There's no escaping Fate>
از سرنوشت گریزی نیست
There's no escaping Fate
از سرنوشت گریزی نیست
There's no escaping Fate:
از سرنوشت گریزی نیست:
The king's only son loved hunting, but his father had a nightmare in which he was killed by a lion. There's no escaping fate He was so determined to keep him safe that he imprisoned him in a large wooden hall, built on a high stone platform. The walls of the hall were painted with pictures of the hunt.
تنها پسر شاه عاشق شکار بود، اما پدرش کابوس دید که توسط شیر کشته شد. از سرنوشت فراری نیست او آنقدر مصمم بود که او را در امان نگه دارد که او را در یک سالن چوبی بزرگ، که روی یک سکوی بلند سنگی ساخته شده بود، زندانی کرد. دیوارهای سالن با تصاویری از شکار نقاشی شده بود.
His son grew more and more desperate at his captivity. One day, he was standing before the painting of lion. "Wretched animal," he cried, "it's because of you I'm imprisoned here," and he began to hit it with his fists.
پسرش در اسارت او بیش از پیش ناامید می شد. یک روز جلوی نقاشی شیر ایستاده بود. فریاد زد: «حیوان بدبخت، به خاطر توست که اینجا زندانی شدهام» و شروع کرد به زدن با مشت.
A splinter from the picture pierced his hand and the wound turned poisonous. The young man died, and the king's nightmare come true.
یک ترکش از تصویر دست او را سوراخ کرد و زخم سمی شد. مرد جوان مرد و کابوس شاه به حقیقت پیوست.