all looked on him as their son. Almost as soon as he could walk about he began scraping at the mud wall of their dungeon, and in an incredibly short space of time had made a hole big enough for him to crawl through. Through this he disappeared, returning in an hour or so laden with food, which he divided equally among the seven blind Queens.
اکنون، خیلی زود پس از آنکه چشمان هفت ملکه بدبخت بدبخت را درآوردند و به زندان انداختند، نوزادی از کوچکترین ملکه به دنیا آمد. این پسر خوش تیپ بود، اما ملکه های دیگر بسیار حسادت می کردند که کوچکترین آنها باید اینقدر خوش شانس باشد. اما اگرچه در ابتدا از این پسر کوچک خوشتیپ بدشان میآمد، اما خیلی زود برایشان مفید بود که خیلی زود همه او را پسر خود نگاه کردند. تقریباً به محض اینکه توانست راه برود، شروع به خراشیدن روی دیوار گلی سیاه چال آنها کرد و در مدت زمان بسیار کوتاهی سوراخی به اندازه کافی بزرگ ایجاد کرد که بتواند از آن بخزد. از این طریق او ناپدید شد و ظرف یک ساعت یا بیشتر مملو از غذا بازگشت که به طور مساوی بین هفت ملکه نابینا تقسیم کرد.
As he grew older he enlarged the hole, and slipped out two or three times every day to play with the little nobles in the town. No one knew who the tiny boy was, but everybody liked him, and he was so full of funny tricks and antics, so merry and bright, that he was sure to be rewarded by some cakes, a handful of grain, or some other nice food. All these, things he brought home to his seven mothers, as he loved to call the seven blind Queens, who by his help lived on in their dungeon when all the world thought they had starved to death ages before.
وقتی بزرگتر شد، سوراخ را بزرگتر کرد و هر روز دو یا سه بار بیرون می رفت تا با نجیب زادگان کوچک شهر بازی کند. هیچ کس نمی دانست آن پسر کوچک کیست، اما همه او را دوست داشتند، و او آنقدر پر از ترفندهای خنده دار و شیطنت آمیز بود، آنقدر شاد و باهوش بود که مطمئناً با مقداری کیک، یک مشت غلات یا چیزهای خوب دیگر پاداش می گرفت. غذا همه اینها، چیزهایی را که او برای هفت مادرش به خانه آورد، همانطور که دوست داشت هفت ملکه نابینا را بخواند، که با کمک او در سیاه چال خود زندگی می کردند، در حالی که همه جهان فکر می کردند که آنها از گرسنگی مرده اند.
At last, when he was quite a big lad, he one day took his bow and arrow, and went out to seek for game. Coming by chance past the palace where the white deer lived in wicked splendour and magnificence, he saw some pigeons fluttering round the white marble turrets, and, taking good aim, shot one dead. It came tumbling past the very window where the white Queen was sitting; she rose to see what the matter was, and looked out. At the first glance of the handsome young lad standing there bow in hand, she knew by her witchcraft that it was the King’s son.
سرانجام، زمانی که پسر بزرگی بود، یک روز تیر و کمان خود را گرفت و به دنبال بازی رفت. به طور تصادفی از کنار قصری که آهوی سفید در آن با شکوه و عظمت شیطانی زندگی می کرد، گذشت، چند کبوتر را دید که دور برج های مرمری سفید بال می زند و با هدف گرفتن، یکی را به ضرب گلوله کشت. از همان پنجره ای که ملکه سفید در آن نشسته بود گذشت. او بلند شد تا ببیند قضیه چیست و به بیرون نگاه کرد. در اولین نگاه پسر جوان خوش تیپی که در آنجا ایستاده بود، با تعظیم در دست، او با جادوگری خود فهمید که این پسر پادشاه است.
She nearly died of jealousy and spite, determining to destroy the lad without delay; therefore, sending a servant to bring him to her presence, she asked him if he would sell her the pigeon he had just shot.
