The thief, the giant and the brahmin>
دزد، غول و برهمن
The thief, the giant and the brahmin
دزد، غول و برهمن
The thief, the giant and the brahmin:
دزد، غول و برهمن:
Long ago, there lived a poor Brahmin in a village. He used to perform poojas in the nearby villages to earn his living. Once a rich farmer gave him a cow and told him to sell cow's milk in the market to earn part of his livelihood. But the cow was very weak. The Brahmin then begged for alms and fed the cow. Soon the cow became fat and healthy.
مدتها پیش در روستایی یک برهمن فقیر زندگی می کرد. او برای امرار معاش در روستاهای مجاور پوجا اجرا می کرد. روزی کشاورز ثروتمندی به او گاوی داد و به او گفت که شیر گاو را در بازار بفروش تا بخشی از معیشت خود را به دست آورد. اما گاو خیلی ضعیف بود. سپس برهمن التماس دعا کرد و به گاو غذا داد. به زودی گاو چاق و سالم شد.
Once a thief saw the fat cow of the Brahmin and decided to steal it. One night he headed towards the Brahmin's house.
یکبار دزدی گاو چاق برهمن را دید و تصمیم گرفت آن را بدزدد. یک شب به سمت خانه برهمنان حرکت کرد.
A giant also used to live somewhere near the village. He devoured human beings. The thief met this giant, while he was on his way to Brahmin's house to steal his cow. The thief asked the name of the giant. The giant replied, "I'm Maharakshasa. I eat humans. Today I'm going to devour the Brahmin. But who're you by the way?"
یک غول نیز در جایی نزدیک روستا زندگی می کرد. او انسان ها را می بلعید. دزد این غول را در حالی ملاقات کرد که او برای دزدیدن گاو به خانه برهمن می رفت. دزد نام غول را پرسید. غول پاسخ داد: "من ماهاراکشاسا هستم. من انسان ها را می خورم. امروز می خواهم برهمن را ببلعم. اما در ضمن تو کی هستی؟"
"I'm a big thief. I steal whatever I like. Today, I've decided to steal the Brahmin's cow."
"من دزد بزرگی هستم. هر چه دوست دارم می دزدم. امروز تصمیم گرفتم گاو برهمن را بدزدم."
"Come on then!" said Maharakshasa. "Let's go together to the Brahmin's house."
"پس بیا!" ماهاراکشاسا گفت. بیا با هم بریم خونه برهمن ها.
So, both of them reached the Brahmin's house together. The Brahmin was deep asleep at that time. The thief whipped out a big knife from his pocket and started walking to the place, where the cow was tethered. But the giant blocked his way.
پس هر دو با هم به خانه برهمن رسیدند. برهمن در آن زمان در خواب عمیقی فرو رفته بود. دزد چاقوی بزرگی را از جیبش بیرون آورد و به سمت محلی که گاو در آن بسته شده بود به راه افتاد. اما غول راه او را بست.
"Wait friend!" the giant said. "First let me eat this Brahmin."
"صبر کن دوست!" غول گفت "اول بذار این برهمن رو بخورم."
"No!" said the thief. "It's quite possible that while you go to eat the Brahmin, he wakes up and runs away. In that case there might be quite a commotion here and as a result, neither you'll get your Brahmin nor will I get my cow."
"نه!" گفت دزد "ممکن است در حالی که شما برای خوردن برهمن می روید، او بیدار می شود و فرار می کند. در این صورت ممکن است اینجا غوغایی به پا شود و در نتیجه نه شما برهمن خود را می گیرید و نه من گاو خود را."
And thus, both of them started having a heated argument between themselves. The loud arguments woke up the Brahmin. He soon realised the whole situation. He recited mantras and burned the Maharakshasa with his spiritual powers. Then he started beating the thief with a long and thick stick. The thief began to cry and ran to save his life. Thus, the Brahman was saved from the giant, as well as, from the thief.
و به این ترتیب، هر دوی آنها شروع به بحث شدید بین خود کردند. مشاجره های بلند برهمن را بیدار کرد. او خیلی زود متوجه تمام وضعیت شد. او مانترا می خواند و ماهاراکشاسا را با قدرت معنوی خود می سوزاند. سپس با چوب بلند و ضخیم شروع به زدن دزد کرد. دزد شروع به گریه کرد و برای نجات جان خود دوید. بنابراین، برهمن از غول و همچنین از دزد نجات یافت.