The Trusting Shepherd>
چوپان معتمد
The Trusting Shepherd
چوپان معتمد
The Trusting Shepherd:
چوپان معتمد:
A shepherd used to take his flock of sheep to graze in a meadow. A wolf used to eye his fat sheep. He wanted to eat them. So he made a plan.
چوپانی گله گوسفندان خود را به چرای علفزار می برد. گرگ به گوسفند چاق خود چشم می دوخت. می خواست آنها را بخورد. پس نقشه ای کشید.
One day he went to the shepherd and spoke to him in a soft voice. But the shepherd knew that the wolf could harm his flock. So he was very cautious.
یک روز نزد چوپان رفت و با صدایی آرام با او صحبت کرد. اما چوپان می دانست که گرگ می تواند به گله اش آسیب برساند. بنابراین او بسیار محتاط بود.
The cunning wolf slowly took him into confidence and soon they became friends. Meanwhile, the wolf with great difficulty, controlled his urge to attack the sheep that roamed near him. The shepherd started trusting the wolf.
گرگ حیله گر آرام آرام او را به خود جلب کرد و به زودی با هم دوست شدند. در همین حال، گرگ به سختی میل خود را برای حمله به گوسفندانی که در نزدیکی او پرسه می زد مهار کرد. چوپان شروع به اعتماد به گرگ کرد.
One day the shepherd had to return to the village in haste. He left the flock of sheep in the care of his friend the wolf. The wolf had waited patiently for such a chance for many weeks now.
یک روز چوپان مجبور شد با عجله به روستا برگردد. او گله گوسفندان را به سرپرستی دوستش گرگ واگذار کرد. گرگ هفته ها بود که صبورانه منتظر چنین فرصتی بود.
As soon as the shepherd left, the wolf pounced on the sheep. He ate up most of them. The shepherd returned and saw the remains of his flock. He realized that the wicked wolf had betrayed him. He cried out in sorrow for trusting the cruel wolf.
به محض رفتن چوپان، گرگ به گوسفندان هجوم آورد. بیشتر آنها را خورد. چوپان برگشت و بقایای گله خود را دید. او متوجه شد که گرگ بدجنس به او خیانت کرده است. او با اندوه به خاطر اعتماد به گرگ بی رحم فریاد زد.