او تقریباً از حسادت و کینه جان خود را از دست داد و تصمیم گرفت بدون معطلی پسر را نابود کند. از این رو، خادمی را فرستاد تا او را به حضور او بیاورد، از او پرسید که آیا کبوتری را که به تیر انداخته بود به او میفروشد؟
“No,” replied the sturdy lad, “the pigeon is for my seven blind mothers, who live in the noisy dungeon, and who would die if I did not bring them food.”
پسر تنومند پاسخ داد: نه، کبوتر برای هفت مادر نابینای من است که در سیاه چال پر سروصدا زندگی می کنند و اگر من برایشان غذا نیاورم می میرد.
“Poor souls!” cried the cunning white witch. “Would you not like to bring them their eyes again? Give me the pigeon, my dear, and I faithfully promise to show you where to find them.”
"روحهای بیچاره!" فریاد زد جادوگر حیله گر سفید. «دوست ندارید دوباره چشمانشان را بیاورید؟ عزیزم کبوتر را به من بده و من صادقانه قول می دهم به تو نشان دهم کجا آنها را پیدا کنی.»
Hearing this, the lad was delighted beyond measure, and gave up the pigeon at once. Whereupon the white Queen told him to seek her mother without delay, and ask for the eyes which she wore as a necklace.
پسر با شنیدن این حرف بسیار خوشحال شد و بلافاصله کبوتر را رها کرد. پس از آن ملکه سفید به او گفت که بدون معطلی به دنبال مادرش باشد و چشمانی را که او به عنوان گردن بند بسته بود بخواهد.
“She will not fail to give them,” said the cruel Queen, “if you show her this token on which I have written what I want done.”
ملکه ظالم گفت: «اگر این نشانه را که روی آن نوشتهام آنچه را که میخواهم انجام دهم به او نشان دهید، در دادن آنها کوتاهی نمیکند.»
So saying, she gave the lad a piece of a broken pot, with these words inscribed on it, “Kill the bearer at once, and sprinkle his blood like water!”
پس با گفتن این سخن، تکه ای از دیگ شکسته را به پسر داد که روی آن این عبارت نوشته شده بود: «حامل را فوراً بکش و خونش را مانند آب بپاش!»
Now, as the son of seven Queens could not read, he took the fatal message cheerfully, and set off to find the white Queen’s mother.
اکنون، از آنجایی که پسر هفت ملکه نمیتوانست بخواند، پیام مرگبار را با خوشحالی دریافت کرد و برای یافتن مادر ملکه سفید به راه افتاد.
While he was journeying he passed through a town where every one of the inhabitants looked so sad that he could not help asking what the matter was. They told him it was because the King’s only daughter refused to marry; therefore when her father died there would be no heir to the throne. They greatly feared she must be out of her mind, for though every good-looking young man in the kingdom had been shown to her, she declared she would only marry one who was the son of seven mothers, and who had ever heard of such a thing? The King, in despair, had ordered every man who entered the city gates to be led before the Princess; so, much to the lad’s impatience, for he was in an immense hurry to find his mothers’ eyes, he was dragged into the presence-chamber.
در حالی که او در حال سفر بود از شهری گذشت که هر یک از اهالی آن چنان غمگین به نظر می رسیدند که نمی توانست بپرسد قضیه چیست. آنها به او گفتند که به این دلیل است که تنها دختر پادشاه از ازدواج امتناع کرده است. بنابراین وقتی پدرش می میرد، وارثی برای تاج و تخت نخواهد بود. آنها به شدت می ترسیدند که او از ذهنش دور باشد، زیرا اگرچه هر جوان خوش تیپی در پادشاهی به او نشان داده شده بود، او اعلام کرد که فقط با کسی ازدواج می کند که فرزند هفت مادر باشد و تا به حال چنین چیزی شنیده باشد. یک چیز پادشاه در ناامیدی دستور داده بود هر کسی که وارد دروازههای شهر میشد به حضور شاهزاده خانم هدایت شود. بنابراین، با کم حوصلگی پسر، زیرا او برای یافتن چشمان مادرش عجله زیادی داشت، او را به اتاق حضور کشاندند.
