The Stolen Horse

اسب دزدیده شده

The Stolen Horse

اسب دزدیده شده

The Stolen Horse:

اسب دزدیده شده:

Once, a tired traveller, who was riding his horse the whole day, saw a shady grove of trees. He got down and after letting the horse to graze nearby, he lay down under a shady tree.

یک بار مسافری خسته که تمام روز را سوار اسبش می کرد، بیشه ای از درختان سایه دار را دید. او پیاده شد و پس از اینکه اسب را در همان نزدیکی چرید، زیر درختی دراز کشید.

After a few hours, the traveller woke up and saw that his horse was missing. He searched around the grove but could not find his horse. He saw a stout stick lying on the ground.

پس از چند ساعت مسافر از خواب بیدار شد و دید اسبش گم شده است. او در اطراف نخلستان جستجو کرد اما اسب خود را پیدا نکرد. چوب تنومندی را دید که روی زمین افتاده بود.

Now, he knew that someone must have stolen his horse. He picked the stick and started walking towards the nearby village.

حالا می‌دانست که یک نفر باید اسبش را دزدیده باشد. چوب را برداشت و به سمت روستای مجاور راه افتاد.

He went to the village’s market. Then he waved the stick and shouted, “Who has stolen my horse? Whoever has done this must return my horse or I will do what I had done last time.”

به بازار روستا رفت. سپس چوب را تکان داد و فریاد زد: «چه کسی اسب مرا دزدیده است؟ هر کس این کار را کرده است باید اسبم را برگرداند وگرنه کاری را که دفعه قبل انجام داده بودم انجام خواهم داد.»

By his loud voice, the thief got scared. He brought the horse and handed it over to the traveller and asked in a whisper, “What did you do last time, your horse was stolen?”

با صدای بلندش، دزد ترسید. اسب را آورد و به مسافر سپرد و با زمزمه پرسید: دفعه قبل چه کردی که اسبت را دزدیدند؟

The traveller smiled and said, “Oh! I bought a new horse from the city.”

مسافر لبخندی زد و گفت: «اوه! من یک اسب جدید از شهر خریدم.»