The Story of Narcissus>
داستان نرگس
The Story of Narcissus
داستان نرگس
The Story of Narcissus:
داستان نرگس:
A very very long time ago, the people of Ancient Greece believed many gods and goddesses inhabited their land.
بسیار بسیار طولانی پیش، مردم یونان باستان بر این باور بودند که خدایان و الهه های بسیاری در سرزمین آنها زندگی می کنند.
Cephissus, a river god, was married to Liriope, daughter of the ocean. They had a son called Narcissus. In those days, Narcissus was a strong, handsome name and Narcissus himself grew up to be very strong and beautiful.
Cephissus، خدای رودخانه، با Liriope، دختر اقیانوس ازدواج کرد. آنها پسری داشتند به نام نرگس. آن روزها نرگس نامی قوی و خوش تیپ بود و خود نرگس بسیار قوی و زیبا شد.
In Greece at that time, there was a soothsayer called Teiresias who had the gift of foretelling the future. When Teiresias saw Narcissus, he knew that a terrible fate would befall the young man.
در یونان در آن زمان، پیشگویی به نام تیرسیاس وجود داشت که استعداد پیشگویی آینده را داشت. وقتی تیرسیاس نرگس را دید، دانست که سرنوشتی وحشتناک برای مرد جوان رقم خواهد خورد.
Teiresias told Liriope what he believed was going to happen:
تیرسیاس به لیریوپه گفت که فکر میکرد چه اتفاقی میافتد:
‘Oh Liriope, Mother of Narcissus, your son will only live until the moment that he sees himself.’
"اوه لیریوپه، مادر نرگس، پسرت فقط تا لحظه ای که خود را ببیند زنده خواهد ماند."
Liriope was upset to hear this. She wanted her son to live as long as everyone else. She hid all the mirrors in the house and she hung curtains at all the windows so that Narcissus would never see his own reflection.
لیریوپ از شنیدن این حرف ناراحت شد. او دوست داشت پسرش هم مثل بقیه عمر کند. تمام آینه های خانه را پنهان کرد و به تمام پنجره ها پرده آویزان کرد تا نرگس هرگز انعکاس خود را نبیند.
When Narcissus was grown up, he met a nymph called Echo who fell madly in love with him.
وقتی نرگس بزرگ شد، با یک پوره به نام اکو آشنا شد که دیوانه وار عاشق او شد.
However, Echo could never tell him of her love because the goddess, Hera, had condemned her to repeat only other people’s final words and so she was unable to speak her thoughts.
با این حال، اکو هرگز نتوانست از عشق خود به او بگوید زیرا الهه، هرا، او را محکوم کرده بود که فقط آخرین کلمات دیگران را تکرار کند و بنابراین او قادر به بیان افکار خود نبود.
Narcissus became very fond of Echo. One day he asked her, ‘Are you fond of me?’
نرگس عاشق اکو شد. یک روز از او پرسید: "آیا مرا دوست داری؟"
How Echo longed to say, ‘Yes, I love you with all of my heart.’
اکو چقدر آرزو داشت که بگوید، "بله، با تمام وجودم دوستت دارم."
However, due to Hera’s curse, she was unable to do this. All she could say was, ‘me … me … me.’
با این حال، به دلیل نفرین هرا، او نتوانست این کار را انجام دهد. تنها چیزی که او می توانست بگوید این بود: "من ... من ... من."
Narcissus was disappointed. ‘All she thinks about is herself,’ he thought.
نرگس ناامید شد. او فکر کرد: «تمام چیزی که او به آن فکر می کند، خودش است.
If only Narcissus had said, ‘Echo, I love you.’ Then he would have heard Echo’s voice saying, ‘love you … you ... you.’
اگر نرگس گفته بود: "اکو، من تو را دوست دارم." سپس صدای اکو را می شنید که می گفت: "دوستت دارم ... تو ... تو."
Their love was destined to fail.
سرنوشت عشق آنها شکست بود.
Echo went away; she was very upset.
اکو رفت. او بسیار ناراحت بود
Narcissus went off to the riverbank so that he could cry where no one could see him.
نرگس به ساحل رود رفت تا جایی که کسی او را نمی دید گریه کند.
Eventually, Narcissus stopped crying. He wiped away his tears with the back of his hand. At that moment, he caught sight of his reflection in the smooth waters of the river. He had no idea that he was looking at a reflection of himself.
سرانجام نرگس گریه اش را قطع کرد. با پشت دست اشک هایش را پاک کرد. در همین لحظه چشمش به انعکاس خود در آبهای صاف رودخانه افتاد. او نمی دانست که به بازتابی از خودش نگاه می کند.
He saw someone tall and good-looking. He thought that the person he saw was incredibly handsome and he couldn’t stop looking at the image.
یک نفر قد بلند و خوش قیافه را دید. او فکر میکرد که شخصی که میدید فوقالعاده خوشتیپ است و نمیتوانست از نگاه کردن به تصویر خودداری کند.
The terrible fate foretold by the soothsayer Teiresias had come true.
سرنوشت وحشتناکی که تیرسیاس پیشگوی پیشگویی کرده بود به حقیقت پیوست.
Narcissus stood for such a long time on the riverbank, staring at his reflection, that the gods turned him into a flower. Narcissus remained in that same spot forever. Even today, we call the tall spring flower, with white petals and an orange centre, a narcissus.
نرگس برای مدت طولانی در ساحل رودخانه ایستاد و به انعکاس او خیره شد که خدایان او را به گل تبدیل کردند. نرگس برای همیشه در همان نقطه باقی ماند. حتی امروزه به گل بلند بهاری با گلبرگ های سفید و مرکز نارنجی، نرگس می گوییم.