The tale of the dog, cock and the fox

داستان سگ، خروس و روباه

The tale of the dog, cock and the fox

داستان سگ، خروس و روباه

The tale of the dog, cock and the fox:

داستان سگ، خروس و روباه:

A dog and a cock, who were the best of friends, decided to leave their farm as they wanted to travel and see the world.

یک سگ و یک خروس که بهترین دوستان بودند تصمیم گرفتند مزرعه خود را ترک کنند زیرا می خواستند سفر کنند و دنیا را ببینند.

They were curious and wanted to see what was there beyond their farm. So, they decided to leave the farmyard, and set out along the road that led to the woods, that would lead them on their path to see the world. The two friends were extremely happy about their decision to travel to see the world, and were hoping for many adventures on their way.

آن‌ها کنجکاو بودند و می‌خواستند ببینند در آن سوی مزرعه‌شان چه چیزی وجود دارد. بنابراین، آنها تصمیم گرفتند حیاط مزرعه را ترک کنند، و در امتداد جاده ای که به جنگل منتهی می شد، حرکت کردند، که آنها را در مسیر آنها برای دیدن جهان هدایت می کرد. این دو دوست از تصمیم خود برای سفر برای دیدن جهان بسیار خوشحال بودند و امیدوار بودند که ماجراهای زیادی در راه خود داشته باشند.

As night approached, the cock, searched for a place to roost as was his usual custom. He spotted a tall, hollow tree, on the border of the forest, and felt that the tree would be an excellent place for spending the night. The cock also thought that his friend, the dog could sleep inside the hollow base of the tree. And as per plan, the dog slept below, and the cock flew to one of the branches, and spent the night there. Both having found a safe and nice place to rest, they slept comfortably.

با نزدیک شدن به شب، خروس طبق رسم همیشگی خود به دنبال مکانی برای استراحت می گشت. او یک درخت بلند و توخالی را در مرز جنگل دید و احساس کرد که درخت مکانی عالی برای گذراندن شب خواهد بود. خروس هم فکر می کرد که دوستش، سگ می تواند در قاعده توخالی درخت بخوابد. و طبق نقشه، سگ پایین خوابید و خروس به سمت یکی از شاخه ها پرواز کرد و شب را در آنجا گذراند. هر دو با پیدا کردن یک مکان امن و خوب برای استراحت، راحت خوابیدند.

As the first glimmer of dawn approached, the cock forgot for a moment where he was. He woke up thinking that he was still at the farmyard. As it was his duty to arouse and wake the rest of the animals at the farm at daybreak, he stood tip-toes on the branch, flapped his wings, and crowed proudly. Having crowed two or three times, he suddenly realized that he was not at the farm anymore, and stopped crowing.

با نزدیک شدن اولین بارقه سحر، خروس برای لحظه ای فراموش کرد که کجاست. با این فکر که هنوز در حیاط مزرعه است از خواب بیدار شد. از آنجایی که وظیفه او برانگیختن و بیدار کردن بقیه حیوانات در مزرعه در سپیده دم بود، نوک پا روی شاخه ایستاد، بال‌هایش را تکان داد و با غرور زمزمه کرد. او که دو سه بار بانگ زده بود، ناگهان متوجه شد که دیگر در مزرعه نیست و دیگر بانگ نخواند.

However, the damage had been done, and instead of waking the farm animals and the farmer, he had awakened a fox, who was not too far in the woods.

با این حال، خسارت وارد شده بود و به جای بیدار کردن حیوانات مزرعه و کشاورز، روباهی را بیدار کرده بود که خیلی دور از جنگل نبود.

The fox was hungry as he had not eaten anything the previous day, and was on the lookout for a prey. He saw the rooster perched high on the tree, and had rosy visions of a delicious breakfast. However, the fox noticed how high the cock was positioned, and was thinking of a plan to bring down the rooster, so as to kill him for his breakfast...

روباه گرسنه بود چون روز قبل چیزی نخورده بود و به دنبال شکار بود. او خروس را دید که بالای درخت نشسته بود و دیدی گلگون از یک صبحانه خوشمزه داشت. با این حال، روباه متوجه شد که خروس چقدر بالا قرار گرفته است و در فکر نقشه ای بود که خروس را پایین بیاورد تا او را برای صبحانه بکشد...

He immediately hurried to where the rooster was, and said very politely" a humble welcome to our forest, dear sir! I cannot tell you how happy I am to see you in our forest. I am sure that we can become the best of friends."

