The Vain Stag >
گوزن بیهوده
The Vain Stag
گوزن بیهوده
The Vain Stag
گوزن بیهوده
A stag was thirsty. He went to a pool to drink water. The pond water was calm and clear. He bent down to drink water.
یک گوزن تشنه بود. برای نوشیدن آب به استخر رفت. آب حوض آرام و زلال بود. خم شد تا آب بخورد.
He saw his reflection in it. When he saw his horns, he felt proud of them. He said to himself, "How beautiful and lovely my horns. While he looked to his legs, he felt sad and disappointed and cursed God for this injustice.
او انعکاس خود را در آن دید. وقتی شاخ هایش را دید، به آنها افتخار کرد. با خود گفت: «شاخ های من چقدر زیبا و دوست داشتنی است، در حالی که به پاهایش نگاه می کرد، غمگین و ناامید شد و خدا را به خاطر این ظلم لعنت کرد.
He was yet to quench his thirst, when he saw a hunter with his hounds. Seeing his life in danger, the stag ran as fast as he could.
هنوز تشنگی اش را رفع نکرده بود که شکارچی را با سگ هایش دید. گوزن که جانش را در خطر میدید، تا آنجا که میتوانست دوید.
He was soon out of sight. He reached a thick forest but unluckily his horns got stuck in a thick bush.
او به زودی از دید خارج شد. او به جنگلی انبوه رسید، اما از بخت بد شاخ هایش در بوته ای انبوه گیر کرد.
He tried his best to release his horns, but all in vain. In the meantime, the hounds came running and caught him.
او تمام تلاش خود را کرد تا شاخ هایش را آزاد کند، اما بیهوده بود. در این بین سگهای شکاری دوان دوان آمدند و او را گرفتند.
The stag now realized that the legs, he had despised a little while ago, helped him in saving his life but the beautiful horns became the cause of his death.
گوزن گوزن اکنون متوجه شد که پاهایی که چندی پیش تحقیر کرده بود به او کمک کرد تا جانش را نجات دهد اما شاخ های زیبا عامل مرگ او شد.
Moral:
اخلاقی:
All that glitters is not gold.
هر چه می درخشد طلا نیست.