No sooner did the Princess catch sight of him than she blushed, and, turning to the King, said, “Dear father, this is my choice!”
به محض اینکه شاهزاده خانم او را دید، سرخ شد و رو به شاه کرد و گفت: "پدر عزیز، این انتخاب من است!"
Never were such rejoicings as these few words produced. The inhabitants nearly went wild with joy, but the son of seven Queens said he would not marry the Princess unless they first let him recover his mothers’ eyes. When the beautiful bride heard his story, she asked to see the pot fragment, for she was very learned and clever. Seeing the treacherous words, she said nothing, but taking another similar-shaped bit of a pot, she wrote on it these words, “Take care of this lad, giving him all he desires,” and returned it to the son of seven Queens, who, none the wiser, set off on his quest.
هرگز به اندازه این چند کلمه شادی ایجاد نشد. ساکنان تقریباً از خوشحالی وحشی شدند، اما پسر هفت ملکه گفت که با شاهزاده خانم ازدواج نخواهد کرد مگر اینکه ابتدا به او اجازه دهند چشمان مادرش را بازیابی کند. وقتی عروس زیبا داستان او را شنید، خواست تا تکه گلدان را ببیند، زیرا او بسیار باهوش و باهوش بود. او با دیدن کلمات خیانت آمیز، چیزی نگفت، اما با برداشتن یک گلدان مشابه دیگر، روی آن این کلمات را نوشت: "مراقب این پسر باش، هر آنچه را که می خواهد به او بده" و آن را به پسر هفت ملکه پس داد. ، کسی که عاقل تر از آن بود، به جستجوی خود پرداخت.
Before long he arrived at the hovel in the narrow Vealey where the white witch’s mother, a hideous old creature, grumbled dreadfully on reading the message, especially when the lad asked for the necklace of eyes. Nevertheless she took it off and gave it him, saying, “There are only thirteen of them now, for I lost one last week.”
طولی نکشید که او به حوضچه در ویلی باریک رسید، جایی که مادر جادوگر سفید، موجودی پیر وحشتناک، با خواندن پیام به شدت غر میزد، به خصوص وقتی که پسر گردنبند چشمانش را خواست. با این وجود او آن را درآورد و به او داد و گفت: "الان فقط سیزده نفر هستند، زیرا هفته گذشته یکی را از دست دادم."
The lad, however, was only too glad to get any at all, so he hurried home as fast as he could to his seven mothers, and gave two eyes apiece to the six elder Queens; but to the youngest he gave one, saying, “Dearest little mother!—I will be your other eye always!”
با این حال، پسر بچه خیلی خوشحال بود که اصلاً چیزی را به دست نمی آورد، بنابراین با سرعت هر چه بیشتر به خانه هفت مادرش رفت و هر کدام دو چشم به شش ملکه بزرگ داد. اما به کوچکترین آنها یکی داد و گفت: "عزیزترین مادر کوچک!—من همیشه چشم دیگرت خواهم بود!"
After this he set off to marry the Princess, as he had promised, but when passing by the white Queen’s palace he saw some pigeons on the roof. Drawing his bow, he shot one, and it came fluttering past the window. The white deer queen looked out, and lo! There was the King’s son alive and well.
پس از این، همانطور که قول داده بود، برای ازدواج با شاهزاده خانم به راه افتاد، اما هنگام عبور از قصر ملکه سفید، چند کبوتر را روی پشت بام دید. با کشیدن کمان، یکی را شلیک کرد، و آن کمان از کنار پنجره عبور کرد. ملکه گوزن سفید به بیرون نگاه کرد و دید! پسر پادشاه زنده و سالم بود.