او بلافاصله به سمت جایی که خروس بود، رفت و بسیار مؤدبانه گفت: "آقای عزیز، به جنگل ما خوش آمدید! نمی توانم به شما بگویم که چقدر خوشحالم که شما را در جنگل خود می بینم. مطمئن هستم که می توانیم بهترین دوستان شویم. "

The cock realizing that something was afoot, asked the fox, "why, how can that be possible?"

خروس که متوجه شد چیزی در راه است، از روباه پرسید: "چرا، چگونه ممکن است؟"

The fox very calmly told the rooster, "Have you not heard about the new decree of peace and harmony that was recently issued by the lion, the king of the jungle."

روباه با خونسردی به خروس گفت: آیا از فرمان جدید صلح و هماهنگی که اخیراً توسط شیر، سلطان جنگل صادر شده، نشنیده ای؟

The rooster replied "no, I haven't, but what is this decree all about?"

خروس پاسخ داد: نه، نه، اما این فرمان چیست؟

The fox added that the new treaty issued by the king lion, emphasizes that, all beasts, birds and every other creature in our forest, shall not hurt each other, but instead, should live in peace and universal brotherhood".

روباه اضافه کرد که معاهده جدید صادر شده توسط شیر شاه تاکید می کند که همه جانوران، پرندگان و هر موجود دیگری در جنگل ما نباید به یکدیگر آسیب برسانند، بلکه باید در صلح و برادری جهانی زندگی کنند.

Hence, we are not supposed to hunt, hurt or prey upon one another, but instead live in peace and harmony. So, please do come down and we can discuss this matter of such great importance.

از این رو، ما نباید یکدیگر را شکار کنیم، صدمه بزنیم یا شکار کنیم، بلکه در صلح و هماهنگی زندگی کنیم. بنابراین، لطفاً بیایید و ما می توانیم در مورد این موضوع بسیار مهم بحث کنیم.

By now, the rooster had realized that the cunning fox was up to something and did not say anything, but kept looking at the bottom of the tree, as if he was searching for someone.

خروس تا حالا فهمیده بود که روباه حیله گر دست به چیزی زده و چیزی نگفت، اما همچنان به ته درخت نگاه می کرد، انگار دنبال کسی می گشت.

Noticing this, the fox asked the rooster, whether he had lost something or searching for someone.

روباه با توجه به این موضوع از خروس پرسید که آیا چیزی را گم کرده یا در جستجوی کسی است؟

The rooster replied that he was flattered to hear the new decree and requested the fox to go to the bottom of the tree and wake his friend, and convey this news to him.

خروس جواب داد که از شنیدن فرمان جدید متملق شد و از روباه خواست که به ته درخت برود و دوستش را بیدار کند و این خبر را به او برساند.

The hungry and unsuspecting fox, thinking that there were other roosters down below, rushed to the tree's hollow, as advised by the rooster, and was a bit taken aback to see the sleeping dog.

روباه گرسنه و غافل که فکر می‌کرد در پایین خروس‌های دیگری هم هستند، طبق توصیه خروس به سمت سوراخ درخت هجوم برد و از دیدن سگ خوابیده کمی متحیر شد.

Noticing the dog, the fox immediately started running to the forest.

روباه با توجه به سگ بلافاصله شروع به دویدن به سمت جنگل کرد.

The rooster called out to the fox and said, "Please don't go... the dog was his master's pet, and that he was also a good friend of the rooster's."

خروس روباه را صدا کرد و گفت: لطفا نرو... سگ حیوان خانگی ارباب او بود و او هم دوست خوب خروس بود.

The rooster continued, "I was just on my way down. We shall wait for my friend the dog, to wake up, and we shall discuss about this new treaty that the king lion has issued, and celebrate the new reign of universal peace."

خروس ادامه داد: "من تازه در حال پایین آمدن بودم. ما منتظر می مانیم تا دوستم سگ بیدار شود و در مورد این پیمان جدید که شیر شاه بسته است صحبت خواهیم کرد و سلطنت جدید صلح جهانی را جشن خواهیم گرفت. "

The fox who, was already on the run said, "I would be happy to meet and greet your friend, but I am afraid, that he may not have heard about the king lion's new treaty of peace."

روباهی که قبلاً در حال فرار بود گفت: "خوشحال می شوم که دوستت را ببینم و احوالپرسی کنم، اما می ترسم که او درباره پیمان صلح جدید شاه شیر نشنیده باشد."

Moral: It is obvious that cunning often outfoxes itself, and that those who try to cheat others, would likely be paid in their own coin.

اخلاقی: بدیهی است که حیله گری اغلب خود را از بین می برد، و کسانی که سعی می کنند دیگران را فریب دهند، احتمالاً به سکه خودشان پرداخت می شوند.