The Wolf puts his foot in it

گرگ پایش را در آن می گذارد

The Wolf puts his foot in it

گرگ پایش را در آن می گذارد

The Wolf puts his foot in it:

گرگ پایش را در آن می گذارد:

King Lion lay in his cane felling very ill. The other animals hurried off to visit him. The lion could be very fierce if they did not show him enough respect. Only the fox did not go at once. The wolf hated the fox, who was smarter than he was. "What a good chance to get him into trouble," he thought, and began telling the lion terrible stories about the fox.

شاه شیر در عصای خود دراز کشیده بود و به شدت بیمار بود. حیوانات دیگر با عجله به دیدار او رفتند. اگر به اندازه کافی به او احترام نمی گذاشتند، شیر می توانست بسیار خشن باشد. فقط روباه یک دفعه نرفت. گرگ از روباه که باهوش تر از او بود متنفر بود. او فکر کرد: "چه شانس خوبی برای به دردسر انداختن او" و شروع به گفتن داستان های وحشتناک شیر درباره روباه کرد.

The fox arrived in time to hear the end of them. He saw how angry the lion was. "Wait," said the fox. "Instead of standing here talking. I have been searching for a cure for your illness. If you wrap the skin of a wolf around you while it's still warm, you'll feel better at once."

روباه به موقع رسید تا پایان آنها را بشنود. او دید که شیر چقدر عصبانی است. روباه گفت: صبر کن. "به جای اینکه اینجا بایستم و صحبت کنم. من به دنبال درمانی برای بیماری شما هستم. اگر پوست گرگ را در حالی که هنوز گرم است دور خود بپیچید، یک دفعه احساس بهتری خواهید داشت."

With a roar, the lion killed the wolf and wrapped his skin round him. "The wolf would have done better to make the lion feel happy," the fox told the other animals.

شیر با غرش گرگ را کشت و پوستش را دور او پیچید. روباه به حیوانات دیگر گفت: "گرگ بهتر بود که شیر را خوشحال کند."