The Spider and His Two Friends
عنکبوت و دو دوستش
The Spider and His Two Friends
عنکبوت و دو دوستش
The Spider and His Two Friends
عنکبوت و دو دوستش
Alantakun the spider had two friends. One lived in the village on the right; the other lived in the village on the left.
آلانتاکون عنکبوت دو دوست داشت. یکی در روستای سمت راست زندگی می کرد. دیگری در روستای سمت چپ زندگی می کرد.
One day, the friend from the village on the right came to visit Alantakun. When he arrived, he said: ‘I am calling the entire village to a feast today; the event starts at 6pm prompt and I would like you to be my guest.’
یک روز دوست روستای سمت راست به دیدن آلانتاکون آمد. وقتی رسید، گفت: «امروز تمام روستا را به جشن میخوانم. این رویداد از ساعت 6 بعد از ظهر شروع می شود و من دوست دارم شما مهمان من باشید.
Alantakun was very pleased and excited to receive such an invitation. He laughed heartily as he spun a web. Then he gave one end of the web to his friend. ‘Here is the plan,’ said the spider, ‘take the end of my web back to your home. When the food is cooked and ready to be served, just pull on the web and I will know the feast is ready. When the web is pulled, I will come to your home straight away.’
آلانتاکون از دریافت چنین دعوتی بسیار خرسند و هیجان زده بود. در حالی که تار را می چرخاند از ته دل خندید. سپس یک سر وب را به دوستش داد. عنکبوت گفت: این نقشه است، انتهای وب من را به خانه خود برگردان. وقتی غذا پخته شد و برای سرو آماده شد، فقط وب را بکشید و متوجه می شوم که جشن آماده است. وقتی وب قطع شد، فوراً به خانه شما خواهم آمد.»
And so, with Alantakun’s web in hand, the friend said goodbye and headed back to his home in the village on the right.
و بنابراین، در حالی که وب آلانتاکون در دست داشت، دوست خداحافظی کرد و به خانه خود در روستای سمت راست بازگشت.
It was not long after this that Alantankun’s friend who lived in the village on the left came to visit. As he entered through the door, he said to the spider: ‘I am calling the entire village to a feast this evening at about 6pm and I would like you to be my guest.’
مدتی نگذشته بود که دوست آلانتانکون که در دهکده سمت چپ زندگی می کرد برای ملاقات آمد. وقتی از در وارد شد، به عنکبوت گفت: امروز عصر حدود ساعت 6 بعدازظهر کل روستا را به جشن میخوانم و دوست دارم که مهمان من باشی.
Alantakun was very pleased and excited to receive such an invitation. He did not think twice about it, nor consider the fact that his other friend had just invited him to a feast on the same day. He laughed heartily as he spun a web. Then he gave one end of the web to his friend. ‘Here is the plan,’ said the spider, ‘take the end of my web back to your home. When the food is cooked and ready to be served, just pull on the web and I will know the feast is ready. When the web is pulled, I will come to your home straight away.’
آلانتاکون از دریافت چنین دعوتی بسیار خرسند و هیجان زده بود. او دو بار در مورد آن فکر نکرد و به این واقعیت توجه نکرد که دوست دیگرش او را به یک جشن در همان روز دعوت کرده بود. در حالی که تار را می چرخاند از ته دل خندید. سپس یک سر وب را به دوستش داد. عنکبوت گفت: این نقشه است، انتهای وب من را به خانه خود برگردان. وقتی غذا پخته شد و برای سرو آماده شد، فقط وب را بکشید و متوجه می شوم که جشن آماده است. وقتی وب قطع شد، فوراً به خانه شما خواهم آمد.»
This page requires Adobe Flash Player
این صفحه به Adobe Flash Player نیاز دارد
And so, with Alantakun’s web in hand, the second friend said goodbye and headed back to his home in the village on the left.
و بنابراین، در حالی که وب آلانتاکون در دست داشت، دوست دوم خداحافظی کرد و به خانه خود در دهکده سمت چپ بازگشت.
Soon after his visit to the greedy spider, the friend on the right had finished cooking. At the very same time, the friend on the left had also finished cooking.
بلافاصله پس از دیدار او با عنکبوت حریص، دوست سمت راست آشپزی را تمام کرده بود. در همان زمان، دوست سمت چپ نیز آشپزی را تمام کرده بود.
The friend on the right took a hold of Alantakun’s web and began to pull.
دوست سمت راست وب آلانتاکون را گرفت و شروع به کشیدن کرد.
Because he too had finished, the friend on the left took a hold of Alantakun’s web and also began to pull.
چون او هم کارش را تمام کرده بود، دوست سمت چپ وب آلانتاکون را گرفت و شروع به کشیدن کرد.
The more the two friends pulled, the more Alantakun became entangled in his own web. The greedy spider began to yell and struggle, but neither of his friends could hear his cries for help.
هر چه دو دوست بیشتر می کشیدند، آلانتاکون بیشتر در تار و پود خودش گرفتار می شد. عنکبوت حریص شروع به فریاد زدن و مبارزه کرد، اما هیچ یک از دوستانش نتوانستند فریاد کمک او را بشنوند.
When neither one could see Alantakun at their feast, they both pulled even harder on the ends of their webs, each friend thinking that the spider must have fallen asleep.
وقتی هیچ کس نتوانست آلانتاکون را در جشن خود ببیند، هر دو با شدت بیشتری انتهای تارهای خود را کشیدند، هر کدام از دوستان فکر کردند که عنکبوت احتمالاً به خواب رفته است.
Little did they know that Alantakun was at that very moment experiencing a very unpleasant lesson. The spider had become completely tangled up in his own web and could find no way of escaping no matter how hard he tried. It was then that Alantakun had to admit to himself that the reason he was so tangled up was all because he had been so greedy.
آنها نمی دانستند که آلانتاکون در همان لحظه درسی بسیار ناخوشایند را تجربه می کند. عنکبوت کاملاً در تار خودش گره خورده بود و هر چقدر هم تلاش می کرد هیچ راهی برای فرار پیدا نمی کرد. در آن زمان بود که آلانتاکون مجبور شد با خود اعتراف کند که دلیل این همه درهم تنیدگی او این بود که بسیار حریص بوده است.