She cried with hatred and disgust, but sending for the lad, asked him how he had returned so soon, and when she heard how he had brought home the thirteen eyes, and given them to the seven blind Queens, she could hardly restrain her rage. Nevertheless she pretended to be charmed with his success, and told him that if he would give her this pigeon also, she would reward him with a wonderful cow, whose milk flows all day long, and makes a pond as big as a kingdom. She told him the cow belonged to the Jogi, king of the demons. The lad, without hesitation, gave her the pigeon; whereupon, as before, she told him go and ask her mother for the cow, and gave him another piece of a pot where on was written, “Kill this lad without fail, and sprinkle his blood like water!”
او با نفرت و انزجار گریه کرد، اما به دنبال پسرک فرستاد و از او پرسید که چگونه به این زودی برگشته است، و وقتی شنید که چگونه سیزده چشم را به خانه آورده و به هفت ملکه کور داده است، به سختی توانست خشم خود را مهار کند. . با این حال وانمود کرد که از موفقیت او مجذوب شده است و به او گفت که اگر این کبوتر را نیز به او بدهد، با یک گاو شگفت انگیز که شیرش تمام روز جاری است و برکه ای به بزرگی یک پادشاهی می سازد به او پاداش می دهد. او به او گفت که گاو متعلق به جوگی، پادشاه شیاطین است. پسرک بدون تردید کبوتر را به او داد. پس مثل قبل به او گفت برو و از مادرش گاو را بخواه و یک دیگ دیگر به او داد که روی آن نوشته شده بود: «این پسر را بیشک بکش و خونش را مثل آب بپاش!»
But on the way the son of seven Queens looked in on the Princess, just to tell her how he came to be delayed, and she, after reading the message on the pot piece, gave him another instead; so that when the lad reached the old hag’s hut and asked her for the Jogi’s cow, she could not refuse, but instructed the boy in how to obtain it; and telling him of all things not to be afraid of the eighteen thousand demons who kept watch over the treasure, told him to be off before she became too angry at her daughter’s foolishness in giving away so many good things.
اما در راه، پسر هفت ملکه به پرنسس نگاه کرد، فقط برای اینکه به او بگوید که چگونه به تعویق افتاده است، و او پس از خواندن پیام روی قطعه قابلمه، دیگری را به او داد. به طوری که وقتی پسر به کلبه هگ پیر رسید و از او گاو جوگی را خواست، او نتوانست امتناع کند، اما به پسر راهنمایی کرد که چگونه آن را بدست آورد. و از همه چیز به او گفت که از هجده هزار دیو که مراقب گنج بودند نترسد، به او گفت قبل از اینکه از حماقت دخترش در بخشش چیزهای خوب بسیار عصبانی شود، آنجا را ترک کند.
Then the lad bravely did as he had been told. He journeyed on and on till he came to a milk-white pond, guarded by the eighteen thousand demons. They were really frightful to behold, but, plucking up courage, he whistled a tune as he walked through them, looking neither to the right nor the left. By and by he came upon the cow, tall, white, and beautiful, while the Jogi himself, king of all the demons, sat milking her day and night, and the milk streamed from her udder, filling the milk-white tank.
سپس پسر با شجاعت همانطور که به او گفته شده بود عمل کرد. او رفت و آمد کرد تا اینکه به حوض شیری سفید رسید که توسط هجده هزار دیو محافظت می شد. دیدن آنها واقعاً ترسناک بودند، اما با شجاعت به دست آورد، در حالی که از میان آنها می گذشت، آهنگی را سوت زد و نه به راست و نه به چپ نگاه می کرد. او در کنار گاو قدبلند، سفید و زیبا آمد، در حالی که خود جوگی، پادشاه همه شیاطین، نشسته بود و شبانه روز او را می دوشید، و شیر از پستانش جاری می شد و مخزن سفید شیر را پر می کرد.
