The Young Cupbearer

جام‌دار جوان

The Young Cupbearer

جام‌دار جوان

The Young Cupbearer:

جام‌دار جوان:

I

من

Long, long ago, there lived in Persia a little prince whose name was Cyrus.

خیلی وقت پیش شهریار کوچولویی در ایران زندگی می کرد که کوروش نام داشت.

He was not petted and spoiled like many other princes. Although his father was a king, Cyrus was brought up like the son of a common man.

او مانند بسیاری از شاهزادگان دیگر نوازش و لوس نشد. کوروش اگرچه پدرش پادشاه بود، اما مانند پسر یک مرد عادی تربیت شد.

He knew how to work with his hands. He ate only the plainest food. He slept on a hard bed. He learned to endure hunger and cold.

او بلد بود با دستانش کار کند. او فقط ساده ترین غذا را می خورد. روی تخت سفت خوابید. او یاد گرفت که گرسنگی و سرما را تحمل کند.

When Cyrus was twelve years old he went with his mother to Media to visit his grandfather. His grandfather, whose name was Astyages, [Footnote: Astyages (pro. as ti'a jeez).] was king of Media, and very rich and powerful.

هنگامی که کوروش دوازده ساله بود به همراه مادرش برای دیدار پدربزرگش به ماد رفت. پدربزرگش که آستیاگ نام داشت [پاورقی: آستیاگ (معروف به تیه جیز).] پادشاه ماد و بسیار ثروتمند و قدرتمند بود.

Cyrus was so tall and strong and handsome that his grandfather was very proud of him. He wished the lad to stay with him in Media. He therefore gave him many beautiful gifts and everything that could please a prince. One day King Astyages planned to make a great feast for the lad. The tables were to be laden with all kinds of food. There was to be music and dancing; and Cyrus was to invite as many guests as he chose. The hour for the feast came. Everything was ready. The servants were there, dressed in fine uniforms. The musicians and dancers were in their places. But no guests came.

کوروش آنقدر قد بلند و قوی و خوش تیپ بود که پدربزرگش به او افتخار می کرد. او آرزو کرد که پسر در مدیا با او بماند. بنابراین او هدایای بسیار زیبا و هر چیزی که می توانست یک شاهزاده را خوشحال کند به او داد. یک روز پادشاه آستیاگ قصد داشت برای آن پسر ضیافت بزرگی ترتیب دهد. قرار بود میزها مملو از انواع غذاها باشد. قرار بود موسیقی و رقص وجود داشته باشد. و کوروش قرار بود هر تعداد مهمان را که می خواست دعوت کند. ساعت جشن فرا رسید. همه چیز آماده بود. خادمان آنجا بودند، با لباس های فرم خوب. نوازندگان و رقصندگان در جای خود بودند. اما هیچ مهمانی نیامد.

"How is this, my dear boy?" asked the king. "The feast is ready, but no one has come to partake of it."

"این چطوره پسر عزیزم؟" از پادشاه پرسید. "عید آماده است، اما کسی برای شرکت در آن نیامده است."

"That is because I have not invited any one," said Cyrus." In Persia we do not have such feasts. If any one is hungry, he eats some bread and meat, with perhaps a few cresses, and that is the end of it. We never go to all this trouble and expense of making a fine dinner in order that our friends may eat what is not good for them."

کوروش گفت: «به این دلیل است که من کسی را دعوت نکرده‌ام.» در ایران ما چنین ضیافت‌هایی نداریم، اگر کسی گرسنه باشد مقداری نان و گوشت و شاید با چند شاهی می‌خورد و این پایان ما هرگز این همه زحمت و هزینه درست کردن یک شام خوب نمی کنیم تا دوستانمان چیزی را بخورند که برای آنها خوب نیست.

King Astyages did not know whether to be pleased or displeased.

شاه آستیاگ نمی دانست که خشنود باشد یا ناراضی.

"Well," said he, "all these rich foods that were prepared for the feast are yours. What will you do with them?"

او گفت: "خب، همه این غذاهای غنی که برای جشن آماده شده اند، مال شما هستند. با آنها چه خواهید کرد؟"

"I think I will give them to our friends," said Cyrus.

کوروش گفت: فکر می کنم آنها را به دوستانمان بدهم.

So he gave one portion to the king's officer who had taught him to ride. Another portion he gave to an old servant who waited upon his grandfather. And the rest he divided among the young women who took care of his mother.

پس یک سهم را به افسر پادشاه که سواری را به او آموخته بود داد. بخش دیگر را به خدمتکار پیری داد که منتظر پدربزرگش بود. و بقیه را بین زنان جوانی که از مادرش مراقبت می کردند تقسیم کرد.

II

II

The king's cupbearer, Sarcas, was very much offended because he was not given a share of the feast. The king also wondered why this man, who was his favorite, should be so slighted.

سارکاس، حجامت پادشاه، بسیار آزرده شد، زیرا سهمی از جشن به او داده نشد. پادشاه همچنین تعجب کرد که چرا این مرد که مورد علاقه او بود، باید اینقدر ناچیز باشد.

"Why didn't you give something to Sarcas?" he asked.

"چرا چیزی به سارکاس ندادی؟" او پرسید.

