True love dies on earth, re-born in Heaven>
عشق واقعی روی زمین می میرد و در بهشت دوباره متولد می شود
True love dies on earth, re-born in Heaven
عشق واقعی روی زمین می میرد و در بهشت دوباره متولد می شود
True love dies on earth, re-born in Heaven
عشق واقعی روی زمین می میرد و در بهشت دوباره متولد می شود
Once upon time there was a butterfly, it was self beautified by yellowish golden colour. The Butterfly was very selfish, cruel and stone hearted. It was having habit of sucking the fragrantic sweetness of beautiful flowers and also it is terrific that it was destroying them with no kind concern, daily it was destroying many flowers.
روزی روزگاری پروانه ای بود که با رنگ طلایی مایل به زرد خود را زیبا می کرد. پروانه بسیار خودخواه، بی رحم و سنگدل بود. عادت داشت شیرینی معطر گلهای زیبا را بمکد و همچنین بسیار شگفت انگیز است که بدون نگرانی آنها را از بین می برد، روزانه گلهای زیادی را از بین می برد.
One fine day in a peaceful morning, the butterfly went in its daily routine i.e. In search of flowers, around a yard of this beautiful earth and Suddenly wonderful naturally decorated garden came to its sight which was full of greenery .The selfish Butterfly felt very happy, entered garden and it started flying around the garden with its bad thoughts and destroying flowers .Unfortunately Butterfly saw beautiful pink rose with diamond water droplets on its softy petals and it was looking very innocent and different among all the flowers, Butterfly never seen this type of flower in its life and it said itself “Oh! What gorgeous flower it is!” and no more it remained itself. And it returned home with unsatisfactory and it was confused and asked itself “why I not sucked the fragrantic sweetness of that beautiful flower?”And it decided that it must suck the sweetness of flower next morning without fail. Next morning it went to the same garden and sat infront of the flower for the whole day without sucking the sweetness of it again returned home with lot of hunger and thirst and it again decided the same thing and went infront of flower after a while, Flower observed its madness and asked, “……….Oh ! Beautiful Butterfly why you are looking me like that, the whole day?” the Butterfly replied, I don’t know why? (Beautiful conversation of Butterfly and flower)
یک روز خوب در یک صبح آرام، پروانه به روال روزانه خود رفت، یعنی در جستجوی گل، در اطراف حیاطی از این زمین زیبا و ناگهان باغی زیبا با تزئینات طبیعی به چشمانش آمد که پر از سبزه بود. پروانه خودخواه بسیار خوشحال شد. وارد باغ شد و با افکار بدش شروع به پرواز در اطراف باغ کرد و گل ها را از بین برد. متاسفانه پروانه رز صورتی زیبا با قطرات آب الماس را روی گلبرگ های نرمش دید و در بین همه گل ها بسیار معصوم و متفاوت به نظر می رسید، پروانه هرگز این نوع را ندیده بود. از گل در زندگی اش و خودش گفت: «اوه! چه گل زیبایی است!» و دیگر خودش باقی نمی ماند. و با نارضایتی به خانه برگشت و گیج شد و از خود پرسید: «چرا شیرینی معطر آن گل زیبا را نمكیدم؟» و تصمیم گرفت كه باید شیرینی گل را صبح روز بعد بیدرنگ بمكد. صبح روز بعد به همان باغ رفت و تمام روز جلوی گل نشست بدون اینکه شیرینی آن را بمکد دوباره با گرسنگی و تشنگی فراوان به خانه برگشت و دوباره همان تصمیم را گرفت و بعد از مدتی جلوی گل رفت گل دیوانگی آن را مشاهده کرد و پرسید: «……….اوه! پروانه ی زیبا چرا تمام روز اینطور به من نگاه می کنی؟» پروانه پاسخ داد، نمی دانم چرا؟ (مکالمه زیبای پروانه و گل)
Flower said: Oh! Cruel Butterfly, why you are not sucking the fragrantic sweetness of mine and killing me? Like others you do!
گل گفت: اوه! پروانه بی رحم، چرا شیرینی معطر من را نمی مکی و مرا نمی کشی؟ مثل دیگران که انجام می دهید!
