The Wolf and the Shepherd

گرگ و چوپان

The Wolf and the Shepherd

گرگ و چوپان

The Wolf and the Shepherd:

گرگ و چوپان:

Once, a wolf got into the habit of following a flock of sheep without ever attacking any of them.

یک بار، گرگی عادت کرد که یک گله گوسفند را بدون حمله به آنها دنبال کند.

As a result, after some time the shepherd began to think of the wolf as more of a guardian than an enemy.

در نتیجه، پس از مدتی، چوپان به گرگ بیشتر به عنوان یک نگهبان فکر کرد تا یک دشمن.

One day the shepherd had to go to the city on business and it seemed natural for him to leave his flock in the care of the wolf.

یک روز چوپان مجبور شد برای کاری به شهر برود و طبیعی به نظر می رسید که گله خود را به سرپرستی گرگ بسپارد.

When he returned that evening, every single one of his sheep had been killed. The shepherd thought long and hard over what had happened and in the end realized, that it was completely his own fault.

وقتی عصر همان روز برگشت، تک تک گوسفندانش کشته شده بودند. چوپان طولانی و سخت در مورد آنچه اتفاق افتاده بود فکر کرد و در نهایت متوجه شد که این کاملاً تقصیر خودش است.

Whoever puts his faith in wicked friends should expect no better.

کسی که به دوستان شریر ایمان دارد، نباید انتظار بهتری داشته باشد.