The Jogi, seeing the lad, called out fiercely, “What do you want here?”
جوگی با دیدن پسر، با شدت فریاد زد: "اینجا چی میخوای؟"
Then the lad answered, according to the old hag’s instructions, “I want your skin, for King Indra is making a new drum and says your skin is nice and tough.”
سپس پسر طبق دستور هگ پیر پاسخ داد: "من پوست تو را می خواهم، زیرا پادشاه ایندرا در حال ساخت طبل جدیدی است و می گوید پوست شما خوب و سخت است."
Upon this the Jogi began to shiver and shake (for no Jogi dares disobey King Indra’s command), and, falling at the lad’s feet, cried, “If you will spare me I will give you anything I possess, even my beautiful white cow!”
پس از آن جوگی شروع به لرزیدن و لرزیدن کرد (زیرا هیچ جوگی جرأت نمی کند از فرمان پادشاه ایندرا سرپیچی کند)، و در حالی که زیر پای پسر بچه می افتد، فریاد می زند: «اگر به من ببخشی، هر چه دارم به تو می دهم، حتی گاو سفید زیبای خود را! ”
To this the son of seven Queens, after a little pretended hesitation, agreed, saying that after all it would not be difficult to find a nice tough skin like the Jogi’s elsewhere; so driving the wonderful cow before him, he set off homeward.
پسر هفت ملکه، پس از اندکی تردید وانمودی، با این موضوع موافقت کرد و گفت که پس از همه اینها، یافتن پوست سختی مانند جوگی در جای دیگر دشوار نخواهد بود. پس با راندن گاو فوقالعاده به سمت خانه حرکت کرد.
The seven Queens were delighted to possess so marvellous an animal, and though they toiled from morning till night making curds and whey, besides selling milk to the confectioners, they could not use half the cow gave, and became richer and richer day by day.
هفت ملکه از داشتن یک حیوان شگفت انگیز خوشحال بودند و با اینکه از صبح تا شب برای ساختن کشک و کشک زحمت کشیدند، علاوه بر فروش شیر به قنادی ها، نتوانستند از نصف گاو داده شده استفاده کنند و روز به روز ثروتمندتر و ثروتمندتر شدند.
Seeing them so comfortably off, the son of seven Queens started with a light heart to marry the Princess; but when passing the white deer’s palace he could not resist sending a bolt at some pigeons that were cooing on the roof. One fell dead just beneath the window where the white Queen was sitting. Looking out, she saw the lad, hale and hearty, standing before her, and grew whiter than ever with rage and spite.
پسر هفت ملکه که آنها را خیلی راحت دید، با دلی سبک شروع به ازدواج با شاهزاده خانم کرد. اما هنگام عبور از قصر آهوی سفید نتوانست در برابر فرستادن یک پیچ به سوی چند کبوتر که روی پشت بام غوغا می کردند مقاومت کند. یکی درست زیر پنجره ای که ملکه سفید در آن نشسته بود مرده افتاد. وقتی به بیرون نگاه کرد، پسری را دید که هوسباز و دلچسب در مقابل او ایستاده بود و با خشم و بغض از همیشه سفیدتر شد.
She sent for him to ask how he had returned so soon, and when she heard how kindly her mother had received him, she very nearly had a fit. However, she hid her feelings as well as she could, and, smiling sweetly, said she was glad to have been able to fulfil her promise, and that if he would give her this third pigeon, she would do yet more for him than she had done before, by giving him the millionfold rice, which ripens in one night.
او را به دنبال او فرستاد تا بپرسد که چگونه به این زودی برگشته است، و وقتی شنید که مادرش با چه مهربانی او را پذیرفته است، تقریباً دچار بیماری شد. با این حال، او احساسات خود را تا جایی که میتوانست پنهان کرد و با لبخندی شیرین گفت که خوشحال است که توانسته به قول خود عمل کند و اگر این کبوتر سوم را به او بدهد، برای او بیشتر از او انجام خواهد داد. قبلاً انجام داده بود، با دادن برنج میلیون برابری که در یک شب می رسد.
The lad was of course delighted at the very idea, and, giving up the pigeon, set off on his quest, armed as before with a piece of pot, on which was written, “Do not fail this time. Kill the lad, and sprinkle his blood like water!”
پسر البته از این ایده بسیار خوشحال شد و با رها کردن کبوتر، مانند قبل با یک تکه گلدان مسلح شد که روی آن نوشته شده بود: «این بار شکست نخورید. پسر را بکش و خونش را مثل آب بپاش!»
But when he looked in on his Princess, just to prevent her becoming anxious about him, she asked to see the fragment as usual, and substituted another, on which was written, “Yet again give this lad all he requires, for his blood shall be as your blood!”
اما هنگامی که او به شاهزاده خانم خود نگاه کرد، فقط برای جلوگیری از نگرانی او در مورد او، او خواست تا مثل همیشه قطعه را ببیند، و دیگری را جایگزین کرد، که روی آن نوشته شده بود: "باز هم به این پسر همه آنچه را که می خواهد بدهید، زیرا خون او خواهد بود. مثل خونت باش!»
Now when the old hag saw this, and heard how the lad wanted the millionfold rice which ripens in a single night, she fell into the most furious rage, but being terribly afraid of her daughter, she controlled herself, and told the boy go and find the field guarded by eighteen millions of demons, warning him on no account to look back after having plucked the tallest spike of rice, which grew in the center.
هنگ پیر که این را دید و شنید که پسرک چطور می خواهد برنج میلیون برابری را که در یک شب می رسد می خواهد، خشمگین ترین عصبانیت را در بر گرفت، اما از ترس وحشتناکی از دخترش، خود را کنترل کرد و به پسر گفت: برو و مزرعه ای را پیدا کنید که توسط هجده میلیون شیاطین محافظت می شود و به او هشدار می دهند که پس از کندن بلندترین سنبله برنج که در مرکز رشد کرده بود، به هیچ وجه به عقب نگاه نکند.
So the son of seven Queens set off, and soon came to the field where, guarded by eighteen millions of demons, the millionfold rice grew. He walked on bravely, looking neither to the right nor left, till he reached the center and plucked the tallest ear, but as he turned homeward a thousand sweet voices rose behind him, crying in tenderest accents, “Pluck me too! oh, please pluck me too!” He looked back, and lo! There was nothing left of him but a little heap of ashes!
بنابراین پسر هفت ملکه به راه افتاد و به زودی به مزرعه آمد که در آنجا برنج میلیون برابری رویید که توسط هجده میلیون شیاطین محافظت می شد. او شجاعانه به راه افتاد، نه به راست و نه به چپ نگاه کرد، تا اینکه به مرکز رسید و بلندترین گوش را درآورد، اما وقتی به سمت خانه برگشت، هزاران صدای شیرین پشت سرش بلند شد که با لحن لطیف گریه می کرد: «من را هم بچین! اوه، لطفا من را هم بچین!» به عقب نگاه کرد و دید! چیزی از او باقی نمانده بود جز تلی از خاکستر!
Now as time passed by and the lad did not return, the old hag grew uneasy, remembering the message “His blood shall be as your blood”; so she set off to see what had happened.
اکنون که زمان می گذرد و پسر بچه برنگشته است، هگ پیر ناراحت می شود و این پیام را به خاطر می آورد که "خون او مانند خون شما خواهد بود". بنابراین او راه افتاد تا ببیند چه اتفاقی افتاده است.
Soon she came to the heap of ashes, and knowing by her arts what it was, she took a little water, and kneading the ashes into a paste, formed it into the likeness of a man; then, putting a drop of blood from her little finger into its mouth, she blew on it, and instantly the son of seven Queens started up as well as ever.
به زودی به تلی از خاکستر رسید و با هنر خود دانست که آن چیست، اندکی آب برداشت و خاکستر را خمیر کرد و آن را به شکل مرد در آورد. سپس، قطرهای از خون را از انگشت کوچکش به دهانش ریخت، روی آن دمید و فوراً پسر هفت ملکه مثل همیشه شروع به کار کرد.
“Don’t you disobey orders again!” grumbled the old hag, “or next time I’ll leave you alone. Now be off, before I repent of my kindness!”
«دوباره از دستورات سرپیچی نکنید!» پیرمرد غرغر کرد: «وگرنه دفعه بعد تو را تنها خواهم گذاشت. حالا برو، قبل از اینکه از مهربانیام توبه کنم!»
So the son of seven Queens returned joyfully to his seven mothers, who, by the aid of the millionfold rice, soon became the richest people in the kingdom. Then they celebrated their son’s marriage to the clever Princess with all imaginable pomp; but the bride was so clever, she would not rest until she had made known her husband to his father, and punished the wicked white witch. So she made her husband build a palace exactly like the one in which the seven Queens had lived, and in which the white witch now dwelt in splendor. Then, when all was prepared, she asked her husband give a grand feast to the King. Now the King had heard much of the mysterious son of seven queens, and his marvelous wealth, so he gladly accepted the invitation; but what was his astonishment when on entering the palace he found it was identical to his own in every way! And when his host, richly attired, led him straight to the private hall, where on royal thrones sat the seven Queens, dressed as he had last seen them, he was speechless with surprise, until the Princess, coming forward, threw herself at his feet and told him the whole story. Then the King awoke from his enchantment, and his anger rose against the wicked white deer queen who had bewitched him so long, until he could not contain himself. So she was banished forever and after that the seven Queens returned to their own splendid palace, and everybody lived happily.
بنابراین پسر هفت ملکه با خوشحالی نزد هفت مادرش بازگشت که با کمک برنج میلیونی به زودی به ثروتمندترین افراد پادشاهی تبدیل شدند. سپس آنها ازدواج پسرشان با شاهزاده خانم باهوش را با تمام شکوهی که قابل تصور بود جشن گرفتند. اما عروس آنقدر باهوش بود که تا زمانی که شوهرش را به پدرش نشناسد و جادوگر سفید شرور را مجازات نکند آرام نمی گرفت. بنابراین او شوهرش را وادار کرد تا قصری درست شبیه همان قصری بسازد که هفت ملکه در آن زندگی میکردند و جادوگر سفید اکنون در آن با شکوه زندگی میکرد. سپس، وقتی همه چیز آماده شد، از شوهرش خواست که یک جشن بزرگ به پادشاه بدهد. اکنون پادشاه بسیاری از پسر مرموز هفت ملکه و ثروت شگفت انگیز او را شنیده بود، بنابراین با خوشحالی دعوت را پذیرفت. اما چه حیرت کرد وقتی وارد قصر شد متوجه شد که از هر نظر شبیه قصر خودش است! و هنگامی که میزبانش، با لباسی گرانبها، او را مستقیماً به تالار خصوصی برد، جایی که هفت ملکه روی تخت سلطنتی نشسته بودند، همانطور که آخرین بار آنها را دیده بود، او از تعجب لال شد تا اینکه شاهزاده خانم جلو آمد و خود را به طرف او پرتاب کرد. پا و کل ماجرا را به او گفت. سپس پادشاه از جادوی خود بیدار شد و خشم او علیه ملکه آهو سفید شرور که مدتها او را جادو کرده بود بالا گرفت تا اینکه نتوانست جلوی خود را بگیرد. بنابراین او برای همیشه تبعید شد و پس از آن هفت ملکه به قصر باشکوه خود بازگشتند و همه با خوشحالی زندگی کردند.