Butterfly: Oh! You beautiful innocent rose, I something feel about you .I changed my life and I want to become innocent like you.
پروانه: اوه! ای گل رز بی گناه زیبا، من چیزی در مورد تو احساس می کنم. زندگیم را تغییر دادم و می خواهم مثل تو بی گناه شوم.
Flower: You have to suck me because I think I will be no more in this dream land …………….
گل: باید مرا بمکید چون فکر می کنم دیگر در این سرزمین رویایی نخواهم بود…………….
Butterfly: No I can’t and don’t force me. (It went back to home)
پروانه: نه من نمی توانم و مجبورم نکن. (به خانه برگشت)
Butterfly started its new life with full of humble, kindness it left its cruelty and it felt itself that it was in love with that beautiful rose, it decided to propose the rose on next morning .
پروانه زندگی جدیدش را با فروتنی آغاز کرد، ظلم را ترک کرد و احساس کرد که عاشق آن گل رز زیباست، تصمیم گرفت صبح روز بعد رز را خواستگاری کند.
(The Beauty and innocentness of rose changed the Butterfly’s life it means the pure love towards the rose change its life)
(زیبایی و معصومیت گل رز زندگی پروانه را تغییر داد، یعنی عشق خالص به گل رز زندگی آن را تغییر می دهد)
Next morning, it was very happy and went meet its love and with full of dreams…………But sadly someone have plucked the flower ,crushed and thrown on a floor (ground) The Butterfly saw that heart breaking moment with full of tears in its eyes and the sky was also Dark .Sky also started Crying (Raining)……… (The Butterfly sat near the dead body of its lovely rose)
صبح روز بعد خیلی خوشحال شد و به عشقش رفت و با رویاهای پر از رویا…………اما متأسفانه کسی گل را چیده و له کرده و روی زمین (زمین) پرتاب کرده است. چشمانش و آسمان هم تاریک بود.آسمان هم شروع کرد به گریه کردن (باران)……… (پروانه نزدیک جسد گل سرخش نشست)
Butterfly cried with full of sorrow and said …………!
پروانه با غم و اندوه گریه کرد و گفت …………!
“Oh! Beautiful Rose …. I truly love you very much…… today I am with full of sorrow, with whom I have to share you have slept dead and cold. Oh! Beautiful Rose you will be in my heart till the Beats of my heart stop Oh! Beautiful Rose I love you forever and there is no reason in my life for which I should live ……..”With full of tears the tears of Butterfly felt on the Body of Rose, luckily Rose was having little Breadth in it slightly opened its eyes with heavy pain it said “Butterfly. I listened what you told till now. I am very happy though I am in the bed of Death… “Where you had gone, I am waiting for the Death I moan” I love you too…….
"اوه! رز زیبا …. من واقعاً شما را بسیار دوست دارم... امروز با غم و اندوهی هستم که باید به اشتراک بگذارم که شما مرده و سرد خوابیده اید. اوه رز زیبا تو در قلب من خواهی بود تا زمانی که ضربان قلب من متوقف شود آه! رز زیبا دوستت دارم تا ابد و هیچ دلیلی در زندگیم وجود ندارد که به خاطر آن زندگی کنم……..” با اشک های پر از اشک پروانه ای که روی بدن رز احساس می شد، خوشبختانه رز در آن پهنای کمی داشت، اندکی آن را باز کرد. چشمان با درد شدید گفت: پروانه. تا الان گوش کردم چی گفتی من خیلی خوشحالم هر چند در بستر مرگ هستم... "آنجا که تو رفته بودی، من منتظر مرگ هستم که ناله می کنم" من هم دوستت دارم…….
After this the Butterfly was full with sorrow and it can’t forget rose which it loved. Day by day it become very ill and lastly it died.
بعد از این پروانه پر از غم شد و نمی تواند گل رز را که دوست داشت فراموش کند. روز به روز به شدت مریض شد و در نهایت مرد.
And they both Butterfly and Rose again met in the Heaven and Said “Our love Died on Earth but re-born in Heaven”
و هر دو پروانه و رز دوباره در بهشت ملاقات کردند و گفتند: "عشق ما روی زمین مرد اما دوباره در بهشت متولد شد"