"Well, truly," said Cyrus, "I do not like him. He is proud and overbearing. He thinks that he makes a fine figure when he waits on you." "And so he does," said the king. "He is very skillful as a cupbearer." "That may be so," answered Cyrus, "but if you will let me be your cupbearer tomorrow, I think I can serve you quite as well."

کوروش گفت: "خوب، واقعاً، من او را دوست ندارم. او مغرور و مغرور است. او فکر می کند که وقتی منتظر شماست چهره خوبی می کند." پادشاه گفت: «و چنین می کند. او به عنوان یک حجامت بسیار ماهر است. کوروش پاسخ داد: «ممکن است اینطور باشد، اما اگر فردا اجازه دهید من جامدار شما باشم، فکر می کنم می توانم به شما خدمت کنم.»

King Astyages smiled. He saw that Cyrus had a will of his own, and this pleased him very much.

شاه آستیاگ لبخند زد. او دید که کوروش اراده ای از خود دارد و این او را بسیار خوشحال کرد.

"I shall be glad to see what you can do," he said. "Tomorrow, you shall be the king's cupbearer."

او گفت: "من خوشحال خواهم شد که ببینم شما چه کاری می توانید انجام دهید." «فردا، تو جامه‌دار پادشاه خواهی بود».

III

III

You would hardly have known the young prince when the time came for him to appear before his grandfather. He was dressed in the rich uniform of the cupbearer, and he came forward with much dignity and grace.

زمانی که زمان حضور او در برابر پدربزرگش فرا رسید، به سختی می توانستید شاهزاده جوان را بشناسید. جامه ی غلیظ جامه دار پوشیده بود و با وقار و فضل بسیار جلو آمد.

He carried a white napkin upon his arm, and held the cup of wine very daintily with three of his fingers.

دستمال سفیدی روی بازویش داشت و جام شراب را با سه انگشتش بسیار زیبا نگه داشت.

His manners were perfect. Sarcas himself could not have served the king half so well.

اخلاقش عالی بود خود سارکاس نمی توانست به این خوبی به پادشاه خدمت کند.

"Bravo! bravo!" cried his mother, her eyes sparkling with pride.

"براوو! براو!" مادرش در حالی که چشمانش از غرور برق می زد، گریه کرد.

"You have done well" said his grandfather. "But you neglected one important thing. It is the rule and custom of the cupbearer to pour out a little of the wine and taste it before handing the cup to me. This you forgot to do."

پدربزرگش گفت: «خوب کردی». "اما از یک چیز مهم غافل شدی. این قانون و رسم است که پیاله‌دار قبل از اینکه جام را به من بدهد، کمی از شراب بریزد و بچشد. این کار را فراموش کردی."

"Indeed, grandfather, I did not forget it," answered Cyrus.

کوروش پاسخ داد: "در واقع پدربزرگ، من آن را فراموش نکردم."

"Then why didn't you do it?" asked his mother.

"پس چرا این کار را نکردی؟" از مادرش پرسید.

"Because I believed there was poison in the wine."

"چون معتقد بودم در شراب سم است."

"Poison, my boy!" cried King Astyages, much alarmed. "Poison! poison!"

"زهر پسر من!" پادشاه آستیاگ با نگرانی بسیار فریاد زد. "زهر! سم!"

"Yes, grandfather, poison. For the other day, when you sat at dinner with your officers, I noticed that the wine made you act queerly. After the guests had drunk quite a little of it, they began to talk foolishly and sing loudly; and some of them went to sleep. And you, grandfather, were as bad as the rest. You forgot that you were king. You forgot all your good manners. You tried to dance and fell upon the floor. I am afraid to drink anything that makes men act in that way."

"بله، پدربزرگ، زهر. یک روز دیگر، وقتی با افسران خود سر شام نشستید، متوجه شدم که شراب شما را وادار به رفتار عجیب و غریب کرد. پس از اینکه مهمانان کمی از آن نوشیدند، شروع به صحبت احمقانه کردند و با صدای بلند آواز خواندند. و برخی از آنها به خواب رفتند و تو هم مثل بقیه بد بودی هر چیزی که باعث شود مردان به این شکل عمل کنند."

"Didn't you ever see your father behave so?" asked the king.

"تا حالا ندیدی پدرت اینطوری رفتار کنه؟" از پادشاه پرسید.

"No, never," said Cyrus. "He does not drink merely to be drinking. He drinks to quench his thirst, and that is all."

کوروش گفت: نه، هرگز. او فقط برای نوشیدن مشروب نمی نوشد. او برای رفع تشنگی می نوشد و بس.

When Cyrus became a man, he succeeded his father as king of Persia; he also succeeded his grandfather Astyages as king of Media. He was a very wise and powerful ruler, and he made his country the greatest of any that was then known. In history he is commonly called Cyrus the Great.

وقتی کوروش مرد شد، جانشین پدرش شد و پادشاه ایران شد. او همچنین جانشین پدربزرگش آستیاگ به عنوان پادشاه ماد شد. او فرمانروایی بسیار دانا و قدرتمند بود و کشورش را بزرگ‌ترین کشوری کرد که در آن زمان شناخته شده بود. در تاریخ معمولاً او را کوروش کبیر می نامند.