The Song of the Armadillo>
آهنگ آرمادیلو
The Song of the Armadillo
آهنگ آرمادیلو
The Song of the Armadillo:
آهنگ آرمادیلو:
Once there was an armadillo who lived in the Bolivian rainforest. He loved music more than anything in the world and all he wanted to do was to be able to sing like many of the other animals could.
روزی یک آرمادیلو بود که در جنگل های بارانی بولیوی زندگی می کرد. او موسیقی را بیش از هر چیز دیگری در دنیا دوست داشت و تنها کاری که می خواست این بود که بتواند مانند بسیاری از حیوانات دیگر آواز بخواند.
He sat by the pond and listened to the frogs calling to each other.
کنار حوض نشست و به صدای قورباغه ها گوش داد که یکدیگر را صدا می کردند.
‘Oh, I wish I could sing as low as you can. Can you teach me to sing, please?’ he asked them.
اوه، ای کاش می توانستم تا آنجا که می توانید آواز بخوانم. لطفاً می توانید آواز خواندن را به من بیاموزید؟» او از آنها پرسید.
But the frogs just laughed at him and said, ‘Don’t be silly – armadillos can’t sing!’
اما قورباغه ها فقط به او خندیدند و گفتند: "احمق نباش - آرمادیلوها نمی توانند آواز بخوانند!"
He sat under the trees and listened to the crickets chirruping to each other.
زیر درخت ها نشست و به صدای جیرجیرک ها که با هم جیرجیرک می زدند گوش می داد.
‘I wish I could sing as high you do,’ he said to them. ‘Can you please teach me?’
او به آنها گفت: "کاش می توانستم به اندازه شما بخوانم." "میشه لطفا به من یاد بدی؟"
But the crickets laughed at him as well and said, ‘Don’t be silly – armadillos can’t sing!’
اما جیرجیرک ها نیز به او خندیدند و گفتند: "احمق نباش - آرمادیل ها نمی توانند آواز بخوانند!"
So the poor armadillo left the pond and walked slowly back to the edge of town.
بنابراین آرمادیلو فقیر حوض را ترک کرد و به آرامی به سمت لبه شهر برگشت.
Now the music that the armadillo loved the best was the song of the beautiful birds: hummingbirds, martins, and parrots. He could hear them singing all day long high high up in the trees and yearned to be able to sing as beautifully as they could.
حالا آهنگی که آرمادیلو از همه بیشتر دوست داشت آواز پرندگان زیبا بود: مرغ مگس خوار، مارتین و طوطی. او می توانست آواز خواندن آنها را در تمام طول روز در بالای درختان بشنود و آرزو داشت که بتواند تا آنجا که می تواند زیبا آواز بخواند.
Suddenly, he heard the beautiful song of some canaries in a cage being taken to the local market by a young man. The armadillo stood spellbound as he listened to the beautiful music. He pleaded with the canaries to teach him how to sing as beautifully as they could. The canaries laughed just like the crickets and the frogs and mocked the poor armadillo.
ناگهان آواز زیبای چند قناری در قفس را شنید که توسط مرد جوانی به بازار محلی برده شد. آرمادیلو هنگام گوش دادن به موسیقی زیبا طلسم ایستاده بود. او از قناری ها التماس کرد که به او بیاموزند که چگونه زیباترین آواز خواندن را که می توانند بخواند. قناری ها درست مثل جیرجیرک ها و قورباغه ها می خندیدند و آرمادیلو بیچاره را مسخره می کردند.
‘Don’t be so silly – everybody knows that armadillos can’t sing and there is no point in you even trying to learn!’ they said to him scornfully.
آنها با تمسخر به او گفتند: "اینقدر احمق نباش - همه می دانند که آرمادیل ها نمی توانند آواز بخوانند و هیچ فایده ای ندارد که حتی سعی کنی یاد بگیری!"
So the poor armadillo turned away, so sad that he was nearly in tears.
پس آرمادیلوی بیچاره به قدری غمگین روی برگرداند که تقریباً اشک می ریخت.
Now the man carrying the cage was a famous musician and he realised that the armadillo would never be happy until he was able to make the same beautiful music that he heard all around him every day in the rainforest. So he said to the armadillo kindly, ‘I might be able to help you, but you will have to wait a long time.’
حالا مردی که قفس را حمل می کرد موسیقیدان مشهوری بود و متوجه شد که آرمادیلو هرگز خوشحال نخواهد شد تا زمانی که نتواند همان موسیقی زیبایی را که هر روز از اطرافش در جنگل های بارانی می شنید بسازد. بنابراین او با مهربانی به آرمادیلو گفت: "شاید بتوانم به شما کمک کنم، اما شما باید مدت زیادی صبر کنید."
The armadillo was so excited that he rushed over to the man and said, ‘I really don’t care how long I have to wait – all I want in life is to be able to make beautiful music.’
آرمادیلو آنقدر هیجان زده بود که با عجله به سمت مرد رفت و گفت: "واقعاً برایم مهم نیست چقدر باید صبر کنم - تمام چیزی که در زندگی می خواهم این است که بتوانم موسیقی زیبا بسازم."
The musician said to the armadillo, ‘But in order to help you make the beautiful music that you love so much, you will have to wait until you die and you are such a beautiful creature that I really wouldn’t want that to happen to you too soon.’
نوازنده به آرمادیلو گفت: "اما برای اینکه به تو کمک کنم موسیقی زیبایی را که خیلی دوست داری بسازی، باید صبر کنی تا بمیری و آنقدر موجود زیبایی هستی که من واقعاً دوست ندارم چنین اتفاقی برای شما بیفتد." تو خیلی زود.
But the armadillo was so amazed that the musician would be able to help him achieve his ambition, that even the thought of death could not stop him wanting the man to help him in any way that he could.
اما آرمادیلو چنان شگفتزده شد که نوازنده میتوانست به او کمک کند تا به جاهطلبیاش برسد، که حتی فکر مرگ هم نمیتوانست مانع از آن شود که بخواهد مرد به هر نحوی که میتواند به او کمک کند.
They spent many hours talking and the armadillo finally agreed that he would continue to enjoy listening to the music of the other animals until he became very old and then he would return to the musician’s house so that he could learn how he might be able to make beautiful music himself after his death.
آنها ساعت های زیادی را صرف صحبت کردند و آرمادیلو در نهایت موافقت کرد که او همچنان از گوش دادن به موسیقی حیوانات دیگر لذت خواهد برد تا زمانی که بسیار پیر شود و سپس به خانه نوازنده بازگردد تا بتواند یاد بگیرد که چگونه می تواند بسازد. موسیقی زیبای خودش بعد از مرگش
After living a long and happy life in the forest, the armadillo realised that he was close to death and returned to the town. The musician made him welcome and explained that after the armadillo died, he would make a wonderful stringed instrument from his shell and travel all through the land playing music to all the people and animals. Well, this made the armadillo very happy and he died with a great big smile on his face at the thought of how he would at long last achieve his greatest wish.
پس از زندگی طولانی و شاد در جنگل، آرمادیلو متوجه شد که نزدیک به مرگ است و به شهر بازگشت. نوازنده به او خوش آمد گفت و توضیح داد که پس از مرگ آرمادیلو، او یک ساز زهی فوق العاده از صدف خود می سازد و در سراسر سرزمین سفر می کند و برای همه مردم و حیوانات موسیقی می نوازد. خوب، این آرمادیلو را بسیار خوشحال کرد و او با یک لبخند بزرگ روی صورتش از این فکر افتاد که بالاخره چگونه به بزرگترین آرزویش می رسد.
So the musician did as he had promised and made a beautiful harp from the shell of the armadillo and he travelled all over the land playing sweet music in memory of the armadillo.
بنابراین نوازنده به قول خود عمل کرد و از پوسته آرمادیلو چنگ زیبایی ساخت و به یاد آرمادیلو با نواختن موسیقی شیرین به سراسر سرزمین سفر کرد.
Sometimes the musician would play his instrument by the pond where the frogs lived, and they would stare at him with big eyes and say: ‘Listen! The armadillo has finally learned to sing.’
گاهی نوازنده سازش را کنار حوضی که قورباغه ها زندگی می کردند می زد و با چشمانی درشت به او خیره می شد و می گفت: گوش کن! آرمادیلو بالاخره آواز خواندن را آموخت.
Sometimes the musician would play his instrument by the trees where the crickets lived, and they would creep outside to stare at him with big eyes and say: ‘Listen! The armadillo sings so beautifully.’
گاهی اوقات نوازنده ساز خود را کنار درختانی که جیرجیرک ها در آن زندگی می کردند می زد و آنها به بیرون خز می زدند تا با چشمانی درشت به او خیره شوند و می گفتند: گوش کن! آرمادیلو خیلی زیبا می خواند.
And often the musician would visit the town where the canaries now lived in cages in the windows of all the houses and the little birds twittered to each other in amazement: ‘Listen! The armadillo makes the most beautiful music in the whole forest now.’
و اغلب نوازنده از شهری بازدید می کرد که قناری ها در قفس در پنجره های همه خانه ها زندگی می کردند و پرندگان کوچک با تعجب به یکدیگر می گفتند: "گوش کن! آرمادیلو اکنون زیباترین موسیقی را در کل جنگل میسازد.
And so it was. The armadillo had learned to sing at last, and his voice was the finest in the land.
و همینطور هم شد. آرمادیلو بالاخره آواز خواندن را آموخته بود و صدای او بهترین صدای